رویدادهای سیاسی ایران در یک قرن اخیر، همواره با گسستها و پیوستگیهای بنیادین همراه بوده است. این صیرورت تاریخی را میتوان در نوسانی مداوم میان دو قطب اصلی تعریف کرد: «انقیاد» در برابر ساختارهای تمامیتخواه و «رهایی» در قامت جنبشهای اصیل مردمی. با این حال، آنچه امروز جامعه ایران را در آستانه یک دگرگونی کیفی و بنیادین قرار میدهد، محصول عینی و ملموس یک «مقاومت سازمانیافته» است؛ مقاومتی که ریشه در تاریخ این مرز و بوم دارد و مشروعیت خود را از پایداری زمانمند کسب کرده است.
ما از نبردی فراگیر و آرمانخواهانه سخن میگوییم که بعد از چند ده مبارزه مردمی ایران از انقلاب مشروطه بهبعد، از شصت سال پیش در نظام ستمشاهی آغاز شد و سرفصل نمود علنی آن در نظام ستمشیخی از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ وارد میدان شد. این ایستادگی، بدون حتی یک ساعت فترت، سکون یا عقبنشینی، جبهه تودههای مردم و پیشتازان آنها را در برابر مهیبترین صورتبندی ارتجاع و استبداد، یعنی دیکتاتوری دینی ولایت فقیه، استوار نگاه داشته است.
این تقابل مستمر، نه یک منازعه نظامی محدود یا یک رقابت سیاسی متعارف برای تصاحب قدرت، بلکه یک «جنگ وجودی» برای صیانت از معنای حقیقی آزادی، عدالت و کرامت انسانی در سرزمینی است که هیولای استبداد مذهبی میخواست آن را در کام تمامیتخواهی مطلق خویش ببلعد و هر گونه جوانه امید را در بطن جامعه بخشکاند.
۳۰ خرداد؛ لحظه گسست و انتخاب بنیادین
زمین، زمان و اسناد مکتوب تاریخی گواهی میدهند که انتخاب آن روز تاریخی، نه یک تندروی سیاسی ناپخته یا ماجراجویی کورکورانه، که یک ضرورت تاریخی اجتنابناپذیر برای بقای آرمانهای انقلاب ضدسلطنتی بود.
در آن سرفصل سرنوشتساز و خونین، جامعه ایران بر سر یک دوراهی بنیادین ایستاد:
مقاومت و پایداری در برابر ارتجاع قهار یا تسلیم بیقیدوشرط در برابر دیوی نوظهور که آمده بود تا مأموریت ناتمام رژیم شاه را در سرکوب نیروهای مترقی با لعاب مذهب و تقدسگرایی به انتها برساند.
خمینی، با ابراز ندامت علنی از اینکه چرا از روز اول ورود به ایران چوبههای دار را در میادین شهرها برپا نکرده، ماهیت انحصارطلبانه و ضدانسانی خود را فاش ساخت. در برابر این هجمه مرگبار که هدفش نابودی کامل مدنیت و آزادی بود، مقاومتی همهجانبه قد برافراشت که «فروغ آزادی» را در سیاهترین شبهای تاریخ معاصر ایران شعلهور نگاه داشت؛ یلی سترگ که از هفتخان توطئههای پیچیده داخلی و هفتاد خان شیطانسازی و ترور شخصیت عبور کرد تا در عمل ثابت کند که «سر خم کردن» و سازش با دژخیم، در قاموس آزادیخواهی اصیل و انقلابی، برای همیشه قدغن است.
نقد «آلترناتیوسازی مصنوعی» و منطق استمرار
برخی از جریانهای یا اشخاص که هرگز دستی در آتش نداشته و در میدان این رویارویی حضور جدی نداشتهاند در لباس اپوزیسیون با تکیه بر گزارهای سست و تسلیمطلبانه مبنی بر اینکه «هیچ جایگزین و آلترناتیوی وجود ندارد»، در عمل به بقای وضع موجود تن داده و در مسیر استمرار استبداد گام برمیدارند.
این رویکرد مشکوک، در حقیقت نادیده گرفتن عامدانه و هراسآلود مقاومتی است که با داشتن برنامه مدون، سابقه درخشان و عملکردی بینظیر، بزرگترین و خونینترین فصل کتاب مبارزات رهاییبخش ایران را رقم زده است. این آلترناتیو اصیل، نه در آزمایشگاههای دیپلماسی بینالمللی و کریدورهای قدرتهای خارجی، بلکه در کوره گدازان نبرد داخلی و با شعار استراتژیک و عمیق «نه شاه، نه شیخ» صیقل خورده و تبلور یافته است.
