728 x 90

پدر طالقانی در برابر خمینی؛ دو چهره، دو مسیر، دو قضاوت تاریخی

روایت شاهد جوانی از یک خاطره در سال ۱۳۶۰

پدر طالقانی
پدر طالقانی

گاهی یک خاطره، فقط خاطره نیست؛ بخشی از یک دوره تاریخی است که در ذهن یک شاهد باقی می‌ماند و سال‌ها بعد، وقتی تحولات آن دوره را از فاصله‌‌ای بیشتر نگاه می‌کنیم، معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند.

این نوشته، روایت یکی از همان خاطرات است؛ خاطره‌ای که در سال ۱۳۶۰، زمانی که تنها ۱۸ سال داشتم، شنیدم و از همان روز، تصویری متفاوت از شخصیت مرحوم آیت‌الله طالقانی در ذهنم شکل گرفت؛ تصویری که او را در تمامی زمینه‌ها در نقطه‌ای کاملاً متناقص و متضاد با خمینی ملعون قرار می‌دهد.

 

چرا این خاطره را می‌نویسم؟

من از همان سال‌های آغازین فعالیت سیاسی و اجتماعی‌ام، با نوعی نگاه به تاریخ و شخصیت‌های تاریخی آشنا شدم که تلاش می‌کرد آنها را یک‌ساحتی نبیند. در این نگاه، شخصیت‌هایی مانند مصدق، مدرس و طالقانی، صرفاً به‌دلیل تعلقات سیاسی یا فکری‌شان ارزیابی نمی‌شوند، بلکه باید مجموعه مواضع، رفتارها و تأثیرات آنان را در کنار یکدیگر دید.

از همین منظر بود که واژه‌هایی مانند «پدر» برای طالقانی یا «ما فرزندان دکتر مصدق هستیم» که از مسعود رجوی می‌شنیدم، برایم صرفاً تعارف یا الفاظ احترام‌آمیز نبود؛ بلکه بیانگر نوعی اشتراک در نگاه به مبارزه، آزادی‌خواهی و مسئولیت اجتماعی تلقی می‌شد.

در مورد پدر طالقانی نیز از نوشته‌ها و خاطرات مختلف درباره حمایت و نگاه مثبت او نسبت به تلاش‌های فکری بنیان‌گذاران سازمان مجاهدین، به‌ویژه تحقیقات قرآنی محمد حنیف‌نژاد، مطالبی شنیده و خوانده بودم. اما آنچه می‌خواهم در اینجا نقل کنم، نه یک تحلیل برگرفته از کتاب‌ها، بلکه خاطره مستقیم خودم از شنیدن روایت استاد طاهر احمدزاده است.

 

خاطره؛ یک شاهد جوان در سال ۱۳۶۰

پس از وقایع ۱۴ اسفند ۱۳۵۹ و در شرایطی که شکاف و رویارویی میان دو جناح ارتجاع و لیبرال حاکمیت که به‌یمن سیاست اصولی سازمان مجاهدین خلق ایران و تمامی جریان‌های و شخصیت‌هایی که از آن حمایت می‌کردند شدت گرفته بود، سخنرانی‌هایی از سوی شخصیت‌های مختلف در مکان‌هایی مانند باشگاه دخانیات و مقر بعضی احزاب برگزار می‌شد.

یکی از این برنامه‌ها، سخنرانی زنده‌یاد استاد طاهر احمدزاده، استاندار سابق خراسان، در مقر «جاما» در خیابان فلسطین جنوبی بود.

همراه با دوست فراموش نشدنی‌ام مجاهد شهید سعید مقیمی تصمیم گرفتیم در این سخنرانی شرکت کنیم. فکر می‌کنم عصر یکی از روزهای اواسط فروردین ۱۳۶۰ بود. من و سعید، پیش از ورود استاد احمدزاده، در محل حاضر شدیم و با توجه به شناختی که از سمپاتی او نسبت به سازمان داشتیم، تصمیم گرفتیم در صورت فراهم شدن امکان پرسش و پاسخ، کنش و واکنش فعالانه‌ای داشته باشیم.

استاد احمدزاده در بخشی از سخنانش، به موانعی که برای پذیرش مسئولیت استانداری خراسان پس از سقوط نظام سلطنتی وجود داشته، اشاره‌‌ای کوتاه کرد و با لحنی معنادار گفت: «از این موضوع بگذریم که سر دراز دارد».

خواست از موضوع عبور کند، اما من و سعید با احترام از جا بلند شدیم و از او خواستیم این خاطره را نادیده نگیرد و برایمان بازگو کند؛ چرا که شنیدن چنین خاطراتی را برای خودمان آموزنده می‌دانستیم.

فضای جلسه برای لحظاتی به‌هم خورد. مسئولان جاما و دست‌اندرکاران جلسه با نگرانی به ما دو جوان ۱۸ ساله نگاه می‌کردند که نکند جلسه رادیکال‌تر شود. در همین لحظه استاد احمدزاده با لبخندی مهربانانه گفت:

«نباید دل این جوون‌ها رو شکست؛ ای به‌چشم، تعریف می‌کنم، ولی بین خودمان باشد».

و سپس خاطره‌ای را تعریف کرد که برای من، همان‌جا، برای نخستین بار تصویری روشن از تفاوت عمیق میان طالقانی و خمینی ایجاد کرد.

 

روایت استاد احمدزاده از دیدار با پدر طالقانی

به روایت استاد احمدزاده، روزی در دیدار با پدر طالقانی، ایشان با گلایه از او پرسیده بود چرا مسئولیت استانداری خراسان را برعهده نمی‌گیرد و کارش را آغاز نمی‌کند.

احمدزاده پاسخ داده بود که به‌نظر می‌رسد خمینی نظر مثبتی نسبت به او ندارد و شاید بهتر باشد از این موضوع صرف‌نظر کند.

اما طالقانی در پاسخ گفته بود که خمینی تمام اتهاماتی را که درباره احمدزاده مطرح کرده، یکی‌یکی گفته و او نیز به همه آنها پاسخ داده است؛ تا جایی که در پایان، خمینی گفته بود: «اگر شما تأیید می‌کنید، من دیگر حرفی ندارم».

احمدزاده از طالقانی پرسیده بود چه اتهاماتی مطرح شده بود. نخستین مورد، این بود که خمینی گفته بود:

«می‌گویند احمدزاده طرفدار مصدق بوده است؟» و طالقانی پاسخ داده بود: «خب، من هم طرفدار مصدق هستم».

سپس درباره جایگاه دکتر مصدق سخن گفته بود و خمینی از این موضوع با سکوت معنی‌داری عبور کرده بود. اتهام دوم درباره دکتر شریعتی بود. خمینی پرسیده بود: «می‌گویند طاهر احمدزاده طرفدار دکتر شریعتی است؟» و طالقانی پاسخ داده بود:

«من هم طرفدار شریعتی هستم». و درباره نقش شریعتی در معرفی اسلام و جذب نسل جوان سخن گفته بود.

اتهام سوم این بود: «راستی می‌گویند پسران او کمونیست بوده‌اند؟»

طالقانی با صراحت از فرزندان احمدزاده دفاع کرده و آنان را قهرمانان این سرزمین و مایه افتخار دانسته بود؛ فرزندانی که به‌دست شاه به‌شهادت رسیده بودند.

اما چهارمین مورد، برای من مهم‌ترین بخش این روایت بود. خمینی پرسیده بود: «می‌گویند این طاهر احمدزاده طرفدار مجاهدین خلق هم هست؟» و طالقانی پاسخ داده بود: «من هم طرفدار مجاهدین هستم». سپس از محمد حنیف‌نژاد و مجاهدین شهید سخن گفته بود. در پایان، خمینی گفته بود:

«خب، اگر شما او را تأیید می‌کنید، دیگر مسئولیتش با شما؛ برود سر کارش».

و احمدزاده نیز از طالقانی نقل کرد که به او گفته بود همه اتهامات مطرح شده، پاسخ داده شده است؛ بنابراین برود و مسئولیتش را بپذیرد و به مردم خدمت کند.

اما روایت هنوز تمام نشده بود. احمدزاده به طالقانی گفته بود: «حضرت آقا، من یک اتهام دیگر هم داشتم که خمینی به شما نگفته است». طالقانی با تعجب پرسیده بود: «چه اتهامی؟» احمدزاده با حالت شوخی گفته بود:

«می‌گن این بابا طاهر احمدزاده طرفدار طالقانی هم هستش؟!» پدر طالقانی لبخند معناداری زده، انگشتش را به نشانه سکوت مقابل صورتش گذاشته و گفته بود: «بس کن و برو به کارها بچسب».

آنچه آن روز در ذهن من ماند:

در این نقطه از روایت، سخنرانی عملاً از مسیر اولیه خود خارج شده بود. من و مجاهد شهید سعید مقیمی شروع به تشویق استاد احمدزاده و کف زدن ممتد کردیم و جمع نیز به‌تدریج با ما همراه شد. استاد درخواست آرامش کرد و سپس سخنان خود را درباره موضوعاتی از جمله «پدیده چماقداری» ادامه داد. اما برای من، آن چند دقیقه معنای دیگری داشت.

آنچه شنیدم، صرفاً نقل یک گفتگوی سیاسی نبود. در ذهن من، این خاطره تصویری از شخصیتی ساخت که در برابر ۴ موضوع حساس آن روز ــ مصدق، شریعتی، فرزندان احمدزاده و مجاهدین ــ نه‌تنها عقب‌نشینی نکرد، بلکه با صراحت از آنها دفاع کرد.

از آن روز، پدر طالقانی را شخصیتی دیدم که در بسیاری از ابعاد، در نقطه‌ای متفاوت و در تقابل و متضاد تمام‌عیار با خمینی قرار داشت؛ شناختی که در گذر سالیان در ذهنم باقی ماند و تاریخ هم با قضاوت خودش تأیید کرد.

اکنون، در سالروز درگذشت آن بزرگوار، این خاطره را برای نسلی بازگو می‌کنم که می‌خواهد تاریخ معاصر ایران را بشناسد و درباره شخصیت‌هایی که در شکل‌گیری آن نقش داشتند، مستقل از روایت‌های رسمی و تبلیغاتی، بیشتر بداند.

این نوشته تنها یک ادعا نیست؛ روایت یک شاهد جوان از چیزی است که در سال ۱۳۶۰، با گوش خود شنیدم و در حافظه‌ام باقی ماند.

شهریور ۱۴۰۵ ـ امیر شهابی

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/f26da52c-dc32-455e-9fc3-5190e506abd2"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات