تقارن رفتاری میان دو دوره تاریخی در ایران - عصر پهلوی و وضعیت کنونی در فاشیسم دینی- حاکی از آن است که چگونه «نمایش قدرت» تحمیلی و پرهزینه، درست در نقطهای رخ میدهد که حکومتها بیشترین فاصله را با تودههای مردم پیدا کرده و به پایان سرنوشت خود نزدیک شدهاند.
کسادی ناشی از بیاعتنایی عمومی به مراسم تشریفاتی و بیرونق تابوتچرخانی نعش خامنهای و انزوای بینالمللی نظام در مواجهه با این وقایع، نمونه بارز این انسداد سیاسی است.
انزوای جهانی و کسادی پشت دیوارهای بسته
در فضای ملتهب و بحرانی جامعه امروز ایران، هر گونه نمایش پوشالی قدرت از سوی حاکمیت بیانگر عمق وخامت، با وجود تبلیغات کر کننده، بسیج تمام امکانات لجستیکی کشور و تعطیلیهای اجباری، در فضایی از بیتفاوتی و نفرت اکثریت مردم و کسادی مشهود برگزار میشوند.
در عرصه بینالمللی نیز تصویر این تنهایی آشکارتر است. در دورانی که جهان بهدنبال ثبات، دموکراسی و صلح است، انزوای دیپلماتیک فاشیسم دینی خود را در بیاعتنایی آشکار رهبران جهان به تحولات داخلی ایران نشان میدهد. صندلیهای خالی مقامات بلندپایه بینالمللی در اینگونه رویدادها، پیام روشنی از سوی جامعه جهانی است: نظامی که مشروعیت داخلی خود را از دست داده، در صحنه بینالمللی نیز مطرود و بیاعتبار است.
کلانهزینهها در بستر ویرانی اقتصادی
بخش تلختر این سناریو، هزینههای نجومی و سرسامآوری است که از جیب ملتی در زنجیر و تحت شدیدترین فشارهای معیشتی، صرف اینگونه تبلیغات سرد و کلیشهای میشود. در حالی که تورم افسارگسیخته، سفرههای مردم را کوچکتر از هر زمان دیگری کرده و فقر مطلق گریبانگیر بخش بزرگی از جامعه است، بخشهای بزرگی از بودجه عمومی کشور بهجای تأمین دارو، احیای زیرساختها و معیشت مردم، صرف پروژههای حفظ ظاهر و مهندسی پرستیژ نظام میشود.
این رویکرد، یادآور مفهوم «پرستیژ بهقیمت گرسنگی» است که مشخصه اصلی دیکتاتوریهای در حال زوال بهشمار میرود. حکومت برای پنهان کردن پایگاه متزلزل خود، به بودجههای عمومی چنگ میزند تا تصویری مصنوعی از اقتدار خلق کند.
از جشنهای ۲۵۰۰ ساله تا نعشگردانی بقایای خامنهای
این فوران هزینهها از جیب مردم برای خرید مشروعیت، پدیده جدیدی در تاریخ ایران نیست. ویلیام شوکراس (William Shawcross)، روزنامهنگار و تحلیلگر برجسته بریتانیایی، در کتاب مشهور خود «آخرین سفر شاه» (The Shahs Last Ride) با جزییاتی دقیق به بررسی ریختوپاشهای نجومی جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی در سال ۱۳۵۰ پرداخت. شوکراس در این اثر فاش میکند که چگونه میلیونها دلار (که به روایت او تا ۳۰۰ میلیون دلار برآورد میشد) صرف واردات غذاهای مجلل از رستوران ماکسیم پاریس، دکوراسیون خیمههای ابریشمی توسط طراحان فرانسوی و پذیرایی از سران جهان در دشتهای خشک شیراز شد.
شاه در حالی ثروت ملی را برای جلب توجه و ستایش رهبران خارجی در تخت جمشید دود میکرد که تنها چند کیلومتر دورتر، روستاییان ایرانی در فقر و بیامکاناتی مطلق بهسر میبردند. این گسست بزرگ، محرک اصلی خشم عمومی شد.
امروز، ولیفقیه نورسیده و دستگاه تبلیغاتی فاشیسم دینی همان سناریو را تکرار میکنند. تفاوت تنها در پوشش ظاهری است؛ دیروز خیمههای لوکس ساسانی و هخامنشی بود و امروز بنرها، اتوبوسهای اعزامی، ایستگاههای صلواتی حکومتی و تبلیغات میلیارد دلاری ایدئولوژیک. هر دو حاکمیت در یک نقطه اشتراک دارند: تصور اینکه نمایش ثروت و اقتدار حاکمیت میتواند جایگزین «رضایت و مشروعیت مردمی» شود.
سرنوشت محتوم ساختارهای مطلقه
مقایسهٔ رفتاری و ساختاری میان این دو مقطع تاریخی، ما را به یک نتیجهگیری قطعی و جامعهشناختی میرساند. پمپاژ سرمایههای ملی به تونلهای تاریک تبلیغات حکومتی و بیاعتنایی به خواست واقعی تودهها، هرگز ضامن بقای هیچ سیستمی نبوده است.
شاه با وجود اتکا به ارتش قدرتمند، حمایتهای بیپایان غرب و برگزاری مجللترین جشنهای قرن، نتوانست در برابر موج خشم ناشی از تبعیض و دیده نشدن جامعه دوام بیاورد و در نهایت سقوط کرد. امروز نیز، ولیفقیه نورسیده و ساختار تمامیتخواه تحتامرش، با تکرار همان الگوهای رفتاری، غرق شدن در توهم خودبسندگی و تحمیل کلانهزینههای نعشکشی بقایای ولیفقیه سقطشده بر دوش ایرانیان بهستوه آمده و معترض، در همان مسیر گام برمیدارند. سیستمی که پیوند خود را با واقعیت خیابانها قطع کند و جهان به آن پشت کند، سرنوشتی جز سرنگونی نخواهد داشت؛ چرا که سنت تاریخ، فروپاشی پایههای ظلم در اوج نمایشهای پوشالی است.