تاریخ معاصر ایران، مشحون از جدالی مستمر، خونین و پرفراز و نشیب میان آزادیخواهی تودههای مردم و استبداد حاکم بوده است. انقلاب بهمن ۱۳۵۷، نه یک حادثه ناگهانی و بیریشه، بلکه امتداد تکاملی سلسله جنبشهایی بود که از انقلاب مشروطه آغاز شد؛ جنبشی که با خون و رنج نسلهای پیدرپی ایرانیان دوام و قوام یافته بود. از حماسهٔ سرداران مشروطه و قیامهای پاکبازانی چون میرزا کوچکخان جنگلی، شیخ محمد خیابانی و کلنل پسیان گرفته تا نهضت ملی و تکرارناپذیر دکتر محمد مصدق و در نهایت، مبارزات مسلحانه و فداکارانه مجاهدین و فداییها در دهه ۵۰. انقلاب ۵۷ ثمره خوندلها و مقاومت جانانه قهرمانانی بود که در سیاهچالهای رضا شاه و محمدرضا شاه جان سپردند.
اما بزرگترین پارادوکس و تراژدی تاریخ مدرن ایران در همینجا رقم خورد: چگونه روحالله خمینی موفق شد این دسترنج بزرگ و تاریخی را سرقت کند و بر اریکه قدرت تکیه زند؟ پاسخ به این سؤال، پرده از این واقعیت تکاندهنده برمیدارد که خمینی، نه منجی انقلاب، بلکه به تعبیر دقیق مسعود رجوی، «ولیعهد واقعی شاه» بود.
ریشههای ارتجاع؛ شجرهای بیگانه با آزادی
برای درک چگونگی این سرقت بزرگ، باید به پیشینه جریان مذهبی حاکم نگریست. خمینی و شبکه آخوندهای همراه او، هرگز نماینده آرمانهای آزادیخواهانه مردم ایران نبودند. آنها برآمده از همان شجره خبیثهای بودند که پیشینهاش به شیخ فضلالله نوری(دشمن درجه یک مشروطه) و آخوند کاشانی(خائن به نهضت ملی مصدق) میرسید؛ جریانی که در تمام سده گذشته، هرگاه دست به انتخاب زد، یا متحد استبداد سلطنتی شد و یا بهعنوان امدادرسان آن عمل کرد.
خمینی و قشر حوزوی همراهش، نه تنها رنجی برای آزادی و حاکمیت ملی نکشیده بودند، بلکه بهلحاظ ایدئولوژیک کمترین باوری به دموکراسی و حقوق ملت نداشتند. آنها با پیروزی انقلاب، چیزی را به ارث بردند که در بستر سازی و خلق آن هیچ سهم مثبتی نداشتند.
زمینهسازی شاه؛ جاده صافکن ارتجاع مذهبی
واقعیت تاریخی این است که دیکتاتوری پهلوی، خود جاده صافکن اصلی روی کار آمدن خمینی بود. شاه با سرکوب خشن و سیستماتیک احزاب ملی، جریانهای چپ و تشکلهای دموکراتیک، و با اعدام و زندانی کردن رهبران و روشنفکران واقعی جامعه، عملاً فضای سیاسی کشور را از هر گونه آلترناتیو مترقی و دموکراتیک تهی کرد.
در میان این بیابان سیاسی که شاه ایجاد کرده بود، تنها یک شبکهٔ تشکیلاتی اجازه بقا، رشد و فعالیت داشت: شبکه مساجد، تکایا و آخوندهای مرتجع و خمینی بر گردهٔ همین شبکه تشکیلاتی دستنخورده سوار شد و پیش تاخت.
شاه با نابود کردن صاحبان اصلی انقلاب، زمین بازی را برای سارق بزرگ قرن مهیا کرد. در این میان، سیاست بینالمللی و امدادرسانی آشکار و پنهان دولتهای غربی نیز به یاری خمینی آمد تا این انتقال قدرت با کمترین اصطکاک صورت گیرد.
تکوین یک جنایت؛ خمینی، تمامکننده راه شاه
وقتی خمینی قدرت را به چنگ آورد، نشان داد که چرا او را باید «ولیعهد واقعی» نظام پیشین دانست. او نه تنها ساختار دیکتاتوری را ویران نکرد، بلکه تمامی جنایتها و خیانتهای ناتمام شاه را به اوج و نهایت خود رساند. او انقلاب را بر سر صاحبان واقعیاش خراب کرد.
بهعبارت دیگر او همان جوانان پرشور و سلحشوری را که در سالهای ۵۶ و ۵۷ جلودار و سازماندهنده قیامها علیه شاه در شهرهای مختلف بودند، در دهه ۶۰ به جوخههای اعدام سپرد. نقطه اوج این کینهتوزی تاریخی، قتلعام تابستان ۱۳۶۷ بود؛ جایی که هزاران تن از مجاهدان و مبارزانی که شاه فرصت یا توان نابودی کامل آنها را نیافته بود، با فتوای جنایتکارانهٔ او بهدار آویخته شدند.
مبارزه مجاهدین با فاشیسم و استبداد
خمینی با تکیه بر میراث سرکوب شاه، نه یک نظم نو، بلکه شکل غلیظتر، بیرحمتر و فراگیرتری از همان استبداد فردی را بازتولید کرد. شاه تاج بر سر داشت و خمینی عمامه؛ اما در جوهر عمل، هر دو در سرکوب صاحبان واقعی ایران یعنی تودههای آزادیخواه، همپیمان و هممسیر بودند. خمینی ولیعهد واقعی و خلف راستین همان ساختار استبدادی بود که به نام مذهب، ایران را به بند کشید. از این رو برای مجاهدین مبارزه با فاشیسم دینی در جوهر خود یک مبارزهٔ تمامعیار با فاشیسم و اقتدارگرایی در اشکال موروثی و سلطنتطلبانهٔ آن نیز بهشمار میرود. تا زمانی که استبداد و فاشیسم در هر لباس برافتد و مردم ایران به یک جمهوری دموکراتیک دست یابند، این مبارزه ادامه خواهد داشت.