در سحرگاهی که روشنایی هنوز جرأت گشودن چشم بر جهان را نداشت، بار دیگر طنابهای اعدام برای خاموش کردن ضربان حقیقت بهکار افتادند. اینبار، نام حقیقت، محمد تقوی و علیاکبر دانشور کار بود. دو نام، دو زندگی و دو روایت متمایز از ایستادگی که در دستگاهی بنا شده بر وحشت و انکار، به جرم «بودن» و «خواستن» خاموش شدند. ولی مگر میتوان شعلهای را که از مغز استخوان یک ملت برخاسته، با ریسمان خفه کرد؟ اعدام آنان، نه یک واقعهٔ منفرد، که امتداد منطقی یک استراتژی سرکوب است که دهههاست در جان این سرزمین ریشه دوانده؛ سرکوبی که میکوشد با حذف فیزیکی مجاهدین ایده را نیز مدفون کند.
پرداخت بهای آزادی در تمامت عمر
محمد تقوی، نمادی از پیوستگی رنج در تاریخ معاصر ایران است. او که روزگار جوانیاش در دههٔ خونین شصت، میان دیوارهای سنگی و سلولهای انفرادی سپری شده بود، تمام عمر بهای وفاداری به آرمان ضداستثماری مجاهدین را پرداخت.
در سوی دیگر، علیاکبر دانشورکار، مهندسی که زندگیاش با «ساختن» و «بنا کردن» پیوند خورده بود، خود به نمادی از یک بنای ویرانناشدنی تبدیل گشت. او که از دنیای محاسبات فنی به جهان مقاومت قدم گذاشته بود، نشان داد که چگونه دانش و تخصص میتواند در خدمت آرمانی والاتر قرار گیرد. زندگی او، از محیطهای مهندسی تا روزهای دشوار کارگری و سرانجام سلولهای زندان، مسیری بود که ثابت کرد آزادی، نه یک مفهوم انتزاعی در کتب فلسفی، بلکه تجربهای زیسته است که انسان را از درون صیقل میدهد.
توجیه اعدام با واژگان نقابدار
در زبان رسمی قدرت، این دو قهرمان همواره «متهم» خطاب میشدند. دستگاه قضایی با ردیف کردن واژههایی چون «بغی»، «اجتماع و تبانی» و «قیام مسلحانه»، کوشید تا بر چهرهٔ عریان خشونت، نقابی از قانون بپوشاند. این کلمات سنگین، نه برای توصیف واقعیت، بلکه برای توجیه حذف به کار گرفته شدند. اما آنچه در پس این الفاظ حقوقی پنهان بود، هراسی عمیقتر از سوی قدرت بود: هراس از انسانی که نمیشکند و برای جانش چانه نمیزند.
قدرت از «فرد» نمیترسد؛ قدرت از «ارادهای» میترسد که در میانهٔ شکنجه و انفرادی، هنوز به امکان تغییر میاندیشد.
«ایستاده مردن»
محمد تقوی در واپسین یادداشتهای خود از «ایستاده مردن» سخن گفت؛ انتخابی که نه از سر ناچاری، که برخاسته از آگاهی مطلق بود. او مرگ را نه نقطهٔ پایان، بلکه ایستگاهی در مسیر بیداری میدید. او در وصیت یا پیامی کوتاه نوشت:
سوگند یاد میکنم که تا نفس آخر، جانانه بجنگم و ایستاده بمیرم و تا گام آخری که استوار به نعمت رهیافتگی است و فریادی که از چشمه زلال ارزشهای توحید توان یافته با یقین به پیروزی بخروشم:
«حاضر حاضر حاضر»
این تکرار سهباره، تنها یک کلمه نیست؛ یک مانیفست است.
حاضر اول: پاسخ به ترس است؛ یعنی من هنوز هستم و نترسیدهام.
حاضر دوم: پاسخ به تردید است؛ یعنی در مسیری که برگزیدهام شک ندارم.
حاضر سوم: پاسخ به تسلیم است؛ یعنی حتی در آستانهٔ چوبهٔ دار، بهزانو درنمیآیم.
این زبان، زبان حماسه است؛ حماسهای که در بطن رنج سلولهای انفرادی متولد میشود و در لحظهٔ اعدام به اوج میرسد. این تکرار، پژواک ارادهٔ جمعی نسلی است که در برابر سیاست «حذف»، بر ضرورت «بودن» خویش پافشاری میکند.
بازتاب جهانی و تلاقی روایتها
اعدام این دو زندانی سیاسی، فراتر از مرزهای جغرافیایی طنینانداز شد. وقتی خبرگزاریهای بینالمللی چون آسوشیتدپرس، رویترز و فرانسپرس از «محاکمههای ناعادلانه» و «اعترافات تحت شکنجه» سخن میگویند، در واقع اعتبار روایت رسمی را در سطح جهانی در هم میشکنند. این گزارشها، هر چند خشک و خبری، ولی لایههای زیرین یک فاجعه را فاش میکنند: اینکه حقیقت را نمیتوان برای همیشه پشت دیوارهای بلند پنهان کرد.
نشانههای ایستادگی و ایمان به پیروزی
محمد تقوی و علیاکبر دانشورکار، در واپسین لحظات، معنای حماسه را بازتعریف کردند: سخن گفتن، حتی وقتی سکوت اجباری است؛ و باور داشتن، حتی وقتی مرگ در یک قدمی ایستاده است.
طنابها شاید مأموریت فیزیکی خود را به پایان رسانده باشند، اما تاریخ مأموریت اصلیاش را تازه آغاز کرده است. در حافظهٔ جمعی ایرانیان، در زمزمههای شبانه و در روایتهای نانوشته، این نامها نه بهعنوان قربانیانی منفعل، بلکه بهعنوان «نشانههای ایستادگی» و «ایمان پیروزی» ثبت خواهند شد. سلام آنان به جاودانگی، جاودانگی یک آرمان و یک نام نامیرا را جار زد و میزند: «مجاهد خلق و سازمان مجاهدین خلق ایران»
خانم مریم رجوی: اعدام مجاهدان خلق اکبر دانشورکار و محمد تقوی در وحشت از قیام بنیانکن خلق به دست دژخیمان فاشیسم دینی