728 x 90

از شاه تا شیخ: شنیدن صدای انقلاب در لحظات پایانی

شنیدن صدای قیام توسط رئیس‌جمهور ارتجاع، یاد آور شنیدن صدای انقلاب توسط شاه
شنیدن صدای قیام توسط رئیس‌جمهور ارتجاع، یاد آور شنیدن صدای انقلاب توسط شاه

در روزهای آتشین دی ۱۴۰۴ شکاف میان حاکمیت و مردم ایران به مرحله‌ای از بازگشت‌ناپذیری رسیده است که دیگر هیچ زبان مشترکی برای گفتگو باقی نمانده است. در چنین شرایطی ساختار قدرت در اوج استیصال، نقاب «شنیدن صدای معترض» را بر چهره می‌زند تا با ترفندهای لو رفته اعتراضات را شقه کرده و آن را به تدریج بخشکاند.

پیام ۹دی رهبر مقاومت، مسعود رجوی در نهم دی‌ماه، یک اعلام هوشیاری همه‌جانبه برای قیام‌آفرینانی است که در کف خیابان دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن ندارند.

چندان عجیب نیست که فاشیسم دینی در لحظات پایانی خود، به تکرار سناریوهای شکست‌خورده تاریخ پناه می‌برد. شباهت غریب رفتار امروز دولت تحت‌امر خامنه‌ای با آخرین ماه‌های سلطنت شاه، نشان از یک الگوی تکرار شونده دارد. اما نکته‌ٔ قابل تأمل اینجاست: آیا حاکمیتی که بر پایه نفی ملت و اعدام‌های بی‌سابقه (بیش از ۲۲۰۰ اعدام در یک سال) بنا شده، اساساً ظرفیت ساختاری برای «شنیدن» و «تغییر» دارد؟

پاسخ را باید در تناقض آشکار میان کلام و عمل جست‌وجو کرد. در حالی که سخنگوی دولت از به‌رسمیت شناختن بحران‌ها و تمایل به شنیدن حرف‌های «تلخ و تند» سخن می‌گوید، بیش از ۴۲هزار نیروی سرکوبگر در پایتخت به خط شده‌اند تا هر فریادی را در گلو خفه کنند. این پارادوکس، یعنی گسیل داشتن ارتش سرکوب همزمان با فراخوان به گفت‌وگو، نشان‌دهنده آن است که «دیالوگ» در نگاه حاکمیت، نه یک راهبرد برای حل بحران، بلکه یک تکنیک امنیتی برای خرید زمان و مهار خشم اجتماعی است.

تمثیل تاریخی و اخلاقی مطرح شده در پیام مسعود رجوی، به بهترین شکل این وضعیت را به تصویر می‌کشد: حکایت آن فرد کریهی که طفلی را به چنگال گرفته و با وجود گریه‌های کودک، به‌دنبال مذاکره است، اما راه‌حل تنها در یک اقدام ساده نهفته است؛ بر زمین گذاشتن طفل و رفتن.

این استعاره، جوهر مطالبات مردم ایران را در یک عبارت خلاصه می‌کند: عبور کامل از تمامیت رژیم. به عبارت دیگر، وقتی پیوند عاطفی و مدنی میان ملت و دولت به کلی گسسته شود، دیگر سخن از «اصلاح» یا «شنیدن مطالبات معیشتی» نوعی توهین به شعور جمعی تلقی می‌شود.

گزارش‌های میدانی از چهارمین روز خیزش بازار در شهرهایی چون فسا، اصفهان، شیراز و تهران، گواهی بر این مدعاست که جامعه ایران از مرحله «اعتراض به تنگناهای اقتصادی» عبور کرده و به مرحله «تعیین تکلیف سیاسی» رسیده است. پیوند نمادین میان بازار و دانشگاه و حضور مادران دادخواه در خیابان، نشان‌دهنده شکل‌گیری یک بلوک متحد اجتماعی است که دیگر با تعطیلات رسمی و پل‌زدن میان روزهای هفته، متفرق نمی‌شود. اتفاقات فسا و تصرف ساختمان فرمانداری توسط مردم، با وجود شلیک مستقیم مأموران، حاکی از آن است که ترس، به‌عنوان ابزار اصلی بقای استبداد، کارکرد خود را از دست داده است.

در تحلیل نهایی، باید گفت که رژیم با اعلام آمادگی برای گفت‌وگو، ناخواسته به مشروعیت اعتراضات اعتراف کرده است، اما این اعتراف بسیار دیر صورت گرفته است. آتشفشان خشم خلق، با وعده‌های میان‌تهی فروکش نمی‌کند. آنچه در خیابان‌های ایران می‌گذرد، تقابل میان یک «ساختار صلب و رو به زوال» با یک «اراده ملی پویا» است که خیابان را به‌عنوان تنها گزینه برای بقا و بازپس‌گیری میهن اشغال‌شده برگزیده است.

وقتی یک خلق در زنجیر به این نقطه از آگاهی و شجاعت می‌رسد، حتی گستردگی نیروهای سرکوب و مانورهای دیپلماتیک نیز نمی‌تواند مانع از فروپاشی نظم کهن شود. ایران امروز، نه در پی شنیده شدن، بلکه در پی تغییر بنیادین است؛ تغییری که در آن، جایگزینی یک ساختار فاشیستی با یک جمهوری دموکراتیک و کثرت‌گرا، تنها مسیر پیش روست.

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/4db5a4de-ae38-48cf-a49f-e8e573f94de8"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات