مجاهد سربهدار، دانشورکار، نمونهای از قهرمانانی است که مبارزه با فاشیسم دینی حاکم بر ایران را نه در کتابخانهها، که در کارگاههای عمرانی سیستان و بلوچستان و عرصه جوشان جامعهٔ ایران جستوجو کرده است. او در ابتدای وصیتنامه فکری خود، شرط ورود به ساحت فهم زندگانیش را چنین بیان میکند:
«زندگیم خیلی عجیب و پرفراز و نشیبه، شاید گفتنش چراغی باشه برای اون کسایی که دنبال حق و حقیقت و عدالت هستند. اما برای اون کسانی که با عینک تعصب به دنیا و زندگی نگاه نمیکنند».
این دعوت به کنار نهادن «عینک تعصب»، نخستین گام در روششناسی اوست. او فرزند نسلی است که با سودای عدالت و نان حلال بزرگ شد، اما در مواجهه با واقعیت عریان قدرت، دچار شکنجه ذهنی گردید. دانشورکار در جایگاه مهندس ناظر نیروگاه، فساد ساختاری را لمس کرد؛ جایی که رانت و اختلاس جایگزین تخصص شده بود. او از همین نقطه، یعنی «اخلاق کار»، به «اخلاق سیاسی» پل میزند.
عبور از صغارت تحمیلی؛ نفی ولایت و اصلاحات
گذار فکری دانشورکار، بازتابی از شکست کلانروایتهای سیاسی در ایران است. او که روزی در جهاد سازندگی و جبهه حضور داشت، با یک پرسش هستیشناختی مواجه میشود: نسبت انسان با قدرت چیست؟ او با زبانی ساده اما عمیق، نظریه «ولایت فقیه» را به چالش میکشد:
«از خودم پرسیدم خمینی به چه مسیری دارد میره؟ خب ولایت فقیه است. ولایت فقیه یعنی چی؟ یعنی من یک گوسفندی هستم که ولیفقیه باید باشه چوپان من. پس خمینی و ولایت فقیهاش را زدم کنار».
این عبور، تنها به نفی استبداد دینی ختم نمیشود. او در دهه ۷۰، به ایده «اصلاحات گامبهگام» دل میبندد، اما تجربه دوران موسوم به «سید خندان»، او را به این نتیجه میرساند که ساختار موجود، اصلاحناپذیر است. او سرخوردگی خود را از تکرار تاریخ و درجا زدن در نقش «تدارکاتچی» ابراز داشته و به این شهود سیاسی میرسد که اصلاح در چارچوب قانون اساسی فعلی، یک بنبست است.
آبان ۹۸: نقطهعطف و گسست از «مبارزهٔ شیک»
برای دانشورکار، فاجعه آبان ۱۳۹۸ مرز میان انتزاع و واقعیت است. او با نقد تند به ایدههای «مبارزه خشونتپرهیز» در برابر حکومتی که فرمان آتش صادر میکند، به نوعی رادیکالیسم ایجابی روی میآورد. وی با نگاهی منتقدانه به اپوزیسیونهای کلاسیک و میراثخواهان سلطنت، ماهیت قدرتطلبانهٔ آنان را برملا میکند:
«رضا پهلوی آمدش و گفتش مبارزه خشونت پرهیز. این در برابر این خشونت عریانی که این رژیم به کار برد، اصلاً خشونت پرهیزی مسالمتآمیز جایی دیگر نداشت... رضا پهلوی را بالا آوردمش چون واقعاً تهوعآور بودش کسی که خون این همه آدم را نمیبینه».
این انزجار، او را به سمت جریانی سوق میدهد که بهزعم خودش، تنها نیروی «آنتاگونیست» و سازمانیافته در برابر وضع موجود است. او آگاهانه به سراغ تابوترین گزینه سیاسی میرود: سازمان مجاهدین خلق.
پارادایم تعهد در عصر بیتعهدی
دانشورکار در بخش پایانی دفاعیه خود، از منطق انتخابش پرده برمیدارد. او با طرح پرسشهای کلیدی درباره عراق، حجاب و اسلام، نشان میدهد که انتخابش نه از سر تعصب، بلکه محصول یک دیالوگ درونی و پاسخ به ضرورتهای زمانه است. وی تحت تأثیر مفاهیمی چون «تعهد» و «انتخاب تمامعیار» قرار میگیرد:
«من سؤالات زیادی داشتم. سؤالهایم چیها بودند؟
-چرا عراق؟
-چرا حجاب؟
-اصلا چرا اسلام؟
-دعوای بین خمینی و رجوی بر سر سهمخواهی بود به این علت بود؟
مسأله زیاد داشتم اما مهمترین چیزی که بهم کمک میکرد که یک خورده توی انتخابم مصر باشم این بود که از تمام جریانهایی که من عبور کرده بودم همهشان بر علیه مجاهدین بد میگفتند. منو به فکر واداشت که چرا؟ چرا از سازمان دارند بد میگویند؟ اصلاً بگذار ببینیم مجاهدین چه میگند؟
خانم مریم رجوی میگه: نقطه آغاز مسیرهای نو انتخاب تمامعیار است و نقطه آغاز جهشهای عظیم تعهد است در زمانهای که جهان اسیر بیتعهدی است.
اینها از آزادی مردم دارند صحبت میکنند، دغدغهشان آزادی مردم است، هیچی برای خودشان نمیخواهند. یعنی چی؟
نمیخواهم مسیر و راهی که اومدم طولانی بکنم مجاهدین در یککلام دنبال آزادی هستند، آزادی مردم. چرا؟ چون مجاهد خلق هستند».
«برای صدمین بار طرح ۱۰مادهای خواهر مریم را مرور کردم، دقیقاً تمام اون چیزی که یک نفر آزادیخواه، وطنپرست، دنبال حق و حقیقت هستش توی اونجا مطرح شده، همهاش لحاظ شده، کامل کامل».
ایران فردا - برنامه ۱۰مادهای مریم رجوی - تنها آلترناتیو دموکراتیک فاشیسم مذهبی
او در این مسیر، به نوعی آگاهی بالابلند سیاسی میرسد که مرزبندیاش نه بر اساس عقیده، بلکه بر اساس موضعگیری در برابر ارتجاع است. از این رو با استناد به مواضع سازمان، تأکید میکند:
«مرزبندی اصلی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، بین اسلام و غیراسلام نیست».
ایستادگی بر سر موضع
اکبر دانشورکار، مرگ خود را نه یک پایان، بلکه بخشی از «قانون تکامل» میبیند؛ فرآیندی برگشتناپذیر که در آن فرد، جان خود را فدای آرمان آزادی میکند. وی با پیوند زدن شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر»، بر نفی تمام اشکال دیکتاتوری تأکید میورزد و در آستانه اعدام، با لحنی حماسی بر سر موضع خود باقی میماند:
«برای آزادی مردمم یکبار دیگر جونم را میدهم. قسم به خون یاران ایستادهایم تا پایان»
دفاعیه او، سندی است از تلاطمهای فکری یک مهندس تکنوکرات که در جستوجوی عدالت، از تمامی فیلترهای سیاسی گذشت و در نهایت، رادیکالترین مسیر را برای اعتراض برگزید. او نشان داد که در جغرافیای سیاسی ایران، گاه «ایستادگی بر موضع»، تنها دارایی یک انسان در برابر چوبه دار است. زندگی و مرگ او، بازخوانی دوباره این پرسش است: در میانه سرکوب و بنبست، مرز میان «تعهد اخلاقی» و «هزینه سیاسی» کجاست؟ دانشور کار پاسخ این پرسش را با خون خود در دیوارهای زندان نوشت.