درد به شیوایی گریه میکند. اتوبوس اردوی مرگ آخوندها 11تن از دختران مدرسه فرزانگان رودان هرمزگان را کشت و 34تا را مجروح و مصدوم کرد.
این خودش خیلی دردناک است. اما یک بخش دردناکتر در پشت این قضیه است. در خانهٴ این دانش آموزان. این بچهها را خانواده با چه زحمتی بزرگ کرد؟
از گزارش روزنامهایران 13شهریور 96 عباراتی را خواندم و سطر به سطر در خودم گریه کردم:
«... خانه «شیوا مبینی» دختر ١٧ساله مینابی که سه روز پیش در حادثه تصادف اتوبوس دختران فرزانگان جان داد... نه در دارد و نه پرده. نه چیزی که حائلی باشد بین محیط خانه با خارج از آن. محیطی که برای توصیف آن باید بهدنبال کلمهای جدید باشم تا نزدیکترین معنا به خانه را پیدا کند. ... . دو اتاق کوچک که با پول کارگری بهتازگی پدر برای بچههایش ساخته است وسط اتاق را با یک چادر رنگی دو قسمت کردهاند مردها آنطرف نشستهاند و زنها این طرف چادر. چند موکت پاره و یک آشپزخانه محقر همه دارایی پدر و مادر شیوا است.
پدرش میگوید که پول ندارد دیوار بزند. کارگر است و ماهی کمتر از 500هزار تومان درآمد دارد. با همین پول کارگری شیوا را بزرگ کرده. ... . پذیرایی عزای شیوا فقط با آب است: «با تمام نداریام خواستم شیوا درس بخونه، درس خوندن رو دوست داشت. خواستگار داشت اما میگفت بابا شوهر نمیکنم. من میخوام دکتر بشم کمک خرجت میشم. بابا یک روز ما هم پولدار میشیم تو کارگری نمیکنی.»
«اینها را میگوید واشکش سرازیر میشود: «شرمندهاش شدم. بهخاطر خیلی از شبهایی که گرسنه خوابید، بهخاطر بیپولیام. همین هفته پیش بود که گفت بابا میخوای برم بندر، خونه مردم کار کنم.» سرش را تکان میدهد و بلند میشود به فامیلش نگاه میکند... : «دخترم خیلی با استعداد بود اما من پول نداشتم بدم تا کلاس نقاشی و خیاطی بره. ای کاش من میمردم. چرا کاری نکردم که با حسرت نمیره.»
«حرفش نیمهکاره میماند و به مادر شیوا نگاه میکند وقتی پای حسرتها و آرزوهای شیوا میشود، مادر جیغ میزند و بهصورتش چنگ میکشد. «حسرت یک رستوران به دل دخترم موند. میدونی نخوردن و نداشتن یعنی چه. یک نون رو چند قسمت کردم و بزرگشون کردم حالا میگن مرد. حالا کی مسئول مردن شیواست؟. 3روزه دخترمون مرده کسی نبوده بگه شما چتونه. چی میخواین؟ اصلاً ببخشید دخترتون رو بردیم.»
وقتی خواندن این گزارش تمام شد دو تا جمله توی سرم میچرخید:
این مردم چه طوری زندگی میکنند آخوندهای غارتگر چطور؟
آیا این صبر و تحمل آتشفشانی نیست که بهزودی... ..».
این خودش خیلی دردناک است. اما یک بخش دردناکتر در پشت این قضیه است. در خانهٴ این دانش آموزان. این بچهها را خانواده با چه زحمتی بزرگ کرد؟
از گزارش روزنامهایران 13شهریور 96 عباراتی را خواندم و سطر به سطر در خودم گریه کردم:
«... خانه «شیوا مبینی» دختر ١٧ساله مینابی که سه روز پیش در حادثه تصادف اتوبوس دختران فرزانگان جان داد... نه در دارد و نه پرده. نه چیزی که حائلی باشد بین محیط خانه با خارج از آن. محیطی که برای توصیف آن باید بهدنبال کلمهای جدید باشم تا نزدیکترین معنا به خانه را پیدا کند. ... . دو اتاق کوچک که با پول کارگری بهتازگی پدر برای بچههایش ساخته است وسط اتاق را با یک چادر رنگی دو قسمت کردهاند مردها آنطرف نشستهاند و زنها این طرف چادر. چند موکت پاره و یک آشپزخانه محقر همه دارایی پدر و مادر شیوا است.
پدرش میگوید که پول ندارد دیوار بزند. کارگر است و ماهی کمتر از 500هزار تومان درآمد دارد. با همین پول کارگری شیوا را بزرگ کرده. ... . پذیرایی عزای شیوا فقط با آب است: «با تمام نداریام خواستم شیوا درس بخونه، درس خوندن رو دوست داشت. خواستگار داشت اما میگفت بابا شوهر نمیکنم. من میخوام دکتر بشم کمک خرجت میشم. بابا یک روز ما هم پولدار میشیم تو کارگری نمیکنی.»
«اینها را میگوید واشکش سرازیر میشود: «شرمندهاش شدم. بهخاطر خیلی از شبهایی که گرسنه خوابید، بهخاطر بیپولیام. همین هفته پیش بود که گفت بابا میخوای برم بندر، خونه مردم کار کنم.» سرش را تکان میدهد و بلند میشود به فامیلش نگاه میکند... : «دخترم خیلی با استعداد بود اما من پول نداشتم بدم تا کلاس نقاشی و خیاطی بره. ای کاش من میمردم. چرا کاری نکردم که با حسرت نمیره.»
«حرفش نیمهکاره میماند و به مادر شیوا نگاه میکند وقتی پای حسرتها و آرزوهای شیوا میشود، مادر جیغ میزند و بهصورتش چنگ میکشد. «حسرت یک رستوران به دل دخترم موند. میدونی نخوردن و نداشتن یعنی چه. یک نون رو چند قسمت کردم و بزرگشون کردم حالا میگن مرد. حالا کی مسئول مردن شیواست؟. 3روزه دخترمون مرده کسی نبوده بگه شما چتونه. چی میخواین؟ اصلاً ببخشید دخترتون رو بردیم.»
وقتی خواندن این گزارش تمام شد دو تا جمله توی سرم میچرخید:
این مردم چه طوری زندگی میکنند آخوندهای غارتگر چطور؟
آیا این صبر و تحمل آتشفشانی نیست که بهزودی... ..».