در میانه ظلمتآبادی که فاشیسم فرتوت دینی بنا کرده است، گاه ستارگانی طلوع میکنند که نه با نور عاریتی، بلکه با احتراق جان خویش، کران تا کران شب را به مبارزه میطلبند. پویا قبادی، آن مهندس آزاده و مجاهد پاکباز، پیش از آنکه طناب کینهی جلاد بر گلوی حقگویاش بوسه زند، در سحرگاهان پرگداز زندان اوین، نقشهمسیری را ترسیم کرد که فراتر از یک وصیتنامه، حماسهنامهی نسل «ایستادگی تا پایان» است. او که جان را در طبق اخلاص نهاد، در بیستوسومین سحرگاه رمضان ۱۴۰۴، با قلمی که از دوات ایمان و جوهر اراده سیراب گشته بود، فصلی نوین از کتاب سرخ مقاومت را نگاشت.
گام پیمایی در امتداد محراب خونین
پویا، کلام خویش را با توسل به مقتدای عدالتخواهان، علی(ع)، آغاز میکند؛ پیشوایی که در محراب عبادت به خون نشست تا بهای ایستادگی بر اصول را به تاریخ بیاموزد. او با درکی بالابلند و انگیزاننده، میان تنهایی علی در برابر «جماعت مسخشده» و تنهایی مجاهدین در برابر «وارثان معاویه» پیوندی ناگسستنی برقرار میکند. او بهدرستی دریافته بود که بهای صیانت از ارزشها، گاه تحمل سیل تهمتها و تکفیرهایی است که از منابر اموی زمانه نثار عاشقان آزادی میشود.
پویا خطاب به مولای متقیان مینویسد:
«ای فاروق اعظم! ای جاری در زمان! چگونه میتوانم از سر مسئولیتگریزی، چشم بر استعداد آدمی در تعالی ببندم؟»
این پرسش قابل تأمل، شالودهی تفکر پویاست؛ انسانی که خود را در برابر سرنوشت ملتی اسیر، مسئول میبیند و نمیتواند در برابر ضحاکانی که ۴۵سال است دست در خون هموطنان دارند و آرزوهای یک ملت را پرپر کردهاند، سکوت پیشه کند. برای او، مجاهدین تنها کسانی بودند که غبار از چهرهی حقیقی دین شستند و نهجالبلاغه را نه در قفسهی کتابخانهها، که در پهنهی عمل انقلابی و در میان شکنجهگاهها معنا کردند.
کشف هدایت در غوغای استقامت
پویا در فرازی شورانگیز و عاطفی، به بازخوانی حیات خویش میپردازد. وی با تواضعی که ویژهی روحهای بزرگ است، مسیر پیوستناش به کاروان آزادی را نه محصول ارادهی صرف خویش، بلکه ثمرهی «دست هدایتگر خداوند» میداند. او با تکیه بر کلام راهبر مقاومت، مسعود رجوی، که میگوید: «هرگز مپندارید با پای خودتان به این مسیر آمدهاید»، اعتراف میکند که حتی در بزنگاههای لغزش، ارادهای لایزال او را از ورطهی تمایلات فردی و غرق شدن در زندگی عادی نهیب زده است.
پویا با صداقتی بیمانند، از «کم گذاشتنها» و «بها دادن به فردیت فروبرنده» سخن میگوید، اما در نهایت، ساحل نجات خویش را در آرمان مجاهدین مییابد. پویا شهادت زودهنگام خود را وامدار شکیبایی جانکاه خواهران و برادرانش در «اشرف» میداند؛ آنانی که با بذل جان، سنگلاخهای مسیر را صیقل دادند تا پاهای خستهی رهروانی چون او، تاب ماندن و تداوم داشته باشند. این پیوند عاطفی میان زندانی در آستانهی اعدام و کانونهای مقاومت، نشان از تشکیلاتی دارد که ریشههایش در قلبها دوانده شده است.
سوگند سحرگاه؛ وصلی به وسعت یک آرمان
در بخشهای پایانی این نقشهمسیر، لحن پویا از واکاوی درونی به حماسهای پرصلابت بدل میشود. وی با خدای خویش پیمان میبندد که حتی اگر درک کامل برخی مفاهیم پیچیدهی سیاسی و ایدئولوژیک برایش دشوار باشد، ولی در حقانیت مسیر مبارزه علیه ظلم ولایت فقیه کمترین تردیدی ندارد. او سکوت را بقای ایدئولوژی پلید حاکم و رنج روزافزون مردم میداند و با بیزاری از «خمینیزادگان»، «جان ناچیزش» را پیشکش خلقی میکند که «شایستهی بهترینها» هستند.
نجوای بیداری در گوش جان هر ایرانی
پویا قبادی، در آخرین سطور این متن فاخر، شکوه یک انسان رها را به تصویر میکشد:
«پروردگارا! نمیدانم زمان اجرای حکمم کی خواهد بود اما سوگند میخورم که در واپسین سحرگاه عمرم، گردنفراز، در حالی که نگاه بر آسمان میدوزم و چشم امید به رحمت و بخشایشات دارم، بر فشار حلقهدار، تا بازایستادن آخرین تپش قلب، شکیبا بمانم.»
***
او رفت تا خونش با رود خروشان ۱۲۰هزار شهید راه آزادی پیوند بخورد. او رفت تا در سایهی «جمهوری دموکراتیک» و آرمان «جامعهی بیطبقهی توحیدی»، بند بندگی از دست و پای این سرزمین گسسته شود.
پویا قبادی دیگر تنها یک نام نیست؛ او نجوای بیداری است که در گوش جان هر ایرانی آزاده، سرود پیروزی سر میدهد.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد!