تحلیل صیرورت یک انقلاب و گذار از ساحت «آنچه هست» به ساحت «آنچه باید باشد»، مستلزم واکاوی بزنگاههایی است که ماهیت وجودی یک جنبش را در تضاد با ساختارهای مستقر تعریف میکنند. در تاریخ معاصر ایران، ۳۰دی ۱۳۵۷ فقط یک برگ طلایی تاریخ در تقویم سیاسی نیست؛ لحظهٔ تجسم ارادهای است که در برابر ۲فرم از استبداد -سلطنتی و دینی- قد علم کرد.
تلاقی ۲پارادایم: «انقلاب دموکراتیک» در برابر «انقلاب اسلامی»
آزادی مسعود رجوی به همراه آخرین گروه از زندانیان سیاسی، در واقع آزادسازی پتانسیل نهفتهای بود که از پیش از سقوط فیزیکی سلطنت، بنبستهای فکری و سیاسی پیشرو را پیشبینی میکرد. محمدرضا پهلوی در واپسین تأملات خود، رهایی این نیروها را «خطای استراتژیک» قلمداد کرد؛ چرا که او نیک میدانست این صدا، فراتر از یک اعتراض مقطعی، حامل یک جهانبینی جایگزین است.
از سوی دیگر، با ظهور فاشیسم دینی، خمینی با درک غریزی از قدرت، اصلیترین تهدید علیه تمامیتخواهی خود را در همین نیروی پیشتاز جستجو میکرد. تضاد ماهوی میان «سلطنت مطلقه فقیه» و «انقلاب دموکراتیک»، از همان روزهای نخستین در سخنرانیهای دانشگاه تهران نمایان شد.
تنها ۴روز پس از گسستن زنجیرهای اسارت، مسعود رجوی در ساحت آکادمیک دانشگاه تهران، علیه «پوزیتیویسم سیاسی» و تسلیم در برابر واقعیت موجود شورید؛ او با صراحت تبیین کرد که رسالت یک پیشآهنگ، مرثیهسرایی یا ستایش منفعلانه از جریان خودسر حوادث نیست، بلکه مداخلهٔ آگاهانه در صیرورت تاریخ است. او در آن فضای ملتهب، با گذار از سطح عینی پدیدهها، منطق مبارزه را چنین ترسیم نمود:
«من نیامدهام اینجا که روند خودبهخودی قضایا را فقط ستایش کنم، ما نیامدهایم که آن چه را هست و فقط هست، تأیید کنیم. لختی هم باید به آن اندیشید که چه چیز باید باشد و چه چیز هم نباید باشد».
این بیان معطوف به آرمانخواهی رادیکال، در حقیقت پیافکندن پارادایم «انقلاب دموکراتیک» در تقابل با خوانشهای جزمی و ارتجاعی بود که تحت لوای «انقلاب اسلامی»، درصدد بازتولید استبداد در جامهٔ دین و شریعت برآمده بودند.
تقابل آزادی و استحالهٔ مفاهیم
یکی از پیچیدهترین وجوه نبرد سیاسی در بیش از ۴دهه گذشته، بین مجاهدین و نظام ولایت فقیه، نبرد بر سر «معنا» بوده است. رژیم حاکم با سوءاستفاده از مفاهیم قدسی و لوث کردن واژگان، کوشید تا ماهیت واپسگرای خود را تحت لوای «انقلاب» تئوریزه کند. در برابر این دگردیسی زبانی و مفهومی، تعریف دوبارهٔ «آزادی» بهعنوان دال مرکزی مبارزه، کنشی مسئولانه و در عینحال رادیکال بود.
پافشاری بر حقوق بنیادین، بهویژه در حوزهٔ حقوق زنان، نقطه جدایی قطعی دو جبهه بود. در حالی که ارتجاع مذهبی با دوقطبیسازیهای کاذب(نظیر شعار یا روسری یا توسری) بهدنبال تثبیت هژمونی جنسیتی و طبقاتی بود، این جریان مبارز، آرمان برابری را از یک شعار انتزاعی به یک ضرورت ساختاری در رهبری جنبش ارتقا داد. این گذار، نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه پاسخی بنیادین به استثمار جنسیتی بهمثابه یکی از ارکان استبداد بود.
معماری جایگزین: از نهادگرایی تا ارتش آزادی
مسعود رجوی در مقام معمار یک ساختار نوین، ضرورت وجودی یک «آلترناتیو دموکراتیک» را درک کرد. تأسیس شورای ملی مقاومت ایران، پاسخی به فقدان دیرینهٔ تکثرگرایی در سپهر سیاسی ایران بود. این شورا، با عبور از تندپیچهای سهمگین تاریخی، توانست خود را بهعنوان پایدارترین ائتلاف سیاسی تثبیت کند که نه بر پایه منافع گذرا، بلکه بر بنیان مرزبندی قاطع با هر دو فرم دیکتاتوری(نه شاه، نه شیخ) بنا شده است.
علاوه بر این، ابداع «ارتش آزادیبخش» بهعنوان حلقه مفقوده در نبرد استراتژیک با فاشیسم دینی، موازنه قدرت را تغییر داد. این نهاد نظامی-سیاسی، ماشین جنگی را که ارتجاع برای بقای خود به آن تکیه کرده بود، به چالش کشید و سرانجام «جامزهر» صلح اجباری را به ساختار قدرت تحمیل کرد. میراث این سازمانیافتگی امروز در قالب «کانونهای شورشی» تداوم یافته است؛ هستههایی که استمراربخش ارادهای هستند که در ۳۰دی ۱۳۵۷ از بند رها شد. در قیام دی ۱۴۰۴ اثرگذاری محسوس و استراتژیک این سازمانیافتگی را میتوان به چشم دید.
رویارویی دو قطب متضاد
تاریخ معاصر ایران، عرصه رویارویی دو قطب متضاد است: قطبی که ریشه در «اعماق لجنزار تاریخ» و سنتهای پوسیده دارد، و قطبی که برآمده از ضرورتهای عصر مدرن و رنجهای تاریخی یک ملت برای نیل به حاکمیت ملی است. ۳۰دی، نماد پیوند زندان و دانشگاه و پیوند مقاومت دیروز با قیام فرداست. این مسیر، اینک به یک ساختار فناناپذیر تبدیل شده است که هدف نهایی آن، بازگرداندن حق تعیین سرنوشت به مردم ایران است.