تاریخچهٔ درخشان مقاومت ایران گواهی میدهد که شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه»، بازتاب اراده قطعی مجاهدین برای سرنگونی تام و تمام فاشیسم دینی است؛ شعاری که هرگز برآمده از یک تکانه زودگذر یا رخدادی تصادفی نبوده، بلکه دستاورد گذاری تاریخی، بغرنج و سرشار از فداکاری، رزمآوری و شکستن بنبستهای سیاسی است. این فرایند دیالکتیکی در ۵ مهر ۱۴۰۵ در شرایطی وارد چهل و پنجمین سالگرد خود میشود که ریشههای بنیادین آن به نقطهعطف تاریخی ۵ مهر ۱۳۶۰ پیوند خورده است.
استبداد مبتنی برخلافت ارتجاعی، همواره در تلاش بوده تا با ابزار قدسیسازی از خمینی و ورثهٔ او، هیمنهای تسخیرناپذیر برای ولایت فقیه بسازد. در چنین خفقانی بود که میلیشیای دانشآموز و دانشجو به خلق آن حماسهٔ شگفت برخاست.
تابوشکنی تاریخی «شاه سلطان خمینی» در انظار تودهها
خمینی در اوایل انقلاب، علاوه بر رهبری ربودهشده و جایگاه دینی، از محبوبیتی تودهیی برخوردار بود که در استقبال میلیونی فرودگاه مهرآباد بازتاب یافت. خبرگان ارتجاع نیز جایگاه فراقانونی مطلقه را به او تفویض کرده بودند؛ اختیاراتی نامحدود که حتی سرفهها و سخنان عادی او را به قانون تبدیل میکرد.
در چنان فضایی، تظاهرات مسلحانه ۵ مهر ۱۳۶۰ میلیشیای مجاهد خلق، گسستی بنیادین در هژمونی مشروعیت نظام آفرید. میلیشیا با بردن شعار محوری «مرگ بر خمینی» به میان تودهها در اوج اختناق، مرز سرخ مقاومت را ترسیم کرد. آن حماسه با نثار خون بیش از ۱۸۱۰ مجاهد خلق، نظیر شهید مسعود شکیبانژاد، سنتی رهاییبخش پدید آورد که نشان داد خدایگان ساختگی فاشیسم دینی آسیبپذیر و فروپاشیدنی است.
دستآوردهای کلیدی ۵ مهر ۱۳۶۰ را میتوان در سه محور تدوین کرد:
- ترسیم خط سرخ مقاومت با پرداخت بالاترین بهای ممکن از خون آگاهترین فرزندان خلق؛
- نهادینهسازی و بسط شعار سرنگونیطلبانه «مرگ بر خمینی» در متن جامعه؛
-تأسیس و تثبیت مشی قهرآمیز انقلابی در برابر استبداد مطلقالعنان.
انتقال قانونمند مشعل نبرد به کانونهای شورشی
حماسههای مجاهد خلق با گذر سالیان متوقف نشد، در پیوندی ارگانیک، از میلیشیا به «کانونهای شورشی» رسید. اگر نسل نخستین میلیشیا با شکستن تقدس خمینی، راه نبرد را گشود، کانونهای شورشی همان پرچم را در کوچه و خیابانهای میهن برافراشتهتر ساختند تا شعار «مرگ بر خامنهای» و «مرگ بر اصل ولایت فقیه» را به مطالبه و برنامه روزمره جامعه برای سرنگونی تبدیل کنند. تقدسزدایی از ساختاری که پشت دین سنگر گرفته بود، تنها از عهده نیرویی با دیدگاه ضداستثماری و پیشرو برمیآمد که بهای مادی و انسانی آن را بیدریغ بپردازد.
این پیوستار مقاومت در بهار ۱۴۰۵ با صلابت حماسهسازان دربند تبلور یافت؛ آنجا که مجاهدان قهرمان بر سر دار رفتند:
۱۰ فروردین ۱۴۰۵، محمد تقوی (۵۹ ساله، با سابقه ۸ سال حبس) و مهندس اکبر دانشور کار (۶۰ ساله) در قزلحصار به دار آویخته شدند.
۱۱ فروردین ۱۴۰۵، حقوقدان بابک علیپور (۳۴ ساله) و مهندس پویا قبادی (۳۳ ساله) به یاران شهیدشان پیوستند.
۱۵ فروردین ۱۴۰۵، مهندس نخبه وحید بنیعامریان (۳۳ ساله) و مهندس ابوالحسن منتظر (۶۷ ساله، با بیش از ۱۱ سال زندان از زمان شاه تاکنون) پس از محکومیت در بیدادگاه ایمان افشاری، در قزلحصار سربهدار شدند.
از سنگفرش خیابان تا تهاجم به بیت خامنهای
تداوم راه میلیشیا در خون شورشگران کف خیابان باز تولید شد؛ از مقاومت عباسعلی رمضانی ۷۴ ساله در مشهد با طنین «برای قیام و سرنگونی، حاضر، حاضر، حاضر» و فریاد «مرگ بر ستمگر، نه شاه میخوایم نه رهبر»، تا تیر خلاص بر پیکر محمد بهرامی ۱۸ ساله در آزادشهر و نبرد سلحشورانه دکتر نعیم عبداللهی در نازیآباد تهران.
نقطه اوج این تکامل تاریخی، در عملیات متهورانه ۲۵۰ تن از رزمندگان مجاهد خلق در بامداد ۴ اسفند ۱۴۰۴ در امنیتیترین کانون حاکمیت یعنی بیت رهبر نظام «مجموعه مطهری» (مقر خامنهای، مجتبی خامنهای و سران قوا) ثبت شد. تهاجمی سازمانیافته که حاصل تراکم تجارب قیامهای پیشین بود و لرزه بر ارکان بیتالعنکبوت انداخت. گرچه بیش از ۱۰۰ تن از رزمندگان در این رویارویی حماسی شهید یا دستگیر شدند، اما شکستن حلقه حفاظتی رأس نظام نشان داد که استراتژی سرنگونی به گامهای سرنوشتساز خود نزدیک شده است.
پیوند ناگسستنی میان نسلهای سرنگونکننده
در فرا رسیدن ۵ مهر ۱۴۰۵، تاریخ حکم به حقانیت مسیری میدهد که میلیشیا در مهر ۱۳۶۰ آغاز کرد. مشعلی که آن روز برای شکستن سحر و افسون ولایت فقیه روشن شد، امروز در دستان کانونهای شورشی به شعلهای مهارناپذیر تبدیل گشته است؛ پیوندی ناگسستنی میان نسلها که سرنگونی استبداد دینی و استقرار آزادی را در افق میهن اجتنابناپذیر میسازد.