«ستاره از تو نشانی نگرفت
سپیده از تو سلامی نشنید
بادها از نفسهای تو گذشتند
وقتی مادران
داغ شقایق را نیایش میكردند.
نفسهای تو
طعم دلمهی خون
بر نطع معصوم زندگی پاشید.
با تاریخ چه میكنی
هنگام كه در سایهات مشق نوشت
از ترمههای یأس بر قامت امیدهای دیرین
از خیمههای شب بر عصمت افقهای روشن
از تبرهای تجاوز بر حرمت سروهای آزادی
از خاطرات سالهای طاعون
از آشیانههای عشقهای متلاشی
از پوزار گرگ فقر بر سفرههای میهن
از آنچه با انسان كردی
با دستانی نگهدار ابلیس.»
در شامگاه روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ که خبر مرگ یکی از دیکتاتورها با بیشترین قدمت عمر صدارت مطلقه، بهطور رسمی اعلام شد، بار دیگر عبارت روانشناسانه و ماندگار گابریل گارسیا مارکز در وصف چنین زعیمانی تداعی شد: «دیکتاتور مسخرهیی که هرگز نفهمید پشت و روی زندگی کدام است.» [پاییز پدرسالار، ص ۳۷۱]
خامنهای ۳۷ سال، پگاهان را قتلگاه ایران بر رواق اعدام کرد. خامنهای بر هیمهی سوختبار مغز انسانها، بر تل اجساد و بر هیاکل جرثومهها خلافت کرد و نه بر انسان آزاد و مختار.
خامنهای هرگز پیوندی با ضمیر و روح زندهی مردم مشتاق آزادی و برابری نداشت. بههمین دلیل هرگز ندا و صدای آنان ــ حتی برخی نصیحتگران دلسوز نظام ــ را نشنید. همین یک ماه پیش بود که نمک بر زخم میلیونها مردم داغدار ایران پاشید و بیشرمانه گفت بیشتر آنها که به خیابان آمدند، اوباش اسراییلی و آمریکایی بودند که بهدرک واصل شدند! خامنهای تمام قیامهای برحق مردم ایران در سه دههی گذشته را به خارجی و اجنبی نسبت داد تا هرگز پاسخگوی مطالبات حداقلیِ آنان و کشتار هزاران جان لطیف آدمی نباشد.
خامنهای وارث سلسلهی اسلاف مذهبی و سیاسیِ خود بود. آنان که هرگز از تاریخ درس نگرفته و نمیگیرند. قدرت، پول، سلطه و تمامیتخواهی، مغزشان را از کار میاندازد تا هرگز تصوری از انسانیت، عاطفه، عشق، آزادی و دموکراسی نداشته باشند. اگر هم به این ارزشها متوسل شوند، فقط برای عوامفریبی، کسب اعتبار، معامله و تحکیم قدرت است. اینان از خمینی تا خامنهای و اسلاف تاریخیشان، هیچ باوری به این ارزشها نداشته و ندارند.
اکنون قاتل هزاران شقایق محبوب آزادی از اواخر دههی ۶۰ تا کنون و نابودکنندهی هزاران زندگی، خانواده و طبیعت زیست ایران، گرفتار عقوبت ناگزیر شد. خامنهای هرگز خود را در آینهی ندا و هشدار تاریخ ننگریست تا دریابد که «هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد». (سیف فرغانی، شاعر قرن هفتم خورشیدی)
اکنون ایران وارد مرحلهیی جدید شده است که خود، مادر مراحل بعدی خواهد بود. حالا یک قفل ۴۷ ساله بر تغییر و دگرگونی باز شده است. حالا یک برگ ۴۷ ساله ورق خورد. فصلی رقم خورد که دیگر شرایط ویژهی آن هرگز به گذشته بازنمیگردد. لاریجانی و قالیباف گفتند نظام آینده، دیگر فردمحور نیست. یعنی اصل ولی فقیه شکست خورد و نظام از این پس با تلاطمهای بزرگ درونی و بیرونی روبهرو خواهد شد.
اکنون فرصتی تاریخی و نادر برای جبههی مردم مشتاق آزادی و برابری و دموکراسی گشوده شده است. تاریخ ۴۷ سال گذشتهی ایران در این فرصت نادر، متکاثف و فشرده شده و منتظر پاسخ مردم و جبههی خلق به این لحظهی تاریخی است.