آن روز، سردی کهریزک از جنس سرمای زمستان نبود؛ بوی مرگ، کافور و آهن زنگزده در فضا لخته شده بود. من بهعنوان کسی که در آن دقایق هولناک شاهد جستوجوی آن پدر داغدیده و دیگر پدران و مادران و بستگان شهیدان قیام در سولهٔ کهریزک بودم، صحنههایی دیدم که هیچ واژهای توان ترسیم عمق فاجعهٔ آن را ندارد. ما نه به یک سردخانهٔ معمولی، بلکه به مسلخی قدم گذاشته بودیم که در آن کرامت انسانی در کیسههای سیاه پلاستیکی بستهبندی شده بود.
آسمان بالای سر سوله، تیره و سنگین بود و نور ضعیف محوطه، سایههای بلندی روی دیوارهای بتنی میانداخت. وقتی در آهنی و زنگزدهٔ سوله با صدای مهیبی باز شد، هجوم هوای سرد و متعفن داخل، نفس را در سینه حبس میکرد. ردیفهای بیپایان کیسههای سیاه روی زمین چیده شده بودند. هیچ نظمی در کار نبود؛ پیکرها را با بیحرمتی تمام، کنار هم و روی هم تلنبار کرده بودند.
پدر سپهر، با چشمانی که از فرط گریه و بیخوابی خون افتاده بود، گوشی موبایلش را در دست داشت. او نه برای فیلمبرداری حرفهیی، بلکه برای ثبت سندی از یک جنایت تاریخی، دوربین را به سمت ردیفها گرفت. دستهایش چنان میلرزید که نور فلاش گوشی روی جدار براق کیسهها رقص مرگ راه انداخته بود. او با صدایی که از ته چاهی از درد برمیآمد، مدام فریاد میزد: «سپهر! سپهر بابا کجایی؟... کسی اینجا نیست جواب منو بده؟ بچهام کجاست؟»
او شروع کرد به باز کردن زیپ کیسهها. هر بار که پلاستیک سیاه کنار میرفت، چهرهٔ جوانی با چشمانی نیمهباز و لبانی کبود نمایان میشد. برخی چهرهها بهدلیل ضربات شدید یا اصابت گلوله به سختی قابل شناسایی بودند. پدر، با دیدن هر جسد، لحظهای درنگ میکرد، دستش را روی صورت بیجان جوانها میکشید و با ناله میگفت:
«بمیرم الهی براتون... چه جوانهایی رو اینجا پرپر کردید... امید! بابا جان اینجا رو هم نگاه کن، این رفیقت نیست؟»
خشم، آرام آرام جای ترس را در وجودش گرفت. وقتی به ردیفی رسید که خونابه از زیر کیسهها روی موزائیکهای سرد جاری شده بود، دیگر نتوانست سکوت کند. فریادهای او لرزه بر اندام نگهبانان مسلح در انتهای سوله میانداخت. او با تمام وجود رو به دوربین و رو به سقف سوله غرید:
«ای خامنهای جنایتکار! ببین با جوانهای مردم چیکار کردی! اینها بچههای این مملکت بودن. ببین چه جوی خونی راه انداختی... کجاست اون رانندهٔ حرامزادهای که این بچهها رو مثل گوسفند بار زده آورده اینجا؟»
او به جستوجو ادامه میداد. هر قدمش روی زمین لزج، با صدای خیس برخورد کفش با خون همراه بود. او به جسد دختری رسید که بخشی از موهایش از کیسه بیرون مانده بود. ایستاد، کمرش خم شد و با صدای بریدهبریده گفت:
«این طفلک که خانمه... آخه این دختربچه جاش اینجاست؟ لعنت به همهتون...»
***
ساعتها گذشت و او همچنان میان صدها پیکر بیجان پرسه میزد. فضا چنان خفقانآور بود که انگار دیوارها هر لحظه به هم نزدیکتر میشدند. او با هر جسدی که میدید، بخشی از روحش را همانجا دفن میکرد. فریاد میزد:
«این سند جنایت جمهوری اسلامی است! مردم ببینید، اینها جوانهای ما هستن که توی این سولههای لعنتی روی زمین موندن».
در انتهای یکی از راهروهای تاریک سوله، به کیسهای رسید که نامی روی آن نبود. زیپ را تا نیمه پایین کشید. برای لحظهای زمان ایستاد. سکوتی مطلق سوله را فراگرفت. او دیگر فریاد نمیزد؛ تنها صدای هقهقی خفه از گلویش شنیده میشد. او سپهرش را پیدا کرده بود، اما نه آن سپهری که با لبخند از خانه بیرون رفته بود. سپهر او، با پیشانی شکافته و پیراهنی که از خون خشکشده سفت شده بود، در میان پلاستیکهای سرد آرمیده بود.
او بر سر جنازهٔ پسرش نشست. دیگر نه از نگهبانها میترسید و نه از دوربینی که هنوز داشت ضبط میکرد. سر سپهر را به سینه چسباند و زمزمه کرد:
«جان بابا... بالاخره پیدا شدی. بمیرم برات که اینجا تنها موندی».
***
خروج ما از آن سوله، خروج دو انسان معمولی نبود. آن پدر، در حالی که خون پسرش روی لبهٔ کتش خشک شده بود، به دیگر پدران و مادران داغدار مینگریست، اما نگاهش دیگر رنگ التماس و جستوجو نداشت. نگاه او تبدیل به یک دادخواهی ابدی شده بود. کهریزک در آن شب، دیگر یک بازداشتگاه یا سردخانه نبود؛ آنجا گواهی عینی بر یک فاجعه بود که با فریادهای «سپهر بابا کجایی» در تاریخ ثبت شد. من شاهدی بودم. نه من بلکه هر انسان شرافتمندی که آن کلیپ را دید شاهد است که دیدم چگونه یک پدر، در میان تلی از اجساد، نه فقط پسرش، بلکه تمام شجاعتش را پیدا کرد تا لرزه بر اندام مسببان این سیاهی بیندازد.