ما در معنا بخشیدن به حضور در هستی و حیات فردی و اجتماعیِ خویش، ناگزیر از «روایت» هستیم.
اگر روایتهای گوناگون در صحنهی سیاسی، اجتماعی و فرهنگیِ ایران را به پنجرههایی کنار هم در گذرگاهی بهنام ایران تشبیه کنیم، و اگر خود عابری در این گذرگاه باشیم، چهها میبینیم، میشنویم و میخوانیم؟ این کاروانهای حجم انبوه از پنجرههای تصویر و گفتار و نوشتار، ما را به کجا میبرند؟
بهراستی که باید گاهی در این گذرگاه، به خود توقف داد و اندیشید که کدام «روایت» میتواند ما را به مقصود مطلوب برای رسیدن به محبوب، یاری کند.
روایتها همواره پیرامون یک منبع یا مرجع یا کانون شکل میگیرند. روایتها شاخهیی از یک ریشه هستند. بیت معروف یک غزل حافظ میتواند راهنمای این مفهوم باشد: «عشقت رسد به فریاد ور خود بهسان حافظ....قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت».
بر این سیاق، از آنجا که «آزادی» از دیرینهترین واژهها در ادبیات سیاسی ایران بوده و هنوز به آرامش آرزومندیاش نرسیده است، ضروریست نزدیکترین روایت به حقیقت آن را بازشناسیم؛ چرا که این شناسایی با مسؤلیت ما در قبال سرنوشت ایرانزمین عجین است.
پیرامون آزادی، پنجرهیی از روایت، فقط تفسیر آزادیست.
پنجرهیی دیگر، در کار انتشار معنای آزادیست.
پنجرهیی دیگر مشغول گفتوگو پیرامون ضرورت آزادیست.
پنجرهیی دیگر در کار سازماندهیِ آزادیست.
پنجرهیی که روایت میکند آزادی را باید در میدان، یاری و سازماندهی کرد، باید برای یاری و دیدارش مسؤلیت پذیرفت و برای ایفای مسؤلیت باید هزینه و قیمت داد، پیامش به جامعه و مخاطبان این است که با آزادی باید زیست و زیستن با آن وقتی خدنگ اهریمن در کمین است، بدون انضباط و سازماندهی میسر نمیشود:
«این گروهها باید متعهد به انجام اقداماتی باشند که به فداکاری و مایهگذاری نیاز داشته باشد... شیوه زندگی آنها با صراحت، حقیقتگویی و واقعگرایی همراه باشد و زمانهای معینی از وقت خود را به مطالعه و تبلیغ فعال اهداف جنبش در میان مردمی بکنند که بهلحاظ اجتماعی با آنها رابطه دارند و با آنها کار میکنند... آنها باید فعال و واقعگرا و ضد فناتیسم و دارای صلابت و شجاعت در تمام رفتارشان باشند... اعضای این گروهها باید اصول همبستگی و مبارزه با ارتجاع و خودپرستی را در میان خود استوار نمایند.»[۱]
ایرانزمین اگر بخواهد با محبوب دیرینه و تبعیدیِ سدههایش، فریاد عشق سردهد، روایتی میتواند این وصال را محقق کند که قدرت بیشکست و توان بیکران «نثار، فدا، شجاعت و مایهگذاری» را چراغ راه خود، جامعه و مشتاقان نماید. تنها روایت این چراغ است که میتواند ظلام ارتجاع ریشهکرده در قرون وسطا را به روشناییِ آزادی تبدیل کند:
«نثار کردن، عالیترین مظهر توان انسانی است. در حین نثار کردن است که من قدرت، ثروت و تواناییِ خویش را احساس میكنم. درک نیروی حیاتی و قدرت درونی که بدین وسیله به حد اعلای خود میرسد، مرا غرق در شادی میکند. من خود را لبریز، فیاض، زنده و درنتیجه شاد احساس میكنم. نثار کردن از دریافت کردن شیرینتر است. نه بهسبب آنکه ما به محرومیتی تن درمیدهیم، بلکه به این دلیل که شخص در عمل نثار کردن، زنده بودن خود را احساس میکند. بخشیدنی که واقعاً ارزندە است، اختصاصاً در قلمرو حیات انسان است. یک انسان چه چیز را به دیگری نثار میکند؟ او از خودش یعنی گرانبهاترین چیزی که دارد و از حیاتش نثار میكند. او، با چنین بخششی از زندگی و حیات خویش، فردی دیگر را احیا میکند و در ضمن افزودن احساس زندگی در خویش، احساس زنده بودن در دیگری را بارورتر میسازد.»[۲]
پینوشت:
[۱] اریک فروم، انسان مدرن و آینده، ترجمهی حسن نایبآقا، ص ۵۱
[۲] اریک فروم، هنر عشق ورزیدن.