درنگی در نامه تکاندهنده مجاهد قهرمان، فرمانده وحید بنیعامریان به مادرش از زندان قزلحصار
نامهی شورانگیز، حماسی و سراپا عاطفی و عاشقانه فرمانده وحید بنیعامریان به مادرش از آن نوشتههایی است که بهسادگی نمیتوان از کنار آن گذشت. مانند توفانی از احساسات تو را درمینوردد و زیر و رو میکند و در نهانیترین یاختههای قلبت اثری ماندگار بر جا میگذارد. هر بار که میخوانی به وجهی دیگر از ژرفای آن پی میبری. حین خواندن این نامه جوشش اشک از جنس حسرت و فقدان نیست، از جنم عشق، وصل و رهایی است. فلسفهی زیبایی از زندگی در واژه واژهی آن موج میزند.
در قاموس مجاهدین، مرگ پایان نیست، بلکه عالیترین مرحلهی «بودن» است. وحید بنیعامریان پیش از آنکه یک زندانی سیاسی محکوم به اعدام باشد، یک فیلسوف شورشی است که معنای حیات را در نبرد میان حق و باطل بازتعریف میکند. او نامه را با آگاهی کامل از سرنوشت یارانش آغاز میکند:
«مامان جان، سلام.
در شرایطی این پیام رو برای تو میفرستم که بهروز و مهدی رو اعدام کردند و ما هم در صف اعدام قرار داریم تا خواست خدا چی باشه همچنان که بهروز آیه قرآن رو یادآوری و پای ابلاغیهاش نوشته بود.
کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ هر نفسی دیر یا زود مرگ رو تجربه میکنه».
این جملات، آغازگر حماسهای است که در آن «ترس» جایی ندارد، چرا که او به تأسی از مولای خود علی(ع)، مرگ را سایهای میبیند که بر سر همگان افکنده شده و خوشا آنان که پیش از بانگ کوچ، بیدار گشتهاند. این به معنای استقبال از مرگ و گزینش آن بر زندگی نیست. دلنگاشتهی او یادآور فلسفهی بلند امام حسین در زیستنی هدفمند است: إنما الحیاةُ عَقیدهٔ و جهاد؛ انتخاب آگاهانