در حیاط سرد قزلحصار، وقتی ۶کانون شورشی پیش از بوسه بر طنابِ دار، سرود «بهپا گردان... منم توفان» را همصدا فریاد زدند، جهان با پدیدای مواجه شد که فراتر از یک اعدام سیاسی بود.
در میان آن جمع، زندگی اکبر دانشورکار، مهندس عمران و فرزند محرومیتهای سیستان و بلوچستان، آینهٔ تمامنمای ۴۵سال جستجو و سرانجام بیداریِ یک ملت است.
او قهرمان یا اسطورهای آسمانی نبود، سلول کوچکی بود از پیکر مجروح اجتماع که در غبار تبلیغات دروغین و وعدههای پوچ «بیهزینگی» سرگردان شده و تمام ایستگاههای انحرافی دستساز رژیم را طی کرده بود.
اکبر که روزی در جبههها شاهد فریبکاری و قساوت پاسداران بود، جبهه را ترک کرد و به امید تغییر، مسیرِ اصلاحات و جریانهای «بیهزینه» را آزمود. ابتدا به دیالوگ تمدنهای خاتمی دل ببست و پس از ۴سال فهمید: «اصلاح رژیم ولایت فقیه در چارچوب قانون اساسی ولایت فقیه امکانپذیر نیست».
این تازه آغاز سرگردانی بزرگتر بود. او از یکسو به ضرورت سرنگونی رسیده بود و از سوی دیگر، زیر بمباران تبلیغات حکومتی، از نزدیک شدن به مجاهدین وحشت داشت. خودش میگوید: «آنقدر از مجاهدین بد شنیده بودم که وحشت داشتم بهش نزدیک بشوم».
بعد از آبان ۹۸ و قتلعام ۱۵۰۰جوان معترض، آخرین دیوار توهماتش هم فروریخت. وقتی بچهٔ شاه در برابر آن کشتار وحشیانه از «مبارزه خشونتپرهیز» حرف زد، اکبر گفت:
«تهوعآور بود کسی که خون این همه آدم را نمیبیند».
اما نقطه عطف زندگی اکبر، درک یک پارادوکس بزرگ بود:
چرا تمام جریاناتی که در نهایت با رژیم سازش میکنند یا بهدنبال مسیرهای بیهزینه هستند، در یک نقطه مشترکاند و آن هم مخالفت با مجاهدین است؟
این پرسش، او را به قلب واقعیت برد. اکبر با نزدیک شدن به آرمان مجاهدین، دریافت که آنچه رژیم از آن وحشت دارد، «تشکیلات فداکار» و پیکار و پایداری مجاهدین است. او فهمید که برخلاف تبلیغات رایج، این جریان نه بهدنبال کسب قدرت، که بهدنبال بازگرداندن حاکمیت به مردم است و برای این هدف، از همهچیز خود گذشته است.
اکبر که فقر بشاگرد و ریاکاریِ مدعیان را دیده بود، وارد میدان شد و ثابت کرد که برای سرنگونی هیولای استبداد، هیچ راه میانبری وجود ندارد. او نرفت! بلکه به الگویی برای هزاران جوانی تبدیل شد که امروز در جستجوی حقیقت، از میان غبار دروغهای نظام، مسیر سرخ کانونهای شورشی را دنبال میکنند.
اکبر دانشورکار در آبان ۱۴۰۴، پس از ابلاغ مجدد حکم اعدام نوشت: «اگر برای من این سرنوشت رقم بخورد که در فدای ۱۰۰درصدی، جانم را تقدیم آزادی و تضمین آینده فرزندان کشورم کنم، زیباتر از این، چه میتواند باشد؟ قرار گرفتن نامم، در کنار نام بزرگانی که اسطورههای حفظ و بقای ایران بودهاند و جان عزیزشان را برای وطن پیشکش کردهاند، چه افتخاری بالاتر از این میتواند باشد؟»