در شرایطی که تنشها و درگیریهای مستقیم و غیرمستقیم میان ایالات متحده، اسراییل و حاکمیت ایران وارد مرحلهای تازه شده است، فهم ماهیت واقعی این جنگ و نسبت آن با وضعیت داخلی ایران اهمیتی دوچندان یافته است. آنچه امروز در سطح منطقهیی و بینالمللی بهعنوان «جنگ» بازنمایی میشود، اگر چه پیامدهای واقعی و ویرانگر دارد، اما برای حاکمیت ایران کارکردی فراتر از یک تقابل خارجی پیدا کرده است: ابزاری برای مهار قیام و نیز سرپوش گذاشتن بر بحران درونی.
واقعیت این است که جامعه ایران در سالهای اخیر بهطور مستمر در وضعیت نارضایتی انباشته و آمادگی انفجاری بهسر برده است. اعتراضات گسترده، شکاف عمیق میان حاکمیت و مردم، و فرسایش مشروعیت سیاسی، ساختاری را شکل داده که در آن هر جرقهای میتواند به یک خیزش فراگیر بدل شود. در چنین بستری، جنگ خارجی برای حاکمیت، فرصتی برای بازآرایی فضای داخلی است.
تاریخ ۴دهه گذشته حاکی است است که یکی از ستونهای بقای نظام، تولید و مدیریت بحران بوده است. جنگ ۸ساله با عراق در دهه ۶۰، اگر چه با هزینههای عظیم انسانی و اقتصادی همراه بود، اما فاشیسم دینی حاکم بر ایران، آن را «نعمت» و «دفاع مقدس» نامید تا هر گونه مخالفت داخلی را سرکوب نماید. اکنون نیز، با تغییر شرایط جهانی و منطقهای، همان منطق در قالبی جدید در حال بازتولید است.
در وضعیت کنونی، جنگ با اسراییل و تقابل با آمریکا بهگونهیی بازنمایی میشود که گویی یک نبرد تمدنی یا مذهبی میان «اسلام و کفر» در جریان است. این چارچوببندی ایدئولوژیک، کارکردی مشخص دارد: انتقال کانون توجه از تضاد اصلی درون جامعه ایران به یک دشمن بیرونی. در این روایت، هر صدای منتقد یا معترض بهراحتی میتواند بهعنوان «همصدا با دشمن» یا «ستون پنجم» معرفی شود.
افزایش حضور نیروهای امنیتی در خیابانها، گسترش ایستهای بازرسی، و تشدید کنترلهای اجتماعی، نشانههایی از همین راهبرد هستند. این اقدامات نه برای مقابله با تهدید خارجی، بلکه بیش از آن برای پیشگیری از شکلگیری اعتراضات داخلی در شرایط جنگی صورت میگیرند. جنگ، در این معنا، به یک وضعیت استثنایی دائمی تبدیل میشود که در آن حقوق شهروندی به تعلیق درمیآید و سرکوب، توجیهپذیر جلوه داده میشود.
در این میان، زندانیان سیاسی از نخستین قربانیان چنین فضایی هستند. تشدید فشارها، صدور احکام سنگینتر و محدودیتهای بیشتر همگی در سایه همان منطق «امنیتیسازی» جامعه قابل تفسیرند. حاکمیت تلاش میکند با ایجاد فضای ترس و ناامنی، هر گونه امکان سازمانیابی و همبستگی اجتماعی را از میان ببرد.
اما پرسش اساسی این است که آیا این راهبرد در بلندمدت کارآمد است؟ اگر چه جنگ و بحران میتوانند بهطور موقت موجب انسداد فضای سیاسی شوند، ولی در عینحال شکافهای عمیقتری را نیز در جامعه ایجاد میکنند. فشارهای اقتصادی ناشی از جنگ، انزوای بینالمللی و فرسایش بیشتر سرمایه اجتماعی همگی عواملی هستند که میتوانند به تشدید نارضایتی عمومی بینجامند.
از سوی دیگر، آگاهی اجتماعی نسبت به این سازوکارها نیز افزایش یافته است. بخش قابل توجهی از جامعه ایران بهخوبی تشخیص میدهد که تضاد اصلی، نه در مرزهای جغرافیایی، بلکه در درون ساختار قدرت قرار دارد. این آگاهی، اگر چه ممکن است در کوتاهمدت به کنش جمعی گسترده منجر نشود، اما در بلندمدت زمینهساز تغییرات عمیقتری خواهد بود.
در چنین شرایطی، تمایز قائل شدن میان «جنگ واقعی» و «جنگ انحرافی» اهمیتی حیاتی دارد. جنگ واقعی و اصلی همان تقابل میان جامعهیی است که خواهان آزادی، عدالت و کرامت انسانی است، با ساختاری که بقای خود را در محدود کردن همین مطالبات میبیند. جنگ انحرافی، تلاشی است برای پوشاندن این واقعیت و جایگزین کردن آن با روایتی بیرونی.
به بیان دیگر، آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد، حفظ تمرکز بر مطالبات داخلی و جلوگیری از افتادن در دام دوقطبیهای تحمیلی است. شعار «صلح» مرادف شعار «آزادی» و مکمل آن است.
برای پایان دادن به جنگافروزیهای این رژیم تنها و تنها یک راهکار کلیدی و بیجایگزین وجود دارد؛ بهرسمیت شناختن مبارزه مردم ایران و جایگزین دموکراتیک آنان (شورای ملی مقاومت) برای سرنگونی حاکمیت ملایان. تغییر دموکراتیک بیگمان با این گزینه در ایران در دسترس، امکانپذیر و حتمی است.