«هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
...
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد»
(سیف فرغانی)
مرگ، سرانجام بر «حسین پورمیرغفاری»، مشهور به «موسوی تبریزی» در ۷۹سالگی نیز گذشت و رونق روزگار این مرگفرمای خونآشام را نیز بیاعتبار کرد. این دژخیم سرسپرده به خمینی و سپس خامنهای روزگاری در مقام «حاکم شرع» تبریز به شکنجه و اعدام مجاهدین پرداخت. در این کار چنان شدت عمل به خرج داد که از طرف خمینی در مقام «دادستان کل انقلاب» (۱۳۶۰-۱۳۶۲) قرار گرفت و معمار بخشی از خشنترین ساختارهای قضایی شد. او در دهههای پایانی عمر لباس اصلاحات پوشید و تلاش کرد گذشتهٔ ننگینش را بپوشاند. با این حال، حافظه تاریخی و مستندات حقوقبشری، تصویری بهمراتب تیرهتر از او ترسیم میکنند؛ تصویری که از اعدامهای بیرویه در آذربایجان شروع شده و به دخمههای اوین و گوهردشت ختم میشود.
عروج در نظام خون و جنون
در فرهنگ سرکوبگرانهٔ این دژخیم، اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران نه یک متهم دارای حق، بلکه «باغی» و «محارب» تلقی میشد. جمله مشهور او در روزنامه کیهان (۲۹شهریور ۱۳۶۰) که بیان میداشت: «کشتن کسی که در برابر نظام امام عادل بایستد واجب است و زخمیاش را باید زخمیتر کرد تا کشته شود»، تنها یک موضعگیری تند نبود، بلکه دکترین قضایی دورانی بود که در آن سرعت اعدام، نشانه قاطعیت قضات خونآشام شمرده میشد.
دهه ۶۰ و مهندسی مرگ
نام موسوی تبریزی با دههٔ خونین ۶۰ گره خورده است. او بهعنوان حاکم شرع، معمار سیستمی بود که محاکمات چند دقیقهای و بدون وکیل مدافع را به هنجار تبدیل کرد.
بر اساس روایتهای تکاندهندهٔ بازماندگان و مستندات تاریخی، فضای حاکم بر زندان تبریز در دوران او آمیزهای از خشونت سیستماتیک و بهرهکشیهای غیرانسانی بود. یکی از سیاهترین برگهای کارنامه قضایی حسین موسوی تبریزی در مقام حاکم شرع، سوءاستفاده از قدرت برای تحقیر و تعرض به کرامت زنان زندانی تحت عنوان «ازدواج موقت» بود؛ رویکردی که در واقع پوششی مذهبی برای اعمال خشونت جنسی تلقی میشد.
در این میان، ایستادگی مجاهد قهرمان ثریا ابوالفتحی، دانشجوی ۲۰ساله اهل تبریز، به نمادی از مقاومت در برابر این فرومایگی بدل شد. او در پاسخ به پیشنهاد رذیلانهٔ موسوی تبریزی، با جسارتی بینظیر سیلی محکمی بر صورت وی نواخت. این کنش عزتمندانه، خشم لجامگسیختهٔ حاکم شرع را برانگیخت؛ بهطوری که او بدون در نظر گرفتن وضعیت جسمانی ثریا، بیدرنگ حکم مرگ او را صادر کرد. ثریا ابوالفتحی در مهرماه ۱۳۶۰، در حالی که امانتدار زندگی دیگری در وجود خود بود، به جرم دفاع از شرافت و مواضع انقلابی خویش در زندان تبریز به جوخهٔ اعدام سپرده شد.
کشتار تابستان ۱۳۶۷
اگر چه موسوی تبریزی در سالهای پایانی تلاش میکرد مسئولیت کشتار هزاران زندانی سیاسی در سال ۱۳۶۷ را به گردن نهادهای امنیتی و چهرههایی چون ریشهری بیندازد، اما واقعیت ساختاری نشان میدهد که او بهعنوان یکی از معتمدان حلقه اول قدرت، در پیریزی بستری که منجر به صدور فتوای مرگ شد، نقشی کلیدی داشت. او بخشی از ماشین سرکوبی بود که در آن، هویت سیاسی فرد بهمثابه حکم اعدام او بود.
«روی پاهایت عبادت شده است!»
روایتهای بازماندگان، ابعاد تکاندهندهای از برخوردهای شخصی او را فاش میکند. گزارشهایی مبنی بر قتل مستقیم اکبر چوپانی زیر شکنجههای تحت نظارت وی در دست میباشد.
یکی از زندانیان دربارهٔ قساوت بیحد و حصر او در خاطرات خود نوشته است:
«به اتاق شماره ۹ بازجویی رفتم روی تخت یکی از نفرات را خوابانده بودند. او بهشدت شکنجه شده بود؛ بهگونهیی که گوشت پاهایش تا زانو ریخته بود و چرک و خونابه از زخمهایش روی تخت میریخت. در همین حال موسوی تبریزی، موسوی اردبیلی و لاجوردی و چند دژخیم دیگر وارد شدند و در مورد آن زندانی شکنجه شده از بازجو چند سؤال کردند، سپس موسوی تبریزی نوک خودکارش را به زخم پای آن زندانی فرو کرد، زندانی شکنجه شده تکانی خورد و نگاهی تحقیرآمیز به جلاد کرد. موسوی از وی پرسید:
ـ پاهایت چی شده است؟
او پاسخ داد:
ـ شکنجه شدهام تا توبه! کنم!
آخوند دژخیم موسوی تبریزی در پاسخ او گفت:
ـ نه! روی پاهایت عبادت شده است!؟
سفیدسازی پیشینهٔ خود با یک چرخش تاکتیکی
با تغییر آرایش سیاسی در دهه ۷۰، موسوی تبریزی مانند بسیاری از بازجویان و شکنجهگران اوین ردای اصلاحات به دوش انداخته و در منتهای فریبکاری دم از آزادی و اعتدال زد. او با حضور در تشکلهایی چون «مجمع محققان و مدرسین حوزه علمیه قم»، کوشید تا چهرهای میانهرو از خود ارائه دهد. این دگردیسی، یک سفیدسازی پیشینهٔ خود و ایز گم کردن جنایتهای انجام شده برای فرار از مجازات به دست مردم و یک استراتژی برای بقا در فضای جدید سیاسی ایران بود.
او در حالی از حقوق شهروندی و اصلاحات سخن میگفت که هرگز بابت مسئولیت خود در شکنجههای سیستماتیک و اعدامهای فلهای دهه ۶۰ سخنی بر زبان نیاورد و تا دم مرگ مدافع جنایتهای انجام داده و انجام شده بود.
سرکوب خانواده قربانیان
نقش موسوی تبریزی در نقض حقوقبشر فراتر از صدور احکام بود؛ او در سرکوب خانوادههای قربانیان و ایجاد فضای رعب برای جلوگیری از دادخواهی نیز نقشی فعال داشت. مریم اکبری منفرد، از نمادهای دادخواهی در ایران، در مکاتبات خود بارها به نقش او در نابودی اعضای خانوادهاش اشاره کرده است.
کتابهایی چون Iran: State of Terror (ایران و تروریسم دولتی) و پژوهشهای رضا افشاری، موسوی تبریزی را بهعنوان یکی از مهرههای اصلی در فروپاشی استانداردهای قضایی ایران معرفی میکنند. او میراثی به جا گذاشت که در آن «قانون» نه ملجأ مظلوم، بلکه ابزار دست حاکم برای حذف فیزیکی مجاهدین و مخالفان نظام گشت.
فرجام یک قاضی خونآشام
مرگ حسین موسوی تبریزی در ۲۳فروردین ۱۴۰۵، پایان فیزیکی یکی از پرمناقشهترین چهرههای قضایی تاریخ معاصر ایران بود. اما مرگ او بهمعنای بسته شدن پروندهاش نیست. در منطق تاریخ، مرگ بیولوژیک آغاز قضاوت عمومی است. او که روزگاری با یک اشاره قلم، سرنوشت هزاران جوان را به جوخههای اعدام میسپرد، اکنون خود به کام مرگ کشیده شده است. مرگی که هیچکدام از مرگفرمایان را از آن گریزی نیست.
پرونده او و دیگر مرگفرمایان نظام ولایت فقیه به جرم «نسلکشی» و «جنایت علیه بشریت» همچنان باز است و باز خواهد ماند. «نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم».