بعضی لحظههای تاریخی را میتوان از روی خبر رسمی و نتیجه نهاییشان شناخت؛ اما برای فهم معنای انسانی آنها، گاهی باید به صحنههایی بازگشت که در روایتهای عمومی کمتر دیده میشوند. ۳۰ مهر ۱۳۷۲، روز اعلام انتخاب خانم مریم رجوی بهعنوان رئیسجمهور برگزیده مقاومت برای دوران انتقال، از همین جنس است: رویدادی که در نمای بیرونی با شادی گسترده همراه بود، اما در دل آن، پرسشی درباره مسئولیت، جایگاه و معنای رهایی شکل گرفت.
تاریخ هر جنبش، فقط در تصمیمها و رویدادهای بزرگ خلاصه نمیشود؛ خاطرهها، تردیدها، اشکها و لبخندهای کسانی نیز که در متن آن رویدادها زیستهاند، بخشی از حافظه تاریخی آن است. از همینرو، هر نسل، اگر تجربهای از فرازهای سرنوشتساز یک جنبش در اختیار دارد، شایسته است آن را از حصار خاطره شخصی بیرون بیاورد و به گنجینهای مشترک بسپارد؛ نه با ادعای روایت کامل و بینقص، بلکه با صداقت یک شاهد که میخواهد سهم خود را در روشنتر شدن مسیر نسلهای بعد ادا کند.
من، بهعنوان یکی از اعضای نسل ۱۳۵۷، ۳۰ مهر را با چنین نگاهی بهیاد میآورم؛ روزی که رهبر مقاومت مسعود رجوی، مصوبه شورای ملی مقاومت را در رابطه با ریاستجمهوری مقاومت ایران برای دوران انتقال اعلام کردند. در آن لحظه، برای عموم هواداران، این تصمیم تنها یک خبر سیاسی نبود؛ بلکه رویدادی بود که در ذهن و احساس بسیاری از ما معنایی فراتر از مرزهای سازمانی پیدا کرد و به نمادی از ایران آزاد فردا و «وطنی که میسازیم» در یک سیمای خجسته و سرشار از باور و نور و امید تبلور یافت؛ «مریم رجوی».
سالیان پیدرپی در سیمای آزادی شاهد برنامههایی به همین مناسبت و صحنههایی از مراحل شکلگیری این مصوبه در جلسات شورا بودهام بهطور مشخص آنچه در گردهمایی بزرگ ارتش آزادیبخش رخ داد، شادی وصفناپذیر رهبر مقاومت مسعود رجوی با فریادها، هلهلهها، اشکها و لبخندهای هزاران رزمنده آزادی درهمآمیخت و فضا را سرشار از شوق کرده بود. با این حال، در کنار صحنه آشکار شادی جمعی، صحنه دیگری هم وجود داشت که برای من، از نظر معنایی، شاید مهمتر و از همین منظر ماندگار شد.
در میان آن جمع پرشور، تنها خانم رجوی بودند که چهرهای متفاوت داشتند که گویای مقاومت در برابر منصب ریاستجمهوری بود. این پارادوکس ذهنم را بهشدت درگیر کرد. در آغاز نمیتوانستم برای این وضعیت، توضیحی پیدا کنم. حتی در درون خودم پرسشی انتقادی شکل گرفت: چرا شخصیتی که اینهمه از سوی آن جمع مورد عشق و اعتماد است و الگوی والای مسئولیتپذیری تمامعیار است، اینچنین در برابر پذیرش این عنوان و منصب مقاومت دارد؟! این سؤال سالیان با دیدن مجدد این صحنهها در برنامههای سیما در من ایجاد میشد. راستی چرا؟
تا اینکه بعد از سالیان در تماسی که با یکی از دوستان مجاهدم داشتم همین سؤال را از او کردم که وقتی برایم با همان صفا و صداقت مجاهدیاش پاسخ گفت بهقول ارشمیدس لحظه «یافتم» داشتم.
آن دوست مجاهدم گفت راستش من هم وضعیت تو را در همان صحنههایی که فیلمش را دیدی داشتم و در ادامه پاسخ کوتاهش این بود که مریم رجوی در پذیرش این تصمیم با تضادی روبهروست که کمتر کسی میتواند ابعاد آن را تصور کند. وی توضیح داد که در ساختار سیاسی مقاومت، ریاستجمهوری بالاترین منصب رسمی بهشمار میآید. بنابراین، پذیرش چنین منصبی برای کسی که رهبر عقیدتیاش بهلحاظ سیاسی در جایگاه پایینتری قرار دارد، نمیتواند تصمیمی ساده و بیتأمل باشد.
با شنیدن این تجربه پس از گذر سالیان از آن روز برای اولین بار ناگهان احساس کردم زاویه نگاهم را تغییر کرد. بیدرنگ گفتم: «پس خانم رجوی حق داشتند نپذیرند». آن لحظه دریافتم که شادی جمعی، بهتنهایی، همه حقیقت یک تصمیم را نشان نمیدهد؛ گاهی پشت یک امتناع، ملاحظهای نهفته است که از نگاه ناظر بیرونی مثل من پنهان میماند. اهمیت آن لحظه برای من، فقط در فهم دلیل امتناع نبود بلکه در تجربه فاصله میان مشاهده و فهم بود. آنچه از بیرون بهسادگی مخالفت به نظر میرسید، با شنیدن توضیحی درباره ساختار مسئولیت، معنایی دیگر پیدا کرد. آنچه در برابرم رخ نمود وارستگی و طهارت ناشی از رهایی از عناوین و مقام در عین مسئولیتپذیری تمامعیار یک انسان پاکباخته بود.
این نوشته، روایت و برشی محدود از یک روز مهم است؛ نه ادعای در اختیار داشتن تمام حقیقت آن روز. قطعاً در ایران آزاد فردا جای پرداختن بسا بیشتر به چنین رویدادهای سرفصلی و تعیینکننده فراهم خواهد شد.
امیر شهابی
مسئولیت محتوای مطالب وارده برعهده نویسنده است