«هر روز آشکارا افزونتر میشوند پیوسته آنان که سد زمان را شکستند و از میراث گذشته فراتر رفتند. ما میگوییم آنان تبلور شرف کنونی خلق ما هستند».
این جملات با شکوه و انگیزاننده را در سال ۴۹ یا شاید هم اواخر سال۴۸بود که در یک جزوه سازمان درباره تجربیات انقلاب فلسطین خواندم. آنقدر انگیزاننده بود که مکرر خواندم و خواندم و حفظ شدم. اگر اشتباه نکنم این جمله از خود ابوعمار یاسر عرفات فقید رهبر تاریخی جنبش فلسطین در ستایش حماسههای فداکاری رزمندگان فلسطین بود. چند صباحی نگذشت که نوبت به سازمان پرافتخار خودمان رسید و آن اقبال عظیم اجتماعی بهخصوص زنان و جوانان که موج در موج به سوی مجاهدین میآمدند و هراس و نگرانی آخوندهای حکومتی از بالندگی و گستردگی پایگاه اجتماعی سازمان. ترس و وحشتی که البته امروز با پیوستن دختران و پسران غیور و دلاور میهنمان به کانونهای قهرمان شورشی در سراسر کشور بیش از هر زمان دیگر سراپای رژیم محتضر را در نوردیده است. رویآوری جوانان در خارج کشور نیز چه بسا بیشتر موجب سوزش دشمن شده باشد. از بیانیه پیوستن بیش از هزار جوان نسل ضددیکتاتوری و وابستگی به مجاهدین در ۶خرداد ۱۴۰۵، تاحضور روزافزون آنها در تظاهرات و گردهماییهای سازمان و ایران آزاد.
برگردم به همان سالهای آغازین، گرچه همیشه از راهگشایی بنیانگذاران سازمان میگفتیم ولی آن زمان هنوز درست نمیفهمیدم که این سازمان اساساً سنگبنایش با شکستن سد زمان و تجربه آموختن و فرا رفتن از میراث گذشته پی ریزی شده است. آن هم نه فقط سد شکنی در انتخاب مشی قهرآمیز و مسلحانه در مبارزه با رژیمی که جز زبان زور نمیفهمد، نه فقط در پافشاری بر ضرورت تشکیلات انقلابی بلکه حتی قبل از همه، سد شکنی در عرصه ایدئوژی و دیدگاه فلسفی که حنیف کبیر با نفی مرزبندی صوری باخدا و بیخدا و تأکید بر مرزبندی استثمار کننده و استثمار شونده چنان تابو شکنی و راهگشایی کرد که هرگز در تصور و البته جرأت هیچکس نبود. محمد آقا به سران نهضت آزادی هم نهیب میزد که آقایان این شکل زندگی و مهمانی و بساطی که شما دارید که مبارزه نیست.
او حنیف کبیر و یارانش سعید و اصغر سنت سد شکنی را در روز ۴خرداد ۱۳۵۱ با خون پاک و گران بارشان به اوج رساندند و مهر کردند. چه بسا در برخی احزاب و جریانات در گذشته که به پای حفظ یک عنصر کادر رهبری، برخی اصول علیه منافع خلق قربانیمیشد. اما اینبار بنیانگذاران ما راز ماندگاری را در شهادت خود تعریف کردند.
روز ۱۱بهمن۱۳۵۰ یک خبر کوتاه بهسرعت منفجر شد. احمد رضایی با آن شهادت قهرمانانه فصل تازهیی را در سازمان رقم زد. این اولین شهید سازمان با میراثی فراتر از گذشته بود. روز ۲۵مرداد ۱۳۵۴ هم خبر شهادت قهرمان جاودانه پایداری زیر شکنجه: فاطمه امینی اولین زن شهید سازمان با توفانی از سدشکنی فراتر از همه میراثهای گذشته و حتی حماسههای آینده. آری آری آنها که سد زمان را شکستند و از میراث گذشته فراتر رفتند. سپس نسلهای مجاهد خلق یکی پس از دیگری رکوردهای سد شکنی را جا بهجا کرده، پایداری به هر قیمت را به ثبت میرسانند. یک روز سیمین هژبر، بازجو را به گریه میاندازد و روز دیگر حمیرا اشراق صحنه شکنجه را فتح میکند؛ قهرمانی که در اوج شکنجه در گوش بازجوی دژخیم سرود آزادی میخواند و بسا قهرمانان بینام و نشان دیگر همچون مریم پروین، مجتبی نیکو، محسن شمس و روح الله ناظمی در همدان و یا نبرد زنان قهرمان مجاهد خلق در شکنجههایی چون قبر و قفس و واحدهای مسکونی قزلحصار که مرزهای فراتر از طاقت انسانی را در نوردیدند. و یا چون ۳۰ هزار گل سرخ که به حرمت یک نام، بر طناب دار بوسه زدند:
«اتهامم مجاهد است و به آن افتخار میکنم. همانطور که حنیف کبیر گفته این خونهای ما شرط آزادی مردم است- یوسف عمادزاده در برابر هیأت مرگ - تابستان ۶۷».
تاریخ اما از حرکت باز نماند و ۴۰سال بعد نسل نوین مجاهد خلق این بار از قلب شکنجهگاه ظهور کرد و پا به میدان گذاشت و هویت خود را اینگونه اعلام کرد: «پرچمی که در دستان محمد حنیفنژاد بود اکنون در دستان من است-اکبر دانشورکار».
نسلی که امروز هماورد اصلی ولایت فقیه در صحنه نبرد است و چشم دوست و دشمن را خیره کرده است؛ از مرگ نمیهراسد بلکه مرگ را به سخره میگیرد زیرا «زیستن در آزادی» را تنها معنای زندگی میداند.
«تو نمیدانی غریو یک عظمت/ وقتی که در شکنجهٔ یک شکست، نمینالد / چه کوهیست! / تو نمیدانی نگاه بیمژهٔ محکوم یک اطمینان / وقتی که در چشم حاکم یک هراس، خیره میشود / چه دریاییست! / تو نمیدانی مردن / وقتی که انسان مرگ را شکست داده است / چه زندگیست!».
اما بیائیم ببینم به راستی راز این عنصر شگفت چیست؟ واقعیت این است که این سد شکنی و فراروی در نسلهای متوالی مجاهد، یک سنت ایستا و تکراری نیست، بلکه چون رودی خروشان و رو به جلو در حرکت است. درگسترهٔ بیش از شش دهه مبارزه سازمان مجاهدین خلق ایران در برابر دو دیکتاتوری شاه و شیخ، هرم فداکاری و مسئولیتپذیری تمامعیار که مسئول اول هایمان در هر دوره شاخص والای آن هستند، آری آری به ما آموختهاند که برای رسیدن به تعهد سرنگونی میتوان و باید مرزهای فدا را در هر سرفصل نو کرد و گسترش داد. این فراروی تاریخی، الگویی نوین را پیش روی جامعه قرار میدهد که در آن هر نسل، معیارهای شجاعت و ریسکپذیری و صحیحتر بگوئیم مسئولیتپذیری را ارتقا داده و از میراث مبارزاتی گذشته فراتر میبرد و بدینگونه شرف معاصر یک خلق، یک ملت را در برابر فاشیسم مذهبی حاکم رقم میزند.
روشن است که این سد شکنی و فراروی عرصه گستردهیی دارد یک زمان در زندان و شکنجه، یک زمان در جنگندگی و پذیرش مسئولیتهای خطیر و یک زمان هم در گیرودار نبردهای حماسی چون «آفتاب» و «چلچراغ» و در اوج همه، حماسه کبیر «فروغ جاویدان» که توازن قوای سنتی را در هم شکست.
مظهر درخشان این دوران، پیشتازی و پرچمداری شگفتانگیز زنان مجاهد خلق بود. شیرزنانی که یکانهای خود را در اوج جسارت و فدا فرماندهی میکردند، در یالهای تنگه چارزبر در حالی که دشمن از بالا و پایین و چپ و راست روی آنها با انواع سلاحها شلیک میکرد دیواره آتشها را میشکافتند و پیش میرفتند با الگوهایی همچون فرمانده سارا (طاهره طلوع) که با شهادت سرفرازانه خود بر صخرههای گردنه حسنآباد، کلیشههای رایج تاریخی درباره نقش زنان در تحولات سیاسی و مبارزاتی را برای همیشه دگرگون ساخت و الگویی بسا فراتر از گذشته بنا نهاد که نسلهای بعدی بر دوش آن ایستادند.
گوهر درخشان این فرا روی در سالیان بعد، در دوران پایداری پرشکوه در قرارگاه اشرف و قتلگاه لیبرتی، در زنجیرهیی از حماسههای با دست خالی اما ارادههای صخره شکن تکثیر شد با قهرمانانی چون صبا هفتبرادران که خون چکان در آستانه شهادت با آخرین رمق چون آرش خروشید که «تا آخرش میایستیم»، و نشان داد که چگونه اصالت سنتِ فراتر از گذشته عمل کردن، در رگهای نسلی که دهههای نخستین مبارزه را به چشم ندیده بود، جوشان و خروشان است.
نسلهایی که امتداد سرخ این حماسهها و تبلور عینی آن را در سیاهچالهای رژیم فاشیستی و در پای چوبههای دار با عهدنامهها و صدور بیانیه تاریخی خود به جهان عرضه کردند. آنگاه که شش مجاهد خلق در یگان فرمانده وحید بنیعامریان در آستانهٔ چوبهٔ دار، در بیانیه خود از موضع قدرت اعلام کردند جان ما اسباب چانه زدن و معامله نیست «ما بر سر جانمان با شما چانه نمیزنیم» و یا قهرمان دیگر مهدی خانکی که مینویسد: «سوگند میخورم که در این مسیر، با عزم و روحیه جنگنده، مجاهد باقی بمانم؛ مجاهد بمیرم».
حال بیایید لحظاتی با هم به صحنه نگاه کنیم: در زمانهای که در یکسو خلق اسیرمان در آتش فقر و ستم و سرکوب شرحه شرحه و له میشود و تبهکارترین رژیم روی زمین، در آخرین دست و پا زدنهای بقا، خون میریزد و حرث و نسل ایران و ایرانی را تباه میکند و در سمت دیگر دم و دنبالچهها و متحدان عینی همین رژیم، جریانهای فیک و بیریشه و وابسته مثل دارو دسته بچه شاه با آن ابتذال فاشیستی، اخلاقی، مالی، سیاسی ووو با چشم دوختن به بیگانه منتظرند با بمبهای آنها آزادی از راه برسد، به راستی در این میان اصالت و شرافت ایران و نشان ایرانی را درکجا باید جستجو کرد؟ آیا جز در همین مظاهر پاکی و اوج فداکاری و گذشتن از خود و همه چیز خود؟
«حرام باشه بر من اون زندگییی که بهاش پا گذاشتن روی وجدان و چشم بستن روی دردهای مردمام باشه-وحید بنی عامیریان»
و اگر اینها و تبارشان تبلور شرف این خلق نیستند پس دیگر چه کسی است؟!