در فرهنگ علوم سیاسی، یکی از بارزترین نشانههای زوال ساختارهای اقتدارگرا، گسست بنیادین میان «روایت حاکمیت» و «واقعیت ملموس زیست جامعه» است. هنگامی که یک نظام سیاسی از پاسخگویی به ابتداییترین نیازهای زیستی، معیشتی و مدیریتی کشور درمیماند، تمایل ساختاری آن به سمت آفرینش روایتهای خیالی، متافیزیکی و اغراقهای بیپایه اوج میگیرد. موضعگیریها و اظهارات چهرههای پشتپردهٔ قدرت- بهویژه مجتبی خامنهای بهعنوان نماد اصلی پروژهٔ موروثیسازی قدرت- نمونهیی آشکار از این فروپاشی ادراکی و پناه بردن به رجزخوانیهای پوشالی است.
از محاسبات الهی تا آمارهای خیالی
ادعای قرار گرفتن در جایگاه «ابر قدرت چهارم» یا حتی تکیه بر اینکه طبق «محاسبات الهی» رتبهٔ اول جهان به این ساختار تعلق دارد، بیش از آنکه بیانگر قدرت باشد، تلاشی برای ترمیم روحیهٔ نیروهای متزلزل بدنه است. ارجاع به امور فرامادی و نادیده گرفتن شاخصهای استاندارد قدرت ملی- نظیر تابآوری اقتصادی، رفاه عمومی، سرمایهٔ اجتماعی و ثبات پولی- ترفندی کلاسیک برای گریز از واقعیت عینی است.
از سوی دیگر، توسل به آمارهای تخیلی نظیر وجود «۳۰ میلیون جانفدا» یا ثبتنام برقآسای نیممیلیون نفر در چند دقیقه برای رویارویی نظامی، تکرار همان الگوهای پروپاگاندای فرسوده است. در جامعهیی که خط فقر بخش بزرگی از طبقهٔ متوسط را بلعیده و نرخ مشارکت در صندوقهای رأی به پایینترین حد خود در چهار دههٔ گذشته رسیده است، انتساب پایگاه اجتماعی میلیونی به یک الیگارشی منزوی، فقط مرزهای طنز و هزل سیاسی را جابهجا میکند.
دعوی ابر قدرت بودن و سفرههای خالی!
سخن گفتن از آمادگیهای تسلیحاتی اقوام مختلف در حمایت از هستهٔ سخت قدرت، نشاندهندهٔ بیخبری کامل از بافت واقعی جامعهٔ متکثر ایران است. واقعیت آن است که استانها و مناطق گوناگون ایران- از خوزستان و سیستانوبلوچستان تا کردستان و آذربایجان- بیش از هر بخش دیگری بار تبعیض ساختاری، فرو نشستهای محیطزیستی و بیکاری را به دوش کشیدهاند و در خط مقدم اعتراضات مردمی قرار داشتهاند.
تناقض بنیادین در همین نقطه آشکار میشود. ادعای برتری ژئوپلیتیک جهانی در حالی مطرح میشود که ارکان اقتصادی کشور در آستانهٔ سقوط کامل قرار دارند. شاخصهای اقتصادی، بهویژه سقوط تاریخی ارزش پول ملی و رسیدن به نرخهای ویرانگری چون رکوردهای سرسامآور بازار ارز، زبان رسایی دارند که هیچ گزارهٔ تبلیغاتی توان پنهان کردن آن را ندارد. تورم ساختاری، انقباض سبد مصرفی خانوارها و ناامیدی گستردهٔ نسل جوان، واقعیت زمینی ایران امروز است. چگونه میتوان مدعی جایگاه برتر جهانی بود، در شرایطی که پول ملی در ضعیفترین موقعیت تاریخی خود قرار دارد و ابتداییترین ملزومات زندگی روزمره به رؤیایی دستنیافتنی تبدیل شده است؟
هراس از قیام و کارکرد پروپاگاندای تزریقی
این دست سخنان، مخاطب بیرونی یا بینالمللی ندارد؛ کاربرد اصلی آن درونسیستمی است. دستگاه تبلیغاتی و مهندسان سناریوی انتقال قدرت، خود بهخوبی آگاهند که پایگاه حامیان آنها بهشدت لاغر، فرسوده و ناامید شده است. در چنین وضعیتی، چارهای جز تزریق امیدهای کاذب، تقدسگرایی مفرط و ایجاد توهم محبوبیت فراگیر باقی نمیماند. آنها میکوشند به عوامل وحشتزدهٔ خود بقبولانند که در محاصره نیستند، در حالی که خیابانهای ایران بارها پیام متفاوتی صادر کردهاند.
خروج جامعه از تعادل پیشین و ورود به مرحلهای از انسداد بازگشتناپذیر، نشان میدهد که زبان سرکوب و حماسهسازیهای پوشالی دیگر کارآیی ندارد. مردمی که معیشت، کرامت و آزادیشان زیر بار ناکارآمدی و انزوای بینالمللی خرد شده است، نگاهی کاملاً بیزار به رجزخوانیهای مدعیان قدرت دارند.
پایان توهمات در آزمون خیابان
تاریخ ساختارهای اقتدارگرا مبین آن است که هر اندازه دیوار توهم حاکمان بلندتر شود، سقوط آنها ناگهانی تر و سختتر خواهد بود. سرانجام بازی قدرت در خلوت محافل و گعدههای امنیتی رقم نخواهد خورد؛ بلکه واقعیت در صحنهٔ عینی جامعه تعیینتکلیف میشود. شکاف میان سفرههای تهی و کاخهای توهم به آستانهٔ بحرانی رسیده است. در چنین شرایطی، متولیان این وضعیت باید بدانند که با اعداد تخیلی و روایتهای مجعول، نمیتوان در برابر امواج خشم متراکم جامعهیی که چیزی برای از دست دادن ندارد، دوام آورد. سد توهمات اقتدار، دیر یا زود زیر فشار خروشان ارادهٔ عمومی برای دگرگونی فرو خواهد ریخت.