در این میان باید پرسید: چرا برخی کانونهای قدرت تنها زمانی یک جایگزین را بهرسمیت میشناسند که خود آن را در پشتپرده دیکته و مهندسی کرده باشند؟
تاریخ معاصر ایران مملو از «آلترناتیوهای مصنوعی» و فرمایشی است که حاصلی جز سرخوردگی ملی و باز تولید دیکتاتوری در اشکال نوین نداشتهاند. اگر یک قرن پیش، مهندسی قدرت توسط ژنرال آیرونساید انگلیسی، طایفه قزاق را بر تخت پادشاهی نمینشاند؛ اگر در شهریور ۱۳۲۰، متفقین به جای موروثی کردن استبداد پهلوی، به حق حاکمیت ملی و استقرار جمهوری رضایت میدانند و اگر کودتای استعماری و ننگین ۲۸ مرداد علیه پیشوای نهضت ملی ایران، دکتر محمد مصدق، رخ نمیداد، آیا اساساً فضا و بستری برای ظهور هیولای ارتجاع مذهبی در سال ۱۳۵۷ باقی میماند؟ پاسخ قطعاً منفی است.
انسداد سیاسی و حذف پیشتازان
حقیقت تلخ و کتمانناپذیر تاریخ معاصر آن است که خمینی و شبکه روحانیت قشری، بر سفرهای آماده نشستند که شاه سابق با اعدام بنیانگذاران مجاهدین خلق، چریکهای فدایی و به بند کشیدن روشنفکران و آزادیخواهان راستین چیده بود. نابودی کادرهای اصیل، دموکراتیک و انقلابی توسط سازمان ساواک، خلأ ساختاری شدیدی در جامعه ایجاد کرد؛ خلأیی که ارتجاع مذهبی توانست با زدوبند و استفاده از شکاف پیش آمده ناشی از دستگیری رهبران جنبش، رهبری انقلاب ضدسلطنتی مردم را برباید و انحراف بنیادین در مسیر آن ایجاد کند. از این منظر، ولایت فقیه ادامه منطقی و تکاملی همان ساختار حذفی و استبدادی فردی است که سالها مانع از تحقق رویای مشروطه و حاکمیت قانون در ایران شده بود. شاه با انسداد کامل فضای سیاسی، راه را برای بدیلهای مدنی بست و ناخواسته فضا را به انحصاریترین شکل توحش مذهبی واگذار نمود.
تولد نظم دموکراتیک از دل مقاومت
تغییرات بنیادین و انقلابهای اجتماعی، پدیدههایی دستساز نیستند که در پستوی سفارتخانهها یا اتاقهای فکر قدرتهای جهانی مدیریت و هدایت شوند؛ ضرورتهای ملموس تاریخی هستند که اراده و آگاهی یک ملت ستمدیده آن را در پهنه خیابانها رقم میزند. مردم ایران، از عصر مشروطه و نهضت جنگل تا به امروز، یک خواسته بنیادین، تاریخی و تغییرناپذیر داشتهاند که در دو کلمه خلاصه میشود: «آزادی و انتخابات آزاد». این خواسته، همان ریسمان سرخی است که نسلهای مختلف مبارزان ایران را به هم پیوند میدهد.
آلترناتیو دموکراتیک واقعیتی عینی است که در خون، رنج و ایستادگی شصتساله نسلی فداکار آبدیده شده است. این ساختار مستحکم و منسجم، با پاسخگویی به ضرورت نبرد تمامعیار و مسلحانه در سرفصل ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، با اتکا به اصل «فدای حداکثر» و پایمردی بیوقفه در برابر دو دیکتاتوری متوالی بنا شده است. ما امروز در آستانه تغییری بزرگ قرار داریم که بهای گزاف آن پیشاپیش با رنج، تبعید و خون پاکترین فرزندان این سرزمین پرداخت شده است.
پیروزی نهایی، نه از آن سازشکاران منتظر در حاشیه، بلکه متعلق به کسانی است که نبرد بیامان برای آزادی را حتی برای یک ساعت تعطیل نکردند و اصالت آرمان را به ثمن بخس مصلحتهای زودگذر نفروختند.