از خون جوانان وطن لاله دمیده
برخیز که هنگامهٔ پیکار رسیده
مقدمه:
من در میان جمعیت بودم.
در دلِ سیلی که از ۳۰خرداد سال ۶۰ فریاد آزادی را آغاز کرده بود اما اکنون دیماه ۱۴۰۴ بود و همچنان فریاد میزدیم آزادی آزادی آزادی...
قیام بهراه افتاده بود و دیگر بازگشتی نمیشناخت. شعارها از دهانها جدا شده بودند و به هوا تعلق داشتند.
«مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر»، «مرگ بر دیکتاتور»، «آزادی، آزادی، آزادی»...
این صداها بر سینهٔ خیابان میکوبیدند، چون پتکی فولادین بر سر و صورت دیکتاتور؛ خامنهای ضحاک و دیکتاتورهای پیشین و گرگهای دندان تیزکرده برای استبداد آینده فرود میآمدند... و آنها را به عقب میراندند...
به دامنههای البرز میخوردند و طنینشان، بیپاسپورت و ملت، نه بهمثابهٔ جمعیتی پراکنده، بلکه بهمثابهٔ یک ارادهٔ تاریخی ایستاده بود. من نیز در میانهٔ این خروش، فریاد میزدم؛ نه برای شنیدهشدن، بلکه برای آنکه خاموش نمانده باشم.
طنین صدا چنان بود که مرزها را درمینوردید؛ گویی تاریخ، پس از سالها حبس، دهان گشوده بود. تا آن لحظه، هنوز خیابان روشن بود. و ناگهان در حوالی پنج عصر؛ آه، چه موحش پنج عصری بود…
و چنانکه لورکا گفته است:
«درست ساعت پنج عصر بود
….
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
...
در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه [۱]
در همان لحظات، پیشتازان آگاه قیام و کانونهای دلاورِ شورشی، بیهیاهو و بینام، بهسوی مراکز سرکوب پیش میرفتند؛ برای شکستن ستونهای ترس «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر»
کلانتری سقوط کرد...
«مرگ بر دیکتاتور» رسانههای تزویر حکومتی میریختند.
کانونهای دلاور شورشی، جوانان سازمانیافته و آگاه، شیران شورشگر، یکی پس از دیگری نمادها و مراکز ستم را به زیر میکشیدند و پیش میرفتند.. صفها منظم نبود، اما اراده منسجم بود. آزادی... . آزااااااادی آزااااا... . .د...د...د...ییی
«تا آخرش ایستادهایم...این را یک دختر که گلوله به سینهاش نشست با تمام جان باقیماندهاش فریاد کرد و بعد... گاز اشکآور و صدای ساچمهها لحظهای قطع شد؛ سکوتی که پیشدرآمد فاجعه بود...
گلولهها به میدان آمدند... و یکییکی بدنها بر زمین میروییدند... تاریکی را صدای قهقهه میمونوار مسلسلهای دژخیمان میشکافت و اما صدای ما هنوز بیدار بود که فریاد میزد مرگ بر ستمگر... مرگ بر دیکتاتور... مرگ بر خامنهای
قیام، نه اعتراض
آنچه در دیماه ۱۴۰۴ رخ داد، اعتراض نبود. اعتراض هنوز به اصلاح دل بسته است؛ قیام، حکم پایان میدهد. این قیام علیه کلیت استبداد بود: علیه استبداد دینی حاکم و علیه هر بدیلی که آزادی را به نام خون، وراثت یا نوستالژی مشروط میکند.
نفوذ، از پیش آغاز شده بود پیش از آنکه گلولهها شلیک شوند، انحراف آغاز شده بود. لباسشخصیها از همان ساعات اولیه در جمعیت پخش بودند؛ نیروهایی آشنا با تاکتیکهای سرکوب نرم. مأموریتشان روشن بود:
شکستن خط قیام.
ابتدا با شعارهای انحرافی. به نفع بچه شاه بعد با القای دوقطبیهای جعلی. و سرانجام با خشونت عریان.
آنها با شعارهای «پادشاهی خواهی»، اما با منطق امنیتی، به هرکس که نامی جز «بچه شاه» میبرد حمله میکردند. هر فریادی برای آزادی و دموکراسی، هر شعاری که خط تاریخی «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر» را زنده میکرد، با مشت و لگد و چاقو پاسخ داده میشد. اینها واکنش لحظهای نبود؛ الگو بود، تمرین شده و آشنا.
ساعتها خاموش شدند؛ برق رفت. اینترنت از قبلتر قطع شده بود. این خاموشی نقص فنی نبود؛ تکنیک سرکوب بود. اول نور را میبرند، بعد روایت را، و در نهایت بدن را.
گلههای سیاهپوش آمدند. اسلحهها واقعی بود. تیرها جنگی.
مردم به جلو تاختند و بدنها یکییکی بر زمین افتادند زن، مرد، کودک سینههایی که هدف گرفته شد قامتهایی که افتادند و از آنها سرو و لاله میرویید.
بدن، آخرین زبان سیاست
در آن تاریکی تحمیلی، بدنها زبان شدند.
سیاست از نهادها عقب نشست و در خیابان مستقر شد؛ جایی که کنش انسانی بیواسطه است و مصادرهناپذیر. هر پیکر افتاده، سند بود سندی علیه جنایت سپاه پاسداران، حافظان حاکمیتی که برای بقا انسانها را میکشد.
همنوایی دو استبداد
خطای مرگبار، دیدن استبدادها بهمثابهٔ دشمنان مطلق یکدیگر است.
تجربهٔ ما در خیابان چیز دیگری میگفت. استبداد دینی(حاکمیت تروریستی سپاه و خامنهای) و استبداد موروثی(همان بازمانده تفالههای ساواک و شاه و بچه شاه)، در بزنگاهها همنوا میشوند.
هر دو از ترس تغذیه میکنند.
هر دو آزادی را به آینده حواله میدهند. هر دو تکثر را تهدید میدانند. وقتی قیام از کنترل خارج میشود، وقتی مردم بدیل آگاهانه میطلبند، این دو صدا، با دو زبان، یک فرمان میدهند: حذف حذف و حذف
شاهپرستی به مثابهٔ پروژهٔ حذف
شاه پرستی صرفاً دلبستگی به گذشته نیست؛ الگویی سیاسی است که رهایی را به منجی گره میزند و جامعه را نابالغ میپندارد.
در خیابان، این الگو خود را چنین نشان داد:
حمله به نیروهای پیشتاز قیام، چاقوکشی علیه کسانی که از آزادی و دموکراسی میگفتند، دشمنسازی از مجاهدین خلق و دیگر دگراندیشان و تلاش برای انحصار روایت قیام.
همین سناریو در خارج از کشور نیز تکرار شد: حمله، فحاشی، گاز فلفل، چاقو؛ نه علیه جمهوری اسلامی، بلکه علیه مخالفان مستقل حکومت خامنهای و سایر مبارزان...
مجاهدین خلق و شورشگران: واقعیت میدان
در صف اول پیکار، نامهایی بودند که نمیتوان حذفشان کرد. مجاهدین خلق ایران، با تمام موافقتها و مخالفتها، واقعیتی تاریخی و میدانیاند. کانونهای شورشی، بهعنوان هستههای فعال و فداکار، در پیشانی بسیاری از قیامها حضور داشتند؛ از جمله در پیشتازی قیام دیماه؛
سازمانیافته، با پرداخت بیچشمداشت هر هزینه از جان و مال و نام. فداکار، بینام و با رسم شورشی و انقلابیگری و بیادعا. آنها دنبال نام و نشان نبودند؛ دنبال شکستن ماشین سرکوب بودند و همین، خشم دو استبداد را برانگیخت.
بدیل مکتوب در برابر دفترچههای انضباط، استبداد و وابستگی
تفاوت این نیروها با جریانهای اقتدارطلب، در «بدیل» است.
شورای ملی مقاومت ایران، برنامهیی مکتوب و قابل نقد در پیشگاه همگان ارائه کرده است:
جمهوریت، دموکراسی
جدایی دین از دولت،
برابری زن و مرد و برابری حقوقی،
التزام به منشور ملل متحد و اسناد حقوقبشر و... . مشروعیت تمامی آزادیهای فردی و اجتماعی.
در برابر این بدیل، منطق «دفترچههای استبداد و وابستگی» بچه شاه قرار دارد:
دفترچهٔ گارد جاویدان،
دفترچهٔ خط قرمزها،
دفترچهٔ اینکه چه کسی حق حرفزدن دارد و چه کسی باید حذف شود.
تاریخ روشن است: هر گفتمانی که پیش از قدرت، آزادی بیان را محدود میکند، در حال تمرین استبداد است.
رسانه و مهندسی فراموشی
بخشی از سرکوب، با گلوله انجام شد؛ بخشی دیگر با روایت.
رسانههایی که خشونت ساختاری حکومت را کمرنگ و اختلافات درون قیام را پررنگ کردند،
و یا میخواستند با تحریف، جعل و صداگذاری تمامقد به سانسور حقیقت و کانونهای دلاور شورشی و دگراندیشان بپردازند و آنها را حذف کنند...
خواسته یا ناخواسته، به مهندسی حذف یاری رساندند.
پایان: خون، حافظه و مسئولیت
و بازمیگردم به همان غروب.
به همان تاریکی و همان هزاران هزار بدن بهخون غلتیده بهترین فرزندان این ملت...
خون فداشده شهیدان راه آزادی هنوز بر زمین خشک نشده، از این خون، لالهٔ تزئینی نرویید؛
حافظه رویید.
حافظهای که دیگر اجازه نمیدهد نه با تاج، نه با عمامه، آزادی مصادره شود.
این قیام ادامه دارد. من در میان جمعیت ایستادهام. بهعنوان بخشی از قیامی که میداند انقلاب، وظیفهای مستمر است و فریاد میزند مرگ بر ستمگر... چه باشه چه رهبر!
آرمان، کانون شورشی از تهران
مسئولیت محتوای مطالب وارده برعهده نویسنده است