روایتها در معرض روشنگریها
برگهای زمان ورق میخورند، پرتوهای نور روشنگر زمانهها بر آنها میتابند و آگاهیِ نسلهایی که به دانش بشری میافزایند، از پس هر گردش برگ زمانه، از انسان اجتماعی میپرسند: عصاهای دست هر نظام دیکتاتوری چیستاند؟
تحمیل و اجبار، تحریف و سانسور، تبلیغات و فریب، شیطانسازی و تابو نمودن مخالفان و سرکوب و جنایت، عصاهای اتکای دیکتاتوریهای موروثیِ شاهی و شیخی در ایرانزمین بودهاند.
چگونگیِ جنایت توسط دیکتاتورها یک طیف است. بزرگترین بخش این طیف، روایتهای مبتنی بر تحریف و دروغ و شیطانسازی هستند.
مرگ رگبارها و شکفتن قلبها
یکی از این نمونههای جنایت بزرگ همراه با تحریف اخبار آن، کشتن ۹زندانیِ فدایی و مجاهد در ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ توسط ساواک شاه است. آنان همگی حکم حبس و تبعید دریافت کرده بودند و دوران محکومیتشان را میگذراندند؛ فداییان خلق بیژن جزنی، حسن ضیاءظریفی، احمد جلیلی افشار، مشعوف کلانتری، عزیز سرمدی، محمد چوپانزاده، عباس سورکی و مجاهدان خلق کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل در تپههای اطراف اوین بهرگبار بستهشده و بهشهادت رسیدند؛ رگباری که قلبها را شکافت، اما خود مرد و قلبها در زمان، شکفته ماندند.
دو جنایت در یک عمل
این جنایت، با ربودن زندانیان آغاز شد، سپس با ترور آنها و بعد با تحریف و دروغ تبلیغاتی، کشته شدن در حین فرار جلوه داده شد. بههمین دلیل تلاش ساواکٍ دیکتاتور شاه در پوشاندن این جنایت با تبلیغات و تحریف، انجام دو جنایت در یک عمل محسوب میشود.
انقلاب ضد سلطنتیِ سال ۱۳۵۷ با پیشینهی چنین جنایاتی جرقه زده شد، گر گرفت، زبانهها کشید و به خشم نسل جوان آزادیخواه ایران علیه شاه بالغ شد.
پردهبرداریِ زمان از حقانیت یک انتخاب
«شنیدن صدای انقلاب» توسط شاه در آبان ۱۳۵۷ ــ البته بسیار دیرهنگام ــ اعتراف به چنین جنایاتی از ۱۳۳۲ بهبعد و تحریف و دروغ در بازنمایی آنها بود. آن اعتراف، اذعان ناگزیز به حقانیت انتخاب مبارزهی قاطع مجاهدین و فداییها برای سرنگونی دیکتاتوریِ سلطنتی بود؛ حاکمیتی که از آغاز هیچ مشروعیت سیاسی، ملی و تاریخی نداشت؛ چرا که شاه نه با انتخاب و رأی مردم ایران بر سر کار آمد و نه با دموکراسی و حقوق بشر پیوند داشت. شاه با اراده و سیاست و دستورالعمل استعمار و میدانداریِ لمپن ــ چماقداران بیسواد و بیهویت بر اریکهی قدرت نشانده شد و با سانسور و تحریف و جنایت استمرار یافت. شاه فقط به آخوندهای همذاتپندار تاریخیِ نسل دیکتاتورها آزادی عمل بخشید و محصول همین ارثیه را هم به ولیعهدش خمینی تحویل داد. آن ارثیهیی که هماکنون شاهپرستان سنگاش را به سینه و «کینگ»اش را به سبوی آرزو میزنند، منشور چنین جنایات و تحریف و دروغیست.
پیوستگیِ نسل جدید به یک روایت پویا
آن ۹زندانی سیاسیِ قتل عامشده بر تپههای اوین در ۳۰ فروردین ۱۳۵۴، ارثیههای تسلسل جنبش مشروطهخواهی و آزادیخواهی در تاریخ معاصر ایران را نمایندگی نمودند. این خط سیر تاریخی از سال ۱۳۵۰ تا اکنون، به نسل جدید ضد خودکامگی و تمامیتخواهی سرایت و تداوم یافته است. هماینک ۶ شهید والاتبار مجاهد و ۴شورشگر سرفراز که از ۱۰ تا ۱۵ فروردین ۱۴۰۵ به کاروان شقایقهای آزادی پیوستند، نمادهای تسلسل یک روایت دیرینه و پویا از ضرورت رنسانس ناگزیر برای نفی هرگونه دیکتاتوری در ایرانزمین هستند.
مصاف نهاییِ دو ارثیه
پیام بازخوانیِ ترور آن ۹زندانی سیاسی توسط ساواک، نشان از دو ارثیه دارد؛ دو ارثیهیی که هماکنون در دو جبههی «آزادی» و «فاشیسم شیخی و شاهی» در ایرانزمین در مصاف نهایی هستند. بدین سبب است که درد مشترک امروز ایران، تداوم همان درد مشترک سالهای ۱۳۵۰ و ۵۴ است که از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ تا قیام دیماه ۱۴۰۴ استمرار داشته است.