در تحلیل وضعیت سیاسی ایران در گرماگرم قیام ۱۴۰۴، با پدیدهیی مواجهیم که فراتر از یک بحران دورهای، نشانگر نوعی «فروپاشی ساختاری در ادراک» است. رژیم تهکشیدهٔ ولایت فقیه که دههها با اتکا به بنیادگرایی دینی و سرکوب، سعی در یکدستسازی روایت زیست اجتماعی داشت، اکنون در برابر واقعیتی عریان قرار گرفته که دیگر با ابزارهای سنتی «تقلیلگرایی» قابل مهار نیست. متون منتشر شده در رسانههای داخلی همچون روزنامههای «توسعه ایرانی» و «شرق»، علیرغم محدودیتهای ساختاری، بهوضوح از بنبست تاریخی حکمرانی پرده برمیدارند.
گسست ادراکی و پایان روایتهای رسمی
یکی از کلیدیترین نشانههای سقوط یک سیستم سیاسی، زمانی رخ میدهد که زبان حاکمیت نه تنها قدرت اقناع، بلکه توانایی توصیف واقعیت را نیز از دست میدهد. روزنامه توسعه ایرانی بر این «شکاف عمیق میان زبان مردم و ادبیات مسئولان» انگشت میگذارد. در حالی که رژیم تلاش میکند اعتراضات بنیادین مردم را به امور فرعی نسبت دهد، این روزنامه هشدار میدهد:
«برخی تریبونداران و چهرههای سیاسی همچنان اصرار دارند این کوه آتشفشان را به یک تلاطم ساده برای خوشگذرانی یا تحریکات آنی بیگانگان تقلیل دهند. اما واقعیت زیسته مردم، بسیار سرسختتر از این روایتهای تقلیلگرایانه است» [۱].
این تحلیل نشان میدهد که نظام در مواجهه با خشم عمومی، به جای بازنگری، به نوعی «ناشنوایی سیستماتیک» پناه برده است. وقتی مطالبات مردم برای نان، آزادی و کرامت انسانی به «پوشش و مشروب» تعبیر میشود، در واقع رژیم در حال امضای حکم بیگانگی کامل خود از جامعه است.
معیشت؛ ماشه انفجار در بنبست اقتصادی
نظام ولایت فقیه که همواره بقای خود را در گرو پروژههای کشورگشایانه و تروریستی میدید، اکنون با واقعیتی به نام «تهی شدن سفرهها» مواجه است. توسعه ایرانی در اینباره مینویسد:
«زمانی که رئیسجمهور در پاسخ به انتقادها درباره بودجه سال آینده، گفت: پول نداریم، پیامی صریح به جامعه مخابره شد که تغییر بزرگی در راه نیست... جامعهیی که ارزش پولش در یک سال نصف شده و طبقه متوسطش در حال ریزش است، دیگر روایتهای تقلیلگرایانه را باور نمیکند».
این وضعیت، حکایت از دولتی دارد که به جای تدبیر، تنها به اعلام ورشکستگی بسنده کرده است. در چنین بستری، مفاهیم سادهای مانند «حق زندگی معمولی» بهدلیل انسداد سیاسی و فلاکت اقتصادی، به یک «مطالبه رادیکال» بدل شدهاند؛ مطالبهای که ذات وجودی نظام را هدف قرار میدهد.
روانشناسی سقوط: ترس، خشم و ناامیدی
بخش دیگری از تحلیل وضعیت رو به سقوط نظام را میتوان در فضای ملتهب و ترومای اجتماعی جستجو کرد. روزنامه شرق با نگاهی به پیامدهای انسانی این انسداد، به بررسی وضعیت جامعهیی میپردازد که میان تیغ سرکوب داخلی و تهدیدهای خارجی گرفتار شده است. این روزنامه با اشاره به فضای امنیتی و ناآرامیها مینویسد:
«جامعه داغدار و سوگوار افرادی است که در ناآرامیهای اخیر جان خود را از دست دادهاند... نارضایتی، عصبانیت، خشم و ناامیدی از بهبود اوضاع در حال زیاد شدن است. بارها گفته شده است دولتی که نداند در جامعه چه خبر است... نمیتواند اهداف بلندمدتی برای جامعه تعریف کند» [۲].
این توصیف، تصویرگر حاکمیتی است که پیوند ارگانیک خود با بدنه جامعه را از دست داده و تنها با تکیه بر «ترس و اضطراب» به حیات خود ادامه میدهد. اما وقتی «خشم» بر «ترس» غلبه کند، فروپاشی فیزیکی ساختار تنها مسأله زمان خواهد بود.
عبور از آستانه بازگشتناپذیر
آنچه از لابلای اعترافات رسانههای حکومتی استخراج میشود، تصویری از استیصال حکمران است. نظامی که صدای شکسته شدن استخوانهای دهکهای مختلف را نمیشنود و رنج مردم را به سخره میگیرد، در واقع در حال طی کردن آخرین مراحل حیات نکبتبار خویش است. استفاده از کلماتی چون «بنبست» و «خودکشی از ترس مرگ» در رسانهها، بیانگر آن است که حتی در درون هسته سخت قدرت نیز، بوی سقوط استشمام میشود.
ایران امروز در آستانه تغییری بنیادین قرار دارد؛ جایی که تقلیلگرایی رژیم دیگر پاسخگوی آتشفشان خشم انفجاری مردم نیست. نظام ولایت فقیه نه تنها در حل بحرانهای اقتصادی و سیاسی ناکام مانده، بلکه در ستیز با زندگی معمولی، خود را به بنبستی رسانده که خروجی آن جز نابودی نخواهد بود.
در همین رابطه
پانوشت:
[۱] روزنامه توسعه ایرانی. «اعتراضات؛ و مسألهای به نام رویکرد تقلیلگرایانه». ۲۰بهمن ۱۴۰۴.
[۲] روزنامه شرق. «دیگر چه باید گفت». ۲۰بهمن ۱۴۰۴.