دوشنبه هشتم دی، از صبح مرخصی گرفتم. کاری داشتم حوالی بازار. با خودم گفتم بعدش یک دوری هم توی بازار بزنم و برگردم؛ بیخبر از اینکه قرار است شاهد چیزی باشم که بهسادگی از ذهنم پاک نمیشه.
حدود ۹ صبح وارد محدوده بازار شدم. جمعیت زیاد بود، رفت و آمد سنگین، و یک حس نامرئی توی هوا شناور؛ پچپچها، نگاههای نگران، مکثهای کوتاه...
حوالی ساعت ۱۰ ناگهان صدای «ببندید، ببندید» بلند شد. همانجا خشکم زد. چند لحظه بعد شعار «مرگ بر دیکتاتور» مثل موج از دل بازار عبور کرد. بیاختیار رفتم وسط جمعیت. آدمها از همه سنوسالی بودند.
لابلای شعارها، یکی دو نفر از گوشهها «رضاشاه روحت شاد» گفتند، اما صداشون توی جمعیت گم میشد. کسی تحویلشان نمیگرفت. یک خانم با صدای بلند فریاد زد: «این شعارا مال خودشونه، مردم گول نخورین!»
قبل از ظهر، نیروهای انتظامی، ناجا و لباسشخصیها ریختند داخل بازار و جمعیت رو پراکنده کردند.
چند قدم جلوتر، یا شاید چند دقیقه بعد، دوباره همان فضا شکل گرفت؛ اینبار با شعارهای صنفی علیه گرانی و شعارهای سیاسی علیه پزشکیان و کل حکومت. همانجا دوباره دیدم چند جوان، موبایل به دست، وسط جمعیت شعار به نفع پهلوی میدهند. مرد مسنی کنارم با خشم گفت: «بابا پهلوی چه خریه؟ نون نداریم بخوریم، ولمون کنین!»
نیم ساعت بعد، جمعیتی از سمت راسته ناصرخسرو و منوچهری به طرف ۱۵ خرداد میومد. همان چند جوان، درست کنار مأمورهای نظامی و لباسشخصیها، شروع کردند به شعار «... پهلوی برمیگرده». مادری عصبانی جلو رفت، رو به سرهنگی که چند مأمور کنارش بودند گفت: «مگه نمیبینی دارن شعار پهلوی میدن؟ چرا باهاشون کاری نداری؟»
سرهنگ خندید و گفت: «خودتم برو همراهشون شعار بده!»
زن با بغض و خشم گفت: «کاریشون ندارین چون از خودتونن! چرا اون کاسب و مردم بدبختی که بهخاطر گرونی اعتراض میکنن رو باباتون کبود میکنین، اما اینا رو فقط نگاه میکنین؟ معلومه از خودتونن».
سرهنگ گفت: «برو مادر، برو دنبال کارت...»
مادر سرش را تکان داد، برگشت سمت مردم و گفت: «میبینین؟ نگفتم از خودشونن؟ میخوان اعتراض مردمو خراب کنن!»
بعدازظهر دوباره همان سناریو تکرار شد؛ چند نفر شعار دادند، اما جمعیت همراهی نکرد. حوالی باغ سپهسالار، مأمورهای ناجا با موتور، اسلحه و گاز اشکآور به سمت مردم هجوم آوردند.
در متروی سعدی، وقتی مردم از پلهها پایین میرفتند، شعارها دوباره جان گرفت: «امسال سال خونه، سیدعلی سرنگونه» و «قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان». اما باز هم همان چند پسر جوان، پشت سر مردم، گفتند: پهلوی برمیگرده (اولشو یادم نیست)... چند نفر تکرار کردند، اما جمعیت پاسخی نداد. بعد دیدم اونا رفتند سمت کارتخوان مترو. مأمورها فقط تماشا میکردند.
اون روز فهمیدم شاید باتون و گاز اشکآور هنوز تو خیابونهاست، اما چیزی که دیگه نمیشه جمعش کرد، آگاهی مردمه؛ صدایی که راه خودشو پیدا کرده و اینبار نه فریب میخورد، نه عقب میکشد.
سهشنبه ۹دی، قبل از ظهر به بهانه ویزیت دکتر از شرکت بیرون زدم. حوالی دوازدهونیم رسیدم بازار بزرگ تهران. از مترو که بالا آمدم، برعکس روز قبل، جمعیت کم بود و مأمور زیاد؛ انتظامی، ناجا، لباسشخصی. بعضی لباسشخصیها در پوش فالفروش و دستفروش ایستاده بودند. به سمت سبزهمیدون حرکت کردم. ونها همهجا بودند؛ داخل خیابون، کنار پیادهرو، در کمین مردم.
نزدیک پاساژ بازار بزرگ، صدای زنی که میخواستند دستگیرش کنند توجهم رو جلب کرد. مردم مانع شدند. نمیگذاشتند ببرنش. مأمورها ولش کردند و گفتند برو. اما زن ایستاد و گفت: «نه، نمیرم. منو دستگیر کنید». فضا ناگهان متشنج شد. مردم نیروی انتظامی را هو کردند. شعار «مرگ بر دیکتاتور» و «بیشرف، بیشرف» بالا گرفت.
لباسشخصیها شروع کردند به اسپری فلفل زدن توی صورت مردم، اما مردم عقب نرفتند. هجوم آوردند. بعد گلهای از مأموران مسلح با سلاح ساچمهای شلیک کردند و گاز اشکآور زدند. مردم پراکنده شدند تا از دود فرار کنند، اما موقع عقبنشینی هم دلشونو خالی میکردند و هرچی از دهنشون در میآمد به آنها میگفتند.
من رفتم سمت بازار و کنار یک خانم ایستادم. دوروبرمون پر از مأمور بود. آروم در گوشم گفت: «یکی دو ساعت پیش یکی از سرباز وظیفهها رو زدن، لتوپار کردن، انداختن تو ون بردنش». پرسیدم چرا؟ گفت: «نمیدونم… نفهمیدم».
حوالی بعدازظهر، نزدیک متروی ۱۵خرداد، دیدم مأموران چند نفر را داخل یک مغازه بردهاند تا بیسر و صدا دستگیرشان کنند. زنی دیگر فریاد زد و به پزشکیان و خامنهای ناسزا گفت. رو به مأمورها گفت: «منم دستگیر کنین. دیگه خسته شدم. شوهرم مریضه، زیر مخارجش موندم. یا دستگیرم کنین یا بکشین، خلاصم کنین». انگار دیگه کسی از تهدید نمیترسید.
جمعیت دوباره جون گرفت. شعار «مرگ بر دیکتاتور» و «قسم به خون یاران، ایستادهایم تا پایان» فضا را پر کرد. یکی از مأمورها ناگهان شعار «مرگ بر منافق» داد. چند متر جلوتر، چند زن یکصدا فریاد زدند: «توپ، تانک، فشفشه، آخوند باید گم بشه». یک مأمور زن چادری با صدایی مضحک شروع کرد: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل». آنقدر مضحک بود که جمعیت «هو»ش کرد و یکپارچه فریاد زدند: «مرگ بر دیکتاتور».
نیروی ویژه با سلاح وارد شد. چند شلیک ساچمه و گاز اشکآور. مردم را به سمت مترو عقبراندند. وسط این شلوغی، چند نفر شعار پهلوی دادند. مأمورها کاری با آنها نداشتند. پایین مترو که رفتیم، دیدم همانها هم آمدهاند و مأمورها از بالا نگاهشان میکنند و میخندند.
نزدیک مترو، ۲دختر جوان دهه هفتادی با چند نفر حرف میزدند. میگفتند این نوع اعتراض درست نیست، باید سکوت کرد، تحصن کرد، مثل مصر. مادری که به نظر فرد پخته و با تجربهای میومد پرید وسط حرفشون و گفت: «خانم، اینجا ایرانه، مصر نیست. حکومتش هم فرق میکنه. خامنهای با هیتلر هم قابل مقایسه نیست؛ هیتلر با مردم دنیا میجنگید، این با مردم کشور خودش».
دختر گفت شعار دادن مردم را تحریک میکند. مادر گفت: «وقتی باباتون و ساچمه مردم را میزنن، اگه بهشون بگن بیشرف، حقشونه. لطفاً این تئوری رو ببرین توی خونهتون، به کسی هم نگین».
اون دو نفر ناگهان گم شدند. یکی از زنها زیر لب گفت: «اینا از خودشونن… بهشون میگن پرستو».