راز بقا؛ نخستین تضاد مشترک
هر وجود زنده و ذیحیات با راز بقا یا زیستبود خود، چنگ در چنگ است. ابتداییترین تضادی که بشر از آغاز حیات باید حل میکرد، تضاد بود و نبود جسم و محیط زندگیاش بوده است. سطح حل این تضاد و نخستین بهای لازم آن، منطبق بر ناگزیریِ راز بقا، بهگونهیی مشترک میان انسان و هر موجود زنده است.
انسان اجتماعی و مقولهی «اندیشه»
حیات اجتماعی، محیط زیستبود انسان خردمند است. اینجا هم بهدلیل مبانیِ ضروری و نیاز متقابل تأمین زندگیِ خویش ــ چه صنفی، چه اقتصادی، چه اجتماعی، چه فرهنگی ــ باید تضاد «بودن» را حل نمود. اما این «بودن» مداری بالاتر از راز بقا دارد؛ چرا که انسان اجتماعی باید تضاد مداوم تنظیم رابطه با انسانهای همجوار، همشهر، همنوع و همراه خویش را هم حل کند. پس انسان اجتماعی و خردمند، درگیر مقولهی «اندیشه» میشود. مدار حل این تضاد، بسا پیچیدهتر از حل تضاد راز بقاست.
انسان خردمند؛ مصاف با پیچیدگیهای اجتماعی
انسان اجتماعی مدام در معرض انتخاب قرار میگیرد. او مدام با سرنوشت کشورش، سرنوشت خودش، سرنوشت دیگران و از طرفی مدام با منافع طبیعی و مشروع زندگیِ شخصیاش سروکار دارد. از اینجاست که تفاوت انسانها در تفاوت نوع انتخابهایشان است، نه خصلتها، ویژگیهای شخصی و جاذبهها و دافعههای فردیشان. همهی این خصلتها و ویژگیها محصول خاستگاه طبقاتی هستند.
از اینجاست که حل تضاد انسان اجتماعی به مداری بالاتر میرسد. یعنی که پرداخت بهای پیچیدهتری را میطلبد تا مغلوب محصول کارخانهی طبقاتیساز نشود. پیداست که انتخاب نبرد با محصولات خاستگاه طبقاتی یا مغلوب نشدن به کششهای طبیعی و خودبهخودیِ آن، از یکطرف آگاهی و از طرف دیگر تعهد اجتماعی را اجتنابناپذیر مینماید. از اینجاست که حل این تضاد، بسا پیچیدهتر از تضاد بقا و حل مشکلات صنفی و اقتصادی و فرهنگی میشود. در این میدان، هر انتخابی نیاز به پرداخت بها دارد. کیفیت انتخاب، تعیینکنندهی نوع بهای لازم آن است.
علت مدار متکاملتر تضاد سیاسی
زندگیِ انسان اجتماعی و خردمند، بهناگزیر با سیاست تلاقی خواهد کرد. سیاست بهطور عمومی با نمادی مثل دولت و حاکمیت شناخته میشود؛ چرا که هر دولت یا حاکمیت، سرنوشت کل یک جامعه را سمت و سو میدهد. سرنوشت مردمان هر کشور نیز بهناگزیر با کیفیت خوب و بد دولتها رابطهی مستقیم دارد. بنابراین در چنین ساختار نظاممند، هرگونه تنظیم رابطه با یک دولت یا حاکمیت ــ چه موافق، چه مخالف ــ رفتاری سیاسی را بازمینمایاند.
مشاهده میشود که حل تضاد سیاسی یعنی ورود به حیطهی تعیین سرنوشت اجتماعیِ خود و جامعهی خود. این تضاد در مداری متکاملتر نسبت به راز بقا و اجتماعی بودن صرف، قرار دارد. یعنی که حل این تضاد، نخست انتخاب ریشهییتر، استوارتر، دوراندیشانهتر با پذیرش پرداخت بهای همهجانبهتر میطلبد.
هماینک سرنوشت کشور ما ایران، بیش از همیشه به انتخابهای ما شهروندان و فعالان عرصههای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی گره خورده است. همهی ما در حال گذر و عبور از جلوی آینهی ایران هستیم. این اوست که چگونگیِ عبور و گذر ما را در کیفیت خوب و بد تعیین سرنوشتاش مینگرد. ایرانزمین، این کیفیت را با میزان انطباق با منافع ملی خویش میسنجد.
پیرامون مقولهی «پرداخت بها»
طبعاً از تجربههای ۴۷ سال پشت سرمان که میآییم، حس و لمس و درک میکنیم که حاکمیت آخوندی بهای دستیابی به آزادی و دموکراسی را بهدلیل ماهیت تمامیتخواه مذهبی ــ سیاسیاش، بس سنگین نموده است. از همینجاست که مقولهی «پرداخت بها» برای نجات ایران از این تمامیتخواهی و دیکتاتوریِ ولایت فقیهی، ضرورت ناگزیر ملی برای پاسخ به مسؤلیت انسانی و تاریخیمان است.
وقتی که دیکتاتور مسلط، بهای آزادی و دموکراسی را از حد انتخابات و رأی بالاتر میبرد و سنگین میکند، انتخاب هر یک از ما در این مبارزه باید قوی، عمیق و استوار باشد تا از پس وجوه آزمایشات و پیچیدگیهای تداوم مبارزه برآییم. حل این تضاد هم هرگز با ذهنیت فاقد انتخاب و تجربه و آزمون، میسر نمیشود.
پرسش این است که این انتخاب و تجربه و آزمون را چگونه میسر کنیم؟ نخست باید خود را با حاکمیت ولایت فقیه و شاخوبرگهای جناحی و باندی و نیز همسویان با آن تعیین تکلیف کنیم. تحقق این امر، کیفیترین مرحله از انتخاب است. سپس باید به راههای طی شده و تجربههای آزموده شده پرداخت و آنها را شناخت. ما هرگز از درسهای تاریخ بینیاز نبوده، نیستیم و نخواهیم بود. ۴۷ سال گذشته مملو از الگوهای انتخاب، تجربه و آزمونهای موفق و دم دست است.
ضرورت مطالعهی مجاهدین؛ چرا؟
در این بیش از چهار دهه، دو نیروی اصلیِ هماره در مصاف حداکثر، مجاهدین خلق و حاکمیت ولایی ــ آخوندی بودهاند. حاکمیت از منظر بیش از ۹۰ درصد مردم ایران تعیین تکلیف است. اما مجاهدین را باید مطالعه نمود و شناخت تا از انتخابها، تجارب و آزمونهای آنها، درسهای ارزشمند مبارزاتی، پایداری، سازمانیافتگی، مرزبندی با ارتجاع و استعمار و هرگونه دیکتاتوری و علت شکستناپذیری آموخت.
چرا باید مجاهدین خلق ایران را مطالعهی جامعهشناختی نمود؟ علت در شناخت عمیق آنان از ماهیت نظام متکی بر ولایت فقیه است. اساس مبارزهی موفق، پایدار و ماندگاری تاریخیشان در همین «شناخت»، سپس «انتخابهای مداوم» سرفصلی و آنگاه «وفاداری» به انتخاب در «نبرد مداوم با تضادها»، «پاسخ به آزمونهای سخت» و «پایبندی به مرزبندیهای قاطع» با ارتجاع آخوندی در این ۴۷ سال بوده است.
تجربهی تاریخیِ مجاهدین برای نسلهای پرسشگر
همهی این اصول، از آزمونهای صعب و متعدد داخلی و بینالمللی، موفق برآمده، اثبات شده و در صحنهی سیاسیِ هماکنون ایران، بالغ به تنها راه باقیمانده برای سرنگونیِ نظام ولایت فقیه شده است. این تأکید از قضا در مرحلهیی که جنگ خارجی هم تجربه شد، بسا بیش از گذشته ــ حتی دو ماه پیش ــ صحت و اصالت خود را بهاثبات رسانده است.
آنچه که از پس قیام دیماه ۱۴۰۴ بیش از همیشه در افق سیاسیِ ایران بارز شده است، راه حل مجاهدین خلق ایران است که بهدلیل درستیِ استراتژیک و اصالت و بالندگیِ تاریخیِ آن، ۴۷ سال است که مداومترین ساختار تشکیلاتی و دلیرانهترین کادرهای حرفهیی و مسؤلیتپذیر را بر گرد خود استوار نگاه داشته است. هماینک نیز ــ حتی در بحبوحهی جنگ خارجی ــ دیکتاتوری ملایان بیشترین هراس را از این تشکل و امتداد میدانیِ سازمانیافتهاش در داخل ایران دارد.
تجربه و درس تاریخیِ مجاهدین خلق این است: سرنگونیِ نظام ولایت فقیه را با گذشتن از تعلقات راهبند انتخاب مبارزه و با پرداخت بهای آن، محقق کنیم! این تنها راه نجات ایران از هرگونه دیکتاتوری است.