در تاریخ مبارزات سیاسی، همواره لحظاتی فرا میرسد که یک فرد، فراتر از هویت شخصی، در جایگاه حافظهی ملی و شرف میهنی قرار میگیرد. دفاعیه «وحید بنیعامریان» از این سنخ است. این دفاعیه هدفی فراتر از یک پاسخ حقوقی را پیمیگیرد. مانیفستی از شرافت انسانی در عصر انحطاط ارزشها در نظام ولایت فقیه است. او در پاسخ به این پرسش که چرا به زندگی عادی بازنگشته، نه تنها از انتخاب سیاسی خود دفاع میکند، بلکه مفهوم «زندگی» را در زیر سایه استبداد بازتعریف مینماید.
نفی زندگی عادی در میانه ویرانی
نخستین نکته کلیدی در کلام وحید، مرزبندی صریح میان «زنده ماندن» و «زندگی کردن» است. او با شجاعتی مثالزدنی، زندگی تحت سلطه حکومتی که بر پایه چپاول بنا شده را پس میزند و میگوید:
«حرام باشه بر من اون زندگیای که بهاش پاگذاشتن روی وجدان و چشمبستن روی دردهای مردمم باشه. کور خواندید؛ من نه به اون زندگی عادی برمیگردم و نه اجازه میدم که شما و پاسدارانتان با خیال راحت به زندگی عادیتون با چپاول و ویرانی و قتلعام مردم ادامه بدهید.»
این عبارت بیانگر یک بلوغ سیاسی است که در آن، یک زندانی سیاسی مجاهد خلق به این درک رسیده که امنیت و رفاه شخصی در جامعهای که اکثریت آن در فقر و سرکوب دستوپا میزنند، چیزی جز همدستی با ظالم نیست. بنابراین، او «بیطرفی» را در جنگ میان ظالم و مظلوم رد میکند.
ادارک در متن واقعیتهای تلخ جامعه
وحید، مبارزهجویی و عدالتخواهی خود را نه در کتابها، بلکه در متن واقعیتهای تلخ جامعه یافته است. تبعید او به بشاگرد، به جای شکستن روحیه او، دریچهای شد تا عمق ستم نظام را ببیند. وی به تصاویر تکاندهندهای استناد میکند که وجدان هر انسانی را بهلرزه درمیآورد:
«بچههای معصوم بلوچ رو که توی کپرهای محروم با نیش عقرب پرپر میشدند و تلف میشدند دیده باشم با چشمهای خودم سکوت کنم؟... بعد من راحت سرم را بکنم توی درسم و توی زندگیام و توی ادامه تحصیلم؟ هرگز هرگز.»
این بخش از دفاعیه، پیوند عمیق مبارزه سیاسی با رنج ملیتها و اقلیتها را نشان میدهد. او بر خلاف روایتهای رسمی، محرومیت را نتیجه عمدی سیاستی میداند که «میلیونها انسان را زیر خط فقر نگهداشته» تا «روی خون جوانان به تخت قدرت لم بدهد».
تخت قدرت در برابر پل سیدخندان
تحلیل وحید از جامعه، تحلیلی مبتنی بر شکاف عمیق طبقاتی و اخلاقی است. او میان دانشجوی دانشگاه خواجه نصیر بودن و دیدن کودکان دستفروش بر روی پل سیدخندان، پل میزند. او حافظه تاریخی مبارزه را زنده نگهمیدارد و نمیپذیرد که پیشرفت تحصیلیاش، به قیمت فراموشی همنسلان برخاسته از فقر تمام شود؛ از اینرو میپرسد:
«سرنوشت تلخ اون بچههای دستفروشی که روی پل عابر پیاده سید خندان دست فروشی میکردند... حالا بعد از ۱۰ سال کجا هستند؟... به کدامین گناه؟»
این پرسش، قلب منطق استبداد را نشانه میرود. وی با یادآوری ضجههای مادر کرد در کرمانشاه که پول درمان فرزندش را ندارد، نشان میدهد که مبارزهاش نه از سر ماجراجویی، بلکه ناشی از یک «درد مشترک» است که خواب را از چشمانش ربوده است.
الگوبرداری از زندگی ساکنان اشرف
وحید در بخش پایانی و دراماتیک کلام خود، هویت سیاسیاش را به صراحت فریاد میزند. او در حالی که زیر حکم اعدام است، ترسی از چوبهدار ندارد، زیرا الگویی فراتر از حیات بیولوژیک برای خود برگزیده است؛ با استناد به کسانی که تمام هستی خود را فدای آزادی کردند، میگوید:
«الگوی من کیها هستند؟ اشرفیها، همانها که از اسمشان وحشت دارید، همانها که جوانیشان را، کل زندگیشان را، دار و ندارشان را گذاشتند برای آزادی مردم و آبادی این خاک.»
این استناد به «اشرفیها»، تأکید بر تداوم تاریخی یک آرمان است؛ آرمانی که از نیزارهای ماهشهر تا کوههای کردستان و بیابانهای بلوچستان امتداد دارد. او مبارزه را یک وظیفه اخلاقی متصل به «وجدان» میداند و با شعار «انما الحیات عقیده و جهاد»، زندگی را در فداکاری برای خلق معنا میکند.
شکوه انتخابی آگاهانه
دفاعیه وحید بنیعامریان، نه ناله یک قربانی، بلکه خروش یک فاتح اخلاقی است. او به ما میآموزد که در برابر ستم مضاعف علیه ملیتها، مذاهب و زنان، «زندگی عادی» بزرگترین فریب است. وی با انتخاب «تبعید وجدانی» به جای «سکوت مصلحتی»، نشان داد که حتی در کنج سلول و زیر سایه دار، میتوان آزاد بود. از او یاد میگیریم که تا زمانی که فقر، تبعیض و اعدام در این خاک ریشه دوانده است، وجدانهای بیدار، آرامش را بر خود حرام خواهند کرد. وحید بنیعامریان، تصویر تمامقد نسلی است که فهمیده است آزادی، نه یک هدیه، بلکه ثمره پیکاری تنگاتنگ و نفسگیر است که بهای آن تمام زندگی است.