در حالی که نظام ورشکستهٔ ولایت فقیه میکوشد جنگ خانمانسوز و خود برافروخته را به مسألهٔ اصلی ایران و منطقه تبدیل کند، در جامعهٔ توفانی و آماده به قیام ایران، نبردی موازی با ابعادی فراگیر در جریان است.
حاکمیت با سوءاستفاده از شرایط جنگی به اعدام مجاهدین سر موضع و شورشگران دلیر روی آورد. مرگفرمایان، با درک این واقعیت که لایههای زیرین جامعه پس از تکانههای سهمگین دیماه و قیامهای متعاقب آن، دیگر به وضعیت پیشین باز نمیگردند، «جنگ» را نه یک بحران، که یک «فرصت استراتژیک» یافته است. در این میانه، چند پرسش بنیادین مطرح میشود که پاسخ به آنها، دورنمای تحولات آتی را روشن میسازد:
۱. چرا در میانه بحرانهای خارجی، ماشین اعدام در داخل شتاب گرفت؟
۲. رویارویی «اراده شورشی» و «اختناق ساختاری» به کدام سو میرود؟
۳. آیا آلترناتیو دموکراتیک میتواند از دل خاکستر این اعدامها قد برافرازد؟
آدرسدهی نیروی سرنگونکننده
استفاده از وضعیت جنگی برای پیشبرد اهداف سرکوبگرانه، رویهای دیرینه در نظامهای فاشستی و ایدئولوژیک است. حاکمیت با اشراف بر این موضوع که بحرانهای مرگبار پس از جنگ» میتوانند بنیانهایش را به لرزه درآورند، پیشدستی کرده است. اعدام مجاهدین، اعضای کانونهای شورشی و شورشگران تلاشی مذبوحانه برای بستن مسیرهایی است که بهزعم آنها به «ارتش آزادی» ختم میشود.
در واقع، حاکمیت با زبان اعدام، نیروی سرنگونکنندهٔ خود را آدرس میدهد. با هر گره بر طناب دار، یک گره کور بر سرنوشت حکمرانی خود میزند.
اعدام مجاهدان خلق، محمدتقوی، اکبر دانشورکار، بابک علیپور، پویا قبادی، ابوالحسن منتظر و وحید بنیعامریان و هفت جوان شورشگر، صالح محمدی، مهدی قاسمی، سعید داوودی، امیرحسین حاتمی، محمدامین بیگلری، شاهین واحدپرست و علی فهیم، یک «اعتراف بزرگ» است. اعتراف به اینکه نیروی سرنگونکننده، نه در جبهههای دوردست، بلکه در قلب محلات و در امنیتیترین نقاط پایتخت حضور دارد.
ظهور نسل نوین مجاهدین
پرسش دوم به ماهیت مقاومت بازمیگردد. آیا اعدام میتواند اراده یک نسل را در هم بشکند؟ شواهد تاریخی و مبارزات خلقهای جهان حاکی است که ایمان به یک «آرمان رهاییبخش» پتانسیل عبور از سد اختناق را دارد. آنچه حاکمیت «اغتشاش» مینامد و با دار پاسخ میدهد، در نگاهی ژرفتر، تولد یک آگاهی جمعی است.
نسل نوین مجاهدین که امروز هماورد اصلی ولایت فقیه در صحنه نبرد است، از مرگ نمیهراسد زیرا «زیستن در آزادی» را تنها معنای زندگی میداند. وفاداری به عهد و ایستادگی تا پای جان، خبر از یک گسست بزرگ میدهد؛ گسست از نمایشهای حک و اصلاح این رژیم یا راهحلهایی مانند جنگ خارجی و عبور به سمت یک «راهحل انقلابی». این نسل، نه تنها پیامدهای کشتارهای پیشین را مهار نکرده، بلکه آنها را به سوختی برای موتور محرک تغییر تبدیل کرده است. هر قطره خونی که بر زمین میریزد، بر حقانیت نبردی گواهی میدهد که هدفش جایگزینی حاکمیت مردم به جای استبداد مذهبی است.
آلترناتیو دموکراتیک و عبور از بحران
اما پاسخ نهایی در گروی وجود یک جایگزین منسجم است. وحشت حاکمیت تنها از شورشهای خیابانی نیست، بلکه از ساختار یافتن و سازماندهی این شورشهاست. تهاجم کانونهای شورشی به بیت ولیفقیه در قلب تهران، نمادی از کارآمدی استراتژی است که میخواهد حاکمیت را به صاحبان اصلیاش، یعنی مردم، بازگرداند.
طرح «دولت موقت» با شعار محوری «صلح و آزادی» که از سوی شورای ملی مقاومت ارائه شده، از قضا نقطه مقابل بنبستی است که آخوندها ایجاد کردهاند. این جایگزین، بر ویرانههای ارتجاع، بنای جمهوری دموکراتیک را پیشنهاد میدهد که در آن نه از دار خبری است و نه از استبداد فردی. انتقال حاکمیت به مردم، فرآیندی است که با فداکاریهای امروز شورشگران، پیریزی میشود.
فردا از آن کیست؟
اعدامها، اگر چه جگرسوز و تلخ هستند، اما نشانهای از زوال قدرت حاکم و بلوغ جبهه مردم محسوب میشوند. حاکمیت با حلقههای دار میخواهد راه آینده را ببندد، ولی غافل از آن است که خون مجاهدین و شورشگران، بذری است که در زمینهٔ مساعد جامعه جوانه میزند و تکثیر میشود.
یاران سربدار با بذل جانهای عزیزشان به ما آموختند که «راه سرنگونی» نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت تاریخی است. امروز، نبرد میان صلح و آزادی با استبداد جنگافروز به لحظه سرنوشتساز خود رسیده است. وقتی اختناق به اوج میرسد، سپیدهدم رهایی نزدیک است؛ چرا که هیچ قدرتی در تاریخ نتوانسته است با اتکا به مرگ، بر ارادهای که برای زندگی و آزادی برخاسته، پیروز شود.