سفر بچهٔ شاه به برلین که با هدف جلب حمایت بینالمللی و تثبیت جایگاه او بهعنوان «رهبر اپوزیسیون» انجام شد، در نهایت به یکی از بزرگترین شکستهای رسانهیی و سیاسی وی در سالهای اخیر تبدیل شد.
نگاهی به گزارشهای تحلیلی رسانههای معتبر آلمانی نظیر «تاگس سایتونگ» و «آر.ان.دی» نشان میدهد که نه تنها دولت آلمان تمایلی به پذیرش وی نداشت، بلکه افکار عمومی و کارشناسان سیاسی نیز او را نه بهعنوان یک راهحل، بلکه بهعنوان بخشی از «بحران تفرقه» در ایران معاصر میبینند.
شکست در آزمون دیپلماسی و رفتار دولتمردانه
روزنامه آلمانی «تاگس سایتونگ» در مقالهیی تند و انتقادی با عنوان «شاهزادهای که خود را مضحکه کرد»، به کالبدشکافی رفتار رضا پهلوی در نشست مطبوعاتی فدرال پرداخت. این روزنامه مینویسد: «اگر هدف رضا پهلوی این بود که دل رسانههای آلمانی را به دست آورد، یا خود را بهعنوان یک دولتمرد معرفی کند، در این تلاش به شکلی مفتضحانه شکست خورد».
این شکست تنها به ناتوانی در برقراری ارتباط با رسانهها محدود نمیشد، بلکه انزوای سیاسی او در سطح رسمی نیز مشهود بود. در حالی که هواداران او در خیابانها هورا میکشیدند، مقامات دولتی آلمان حتی حاضر نشدند دقایقی از وقت خود را به او اختصاص دهند. به گزارش این روزنامه، اشتفان کورنلیوس، سخنگوی دولت آلمان، اعلام کرد که «هیچ نمایندهای از دولت با او دیدار نخواهد کرد».
این بیاعتنایی دیپلماتیک نشاندهنده آن است که برلین، پهلوی را فاقد وزن سیاسی لازم برای مذاکره میداند. تاگس سایتونگ در این باره مینویسد: «ظاهراً برای دولت آلمان، پهلوی حتی آنقدر اهمیت نداشت که نیم ساعت از وقت خود را برای او خالی کند».
منبع تفرقه؛ فراتر از یک نماد وحدت
یکی از جدیترین نقدهای وارد شده به بچه شاه، ناتوانی او در ایجاد ائتلاف و اتحاد میان نیروهای مخالف است. مارتین پاتسلت، سیاستمدار حزب دموکراتمسیحی (CDU) و متخصص امور ایران، در مقالهیی در سایت «RND» آلمان، پرده از واقعیتی تلخ برای هواداران سلطنت برمیدارد. او با اشاره به اینکه پهلوی نمیتواند چتری برای تمام ایرانیان باشد، تأکید میکند: «رضا پهلوی یک چهره متحدکننده نیست؛ برعکس، او منبع تفرقه است».
پاتسلت معتقد است که مواضع سیاسی پهلوی، از جمله «درخواستهای رضا پهلوی برای حملات نظامی خارجی علیه ایران» و همچنین «اظهارات او درباره گروههای قومی ایران، بهویژه کردها»، باعث شده است که بخش بزرگی از جامعه مدنی ایران نسبت به نیتهای او با دیده تردید بنگرند. علاوه بر این، تماسهای ادعایی او با بخشهایی از نیروهای نظامی فعلی (سپاه پاسداران)، که از سوی اتحادیه اروپا بهعنوان نهادی تروریستی شناخته میشود، انتقادات بسیاری را برانگیخته و او را در بنبست سیاسی قرار داده است.
سایه سنگین تاریخ دیکتاتوری
بخش بزرگی از تحلیل رسانههای آلمانی به پیشینه خانوادگی پهلوی و نسبت او با کارنامه پدرش اختصاص یافته است. روزنامه «هندلزبلات» و «برلینر مورگن پست» با یادآوری وقایع سال ۱۹۶۷ و اعتراضات خونین علیه سفر محمدرضا پهلوی به برلین، خاطرنشان میکنند که گذشته هرگز فراموش نشده است. منتقدان پهلوی را متهم میکنند که بهدنبال احیای همان «ساختارهای دیکتاتوری» است که با سرکوب اپوزیسیون و فعالیت «سازمان اطلاعاتی بدنام (ساواک)» همراه بود.
مارتین پاتسلت در RND تأکید میکند که میراث ساواک «برای بسیاری از ایرانیان همچنان دردناک است» و رضا پهلوی به جای مواجهه صادقانه با این تاریخ، سعی در «کماهمیت جلوه دادن یا افتخار کردن به آن» دارد. همین گسست تاریخی باعث شد که در جریان سفر اخیر، او نه با دستهگل، بلکه با «گوجهفرنگی و رب گوجه» مورد استقبال معترضان در برلین قرار گیرد؛ نمادی از خشمی که هنوز نسبت به نهاد سلطنت در لایههایی از اپوزیسیون وجود دارد.
دلقک دربار بدون دربار
تندترین بخش تحلیل «تاگس سایتونگ» به توصیف شخصیت و عملکرد فردی او در نشستهای خبری برمیگردد. این روزنامه با اشاره به عصبی بودن پهلوی در برابر پرسشهای خبرنگاران و ناتوانی در ارائه یک نقشه راه عملی برای «تشکیل یک دولت انتقالی»، او را چنین توصیف میکند: «شاهزادهیی که میخواهد پادشاه شود، روز پنجشنبه در برابر رسانهها بیشتر شبیه دلقک دربار ظاهر شد؛ کسی که دیگر حتی درباری هم ندارد تا او را فرا بخواند».
نداشتن برنامهریزی و فرار از پاسخگویی به پرسشهای محتوایی، بیانگر آن است که پهلوی بیش از آن که یک آلترناتیو سیاسی باشد، یک پروژه تبلیغاتی شکستخورده است. او به جای پاسخ به سؤالات، «بخش عمده زمان سخنرانی خود را صرف این کرد که به خبرنگاران حاضر درس بدهد چگونه باید کارشان را انجام دهند».
شعار «نه شاه، نه رهبر»
تحلیلگران آلمانی هشدار میدهند که بازی در زمین «یا شاه یا وضعیت موجود»، یک مغلطه سیاسی است. پاتسلت در مقاله خود این روایت حامیان پهلوی را «دوگانه خطرناک و گمراهکننده» میخواند. او یادآوری میکند که ۴۷ سال پیش نیز مردم ایران در موقعیتی مشابه قرار گرفتند که منجر به فاجعه شد.
واقعیت میدانی در ایران، آنگونه که در قیامهای ژانویه ۲۰۲۶ (دی ماه ۱۴۰۴) مشاهده شد، حکایت از بلوغ سیاسی مردمی دارد که از هر گونه دیکتاتوری عبور کردهاند. شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشد چه رهبر» که در مقالهٔ RND به آن استناد شده، مطالبات نسلی را برجسته میکند که خواهان «جمهوری دموکراتیک، کثرتگرایی، پاسخگویی و حاکمیت قانون» است؛ مفاهیمی که در کلام و عملکرد بچه شاه در سفر برلین، جای خالی آنها بهوضوح حس میشد.
نقطه پایان بر ادعای رهبری واحد
سفر رضا پهلوی به برلین را میتوان نقطه پایانی بر ادعای او برای رهبری واحد دانست. از نظر رسانههای آلمانی، او نه تنها نتوانست اعتماد دولتهای غربی را جلب کند، بلکه با رفتارهای متناقض و گریز از تاریخ، جایگاه خود را در میان ایرانیان دموکراسیخواه نیز تضعیف کرد. همانطور که تاگس سایتونگ اشاره میکند، او اکنون تنها برای «هواداران خودش» مطرح است و در عرصه سیاست واقعی، شاهزادهای است که با رویاهای خود تنها مانده است. آلمان و جامعه بینالملل، به جای شنیدن صدای یک مدعی سلطنت، باید به صدای لایههای اصیل و کثرتگرای جامعه ایران گوش فرا دهند که راه عبور از استبداد را نه در بازگشت به گذشته، بلکه در ساختن آیندهای بدون دیکتاتور میبینند.