روزهای ایران، خاطرهی تکراریِ اعدام را بر حافظهی ملی خود میافزایند. آخوندهای تکیهزده بر ستونهای مرگ، گردش طلوع و غروب ایران را جز به چکچک باران خون، رقم نزدهاند. حاکمیت زیسته در هراس مدام از جامعهی مستعد قیام، نوالهی روزگار را با ننگ کسب و کار با مرگ، معامله میکند و حیات خود را با لقمهی خون از دیسِ دشنهچیده بر سکوی اعدام، دوام میبخشد.
هر اعدام سیاسی در سایهی جنگ، فقط نشانهی تخلیهی بحران لاعلاج درونیست. هر اعدام برای حاکمیت متکی بر ولایت فقیه، افزودن بر مدار انجماد ساختار خود است. بدین سبب است که اتاق فکر نظام، با هر اعدام، به سایهها پناه میبرد تا خود را از معرض آفتاب نظامسوز قیام دور نگه دارد.
نشانه گرفتن جوانان و شورشگران دلاور که تضاد اصلیِ ایران را دقیق، درست و اصولی تشخیص داده و به نبرد با آن پرداختهاند، نشانی دادن جنگ اصلیِ نظام ملایان با جامعه و نسل پیشتاز آن است. جنگ خارجی، سایهی سودمندٍ درخورِ منافع نظام آخوندی برای گریز از آفتاب نظامسوز قیام است. از اینرو رژیم آخوندی هنوز در سایهی مماشات جهانی، بر اعدام تکیه میکند.
اعدام شورشگران دلیر عرفان کیانی، امیرعلی میرجعفری و عامر رامش، ترجمان تداوم تخلیهی بحران لاعلاج درونی و اجتماعی و بینالمللی است. بحران آفریدن، از بحران تغذیه کردن، از ذخیرههای بحران، روزی کسب کردن و با بحران سر پا ماندن، کارنامهی عمریست که هر برگاش با اعدام سرشته و پرداخته شده است.
این چرخهی مرگ، تنها سازوکاری تثبیتشده در منطق بقاست؛ منطقی که از هر روزنهی زندگیِ مردمان، هراس دارد و هر نشانهی پویاییِ نسل شورشی را به تهدیدی برای خود بدل میکند. در چنین نظمی، انسان نه بهمثابه شهروند، که بهعنوان پدیدهی دائماً متغیر و خطرناک تعریف میشود؛ متغیری که فقط بنبست برای نظام میآفریند و فقط باید حذف یا در بهترین حالت، مرعوب شود. از همینروست که میدانهای اعدام، تنها محل اجرای حکم نیستند، بلکه صحنههای نمایش قدرتیست که با تکرار هر اعدام، بیش از پیش به پوسیدگی خود اعتراف میکند.
اما آنچه بنبست حاکمیت و لاعلاجیاش را تشدید مینماید، انباشت خشم و آگاهی در لایههای بههم تنیدهی جامعه است. اعدام، اگرچه میتواند سکوتی تحمیلی مستولی کند، اما فقط بذر مقاومت ناگزیر و شورش در تقدیر را در جامعه میافشاند؛ چرا که حافظهی جمعی نه فراموش میکند و نه میبخشد؛ بلکه هر اعدام را به نشانههایی از یک ضرورت تاریخی برای تغییر تبدیل میسازد.
تکیهی حاکمیت ملایان بر ابزار مرگ، نه نشانهی اقتدار، که اعتراف به ناتوانی در پاسخگویی به مطالبات گسترشیابندهی یک جامعهی پویا و در حال تحول است. جامعهیی که دیگر نمیتوان آن را با سایهها فریب داد یا با هیاهوی جنگ، منحرف کرد. در برابر چنین جامعهیی، هر نامی که بر سکوی دار خوانده میشود، به فریاد حضوری در وجدان عمومی بدل میگردد؛ حضوری که الهامبخش، بیدارگر و پیونددهندهی نسلها در مسیر بیبازگشت طلب آزادی و کرامت انسانیست. چنین است که ماشین مرگ، در یک تحول دیالکتیکی، ناخواسته به کارخانهی معناآفرینی برای جامعه و نسل تشنهی معنا تبدیل میشود: تعمیق شناخت تضاد اصلی و به ژرفا رفتن مطالبهی سرنگونی؛ معنایی که بهگونهیی قانونمند با شورش و قیام، خود را تکثیر میکند.