728 x 90

شاه، آموزگار سرکوب؛ بازخوانی مقاله «داگنز نی‌هیتر» درباره میراث پهلوی

شاه، آموزگار سرکوب...
شاه، آموزگار سرکوب...

مواجهه با تاریخ نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت اخلاقی و سیاسی است. سفر بچه‌ٔ شاه به سوئد و بازتاب آن در رسانه‌های این کشور، بار دیگر پرونده‌یی را گشود که جریان سلطنت‌طلب همواره تلاشی سیستماتیک برای بستن یا بازنویسی آن داشته است: کارنامه حقوق‌بشری محمدرضا پهلوی.

روزنامه «داگنز نی‌هیتر» در مقاله‌یی به قلم «پونه روحی»، با نگاهی به شواهد تاریخی و گزارش‌های بین‌المللی، به نقد رویکردی می‌پردازد که قصد دارد از گذشته‌ای تاریک، آینده‌ای درخشان استخراج کند، بدون آن که هزینه‌ٔ اعتراف به حقیقت را بپردازد.

 

انکار به‌مثابه راهبرد سیاسی

نخستین نکته‌یی که در تحلیل رفتار سیاسی پسر شاه جلب توجه می‌کند، استراتژی «سکوت و عبور» است. او در پاسخ به پرسش‌های صریح درباره نقض حقوق‌بشر در دوران پدرش، همواره از پاسخگویی طفره می‌رود. به‌نوشته داگنز نی‌هیتر، «این‌که شاه ایران یک مستبد بود، پیوسته از سوی جریان پیرامون پسر شاه، رضا پهلوی، انکار می‌شود». این انکار تنها یک موضع شخصی نیست، بلکه تلاشی برای تطهیر ساختاری است که بنیان‌های سرکوب در ایران مدرن را بنا نهاد.

هنگامی که در استکهلم از او درباره شکنجه‌های دوران پهلوی سؤال شد، پاسخ او نشان‌دهنده نوعی بی‌میلی عمیق به بازخوانی واقعیت بود. او از مخاطبان خواست تا «بر زمان حال تمرکز کنیم و نه بر آنچه "مردم فکر می‌کنند ۵۰سال پیش رخ داده است"». این عبارت که «مردم فکر می‌کنند»، به‌وضوح تقلیل دادن حقایق ثبت‌شده تاریخی به پندارهای واهی است. نویسنده به درستی اشاره می‌کند که «ماندن در آینده‌ای خیالی آسان‌تر از روبه‌رو شدن با تاریخی است که دیده و ثبت شده است».

 

ساواک؛ مهندس سرکوب و الگوی آیندگان

نویسنده مقاله در داگنز نی‌هیتر معتقد است که برای درک عمق فاجعه، باید به اسناد معتبر بازگشت. گزارش‌های سازمان عفو بین‌الملل در دهه ۱۹۷۰ میلادی، تصویری هولناک از قدرت مطلقه شاه ارائه می‌دهند. در سال ۱۹۷۶، عفو بین‌الملل گزارش داد که شاه «عملاً تنها مرجع قدرت است و کنترل کامل کشور را در دست دارد» و نهادی چون ساواک دارای «تقریباً قدرتی نامحدود» است. این نهاد نه تنها مسئول «شکنجه، مثله‌کردن، زندانی‌کردن و تهدید مخالفان» بود، بلکه از طریق یک «نظام خبرچینی به‌شدت بی‌رحمانه»، سایه وحشت را بر تمام شئون زندگی مردم گسترانده بود.

ساختار قضایی آن دوران نیز تفاوت چندانی با بیدادگاه‌های فرمایشی نداشت. متهمان سیاسی در دادگاه‌های نظامی و پشت درهای بسته محاکمه می‌شدند، بدون حق انتخاب وکیل مستقل و بدون حق احضار شاهد. در واقع، «عملاً همه متهمان محکوم می‌شوند». این سیستم، فضایی را ایجاد کرده بود که در آن از روحانیان و الهی‌دانان تا مارکسیست‌ها، شاعران و هنرمندان، همگی طعم سلول‌های انفرادی و تخت‌های شکنجه را می‌چشیدند.

 

انعکاس درد در حافظه جمعی

تاریخ ایران تنها در صفحات کاغذ نوشته نشده، بلکه بر بدن‌های شکنجه‌دیده حک شده است. نویسنده با استناد به تجربه شخصی پدرش که ۳سال و ۸ماه را در زندان‌های شاه سپری کرده، می‌پرسد: «چه بر سر بدن‌های ما می‌آید وقتی تاریخ بازنویسی می‌شود... چه بر سر زخم‌های شکنجه می‌آید، آن‌هایی که هنوز بر پوست دیده می‌شوند؟»

شکنجه در دوران شاه یک شایعه نبود، بلکه یک تکنیک سیستماتیک بود. روش‌هایی چون «شلاق، ضرب‌وشتم، شوک الکتریکی، کشیدن ناخن‌ها و دندان‌ها، تزریق آب داغ به رکتوم... و تجاوز» بخشی از واقعیت روزمره زندان‌های سیاسی بود. مورد تکان‌دهنده «اصغر بدیع‌زادگان» که او را روی منقل فلزی داغ چنان سوزاندند که فلج شد، تنها نوک کوه یخ این جنایات است. نکته کلیدی اینجاست که «خود شاه هرگز استفاده از شکنجه را انکار نکرد»، اما امروز پسر او و هوادارانش سعی در زدودن این لکه‌های ننگ از حافظه تاریخی دارند.

 

شاه؛ آموزگار استبداد برای رژیم بعدی

یکی از مهم‌ترین تحلیل‌های سیاسی مقاله، پیوند میان سرکوبگری دوران پهلوی و استبداد پس از انقلاب است. نویسنده معتقد است که «شاه از این نظر آموزگار حکومت آخوندی بود». بسیاری از ابزارهای سرکوبی که امروز توسط جمهوری اسلامی به کار گرفته می‌شود، ریشه در دوران پیشین دارد. از «اعترافات اجباری تلویزیونی» گرفته تا «شلیک مستقیم ارتش به سوی جمعیت‌های غیرمسلح» در جریان حکومت نظامی سال ۱۹۷۸، همگی الگوهایی بودند که بعدها توسط حاکمان جدید با شدتی مضاعف به کار گرفته شدند.

حتی پرونده‌های امنیتی دگراندیشان که توسط ساواک تهیه شده بود، به دست رژیم جدید افتاد تا چرخه سرکوب قطع نشود. این تداوم ساختاری نشان می‌دهد که استبداد در ایران نه یک پدیده گسسته، بلکه جریانی است که از شکلی به شکل دیگر درآمده است.

 

مسئولیت گریزناپذیر

بچهٔ شاه در تلاش است تا با نگاه به آینده، از پاسخگویی در مورد گذشته فرار کند. ولی حقیقت این است که «همین خشونت و خودکامگی بود که به انقلابی انجامید که بعداً توسط خمینی مصادره شد». بدون درک ریشه‌های خشم عمومی و انسداد سیاسی در دهه ۵۰، نمی‌توان فهمید که چرا جامعه ایران به سوی چنان دگرگونی رادیکالی حرکت کرد.

انکار واقعیت‌های تاریخی توسط مدعیان جایگزینی رژیم فعلی، زنگ خطری برای دموکراسی‌خواهان است. نویسنده تأکید می‌کند که برای شناخت آن دوران نیازی به جستجوهای پیچیده نیست؛ «در سوئد، ایرانیان تبعیدی بسیاری هستند که می‌توانند از دوران شاه بگویند... کافی است از آنها بپرسیم». فرار از این گفت‌وگو، در واقع فرار از عدالت و حقیقت است. پسر شاه نمی‌تواند همزمان مدعی رهبری یک جنبش آزادی‌خواهانه باشد و در عین‌حال از «اقدامات پدرش اعلام برائت نکرده» و نسبت به رنج‌های هزاران زندانی سیاسی بی‌تفاوت بماند. این «مسئولیتی بسیار سنگین است که بر دوش پدر او قرار دارد» و تا زمانی که این مسئولیت پذیرفته نشود، ادعای گذار به دموکراسی، فاقد اعتبار اخلاقی خواهد بود.

 

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/087987f6-ba6d-4d87-8a00-93279cdf5b64"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات