نوروز و بهار ۱۴۰۵ اگرچه از آینده همراه با خاطرات زیستهی ما میآیند، ولی با خاطرهی قتل عام شقایقهای آزادی در دیماه ۱۴۰۴ و با ویرانیهای جنگ در میهنمان، آمیخته با سوگ و سور شدهاند.
نوروز و بهار همواره زیستی آیینی و فلسفی در فرهنگ ما داشتهاند. از اینرو با آمدنشان، همواره پاسخ به چراییِ بودن هستند. پاسخ به گذار ناگزیر فردی و اجتماعی از کهنگی به نو و از عادت به پویش و شکفتگی. نوروز و بهار با این خجستگی، از گرد و غبار جنگ و از جامهی سوگ هم عبور میکنند.
و اینشان اعجابناک و نامکرر است؛ اگرچه ورق خوردن مکرر تقویم باشد بر گرد نقطهٔ پرگار زمان؛ چرا که نوروز همواره جامهی عشقی انسانی بهبر دارد؛ بدین سبب است که حتی در میان سوگ و جنگ هم، پیام نوروز، عشق به رهاییست، درست همچون گشودن ناگهانیِ شیپور بنفشه در حصار برف.
میهن ما هنوز از ارتعاش سوگ دیماه و سنگینیِ جنگ رها نشده است. اما این، همهی تصویر میهن نیست. انسانهایی هستند که پیام نوروز و جوهر بهار را بهسان گلی از سیم خاردار سوگ و سنگینی، عبور میدهند و حصارهای تحمیل و ناگزیری را میشکنند.
بیشک نوروز بهخاطر بالندگیِ ذاتی و پیوندش با جوهر و نهاد انسانی، هنگامهیی که با باد صبا میرسد، در سوگ و سنگینیِ فضا هم دنبال انسان نو میگردد؛ انسان یگانهشده با پیام بهار و نوروز که هیچ دیکتاتور و سارقی را توان رهزنیِ آن نیست. این همان نوروز و بهاریست که زنجیر میگسلد؛ نوروز توانستن و بایستن. بایستن و توانستنی که در پیوندمان با هر برگ شقایق آزادی، تداوم فرخندهگی، خجستهگی و خرمی را ضمانت میکند.
هر نوروز و بهار، در پیام آیینی و اجتماعیاش، تجلی و تبلور بهار و رویش اجتماعی جامعهی انسانی را میجوید. همانگونه که اگر ایران آزاد و جمهوریِ دموکراتیک را در آینهی نوروز و بهار تداعی میکنیم، باید پویندگان مقاومت برای آزادی و پاسخگویان بهای این انتخاب را در نبرد برای گذار از سوگآفرینان حاکمیت ولایت فقیهی جست.
در این چشمانداز، نوروز دیگر یک رخداد تقویمی نیست، بلکه افقیست برای بازاندیشی در معنای بودن و شدن؛ فرصتی برای آنکه جامعه، خود را در آینهی تجربههای تلخ و امیدهای شیرین بازشناسد. آنچه از دل زمستانهای سیاسی و اجتماعی [مثل سرکوب، دیکتاتوری و جنگ] سر برمیآورد، بازتولید ارادهای جمعی برای ایستادن، برای ادامه دادن و برای نپذیرفتنِ تقدیرهای تحمیلی است.
مشاهده میشود که نوروز در این معنا، از افق آینده و نیز از حافظهی زندهی یک ملت میآید؛ حافظهیی که نهفقط سوگ را به یاد میسپارد، بلکه آن را به نیرویی برای دگرگونی بدل میکند. از همین روست که هر سفرهی هفتسین، هر جوانهی سبز و هر نسیم بهاری، پیامی از امکان برخاستن از زیر آوار رنج زمان، امکان بازسازیِ امید و امکان پیوند دوبارهی انسان با کرامت و آزادی را دارد.
اگرچه زخمها هنوز تازهاند و سایهی اندوه بر چهرهی میهن سنگینی میکند، اما تاریخ بارها و بارها نشان داده است که میل به گسستن از جبرها و شوق به رویش، در کنشهای کوچک و بزرگ انسانهایی جاریست که باوجود همهی تنگناها، چراغ معنا را روشن نگه میدارند و از دل تاریکی، راهی به سوی فردا میگشایند.
از اینرو، نوروز و بهار ۱۴۰۵ را میتوان آغازی دیگر دید؛ نه بهمعنای فراموشی رنجها، بلکه بهمثابه تبدیل آنها به سرمایهیی برای ساختن آینده. آیندهیی که در آن، آزادی نه رؤیا، که تجربهیی زیسته باشد و شکوفهها در روشنای آزادی و عدالت بشکفند. چنین افقی نوید میدهد: بهار اجتماعیِ ایران، نهفقط خواهد آمد، بلکه خواهد ماند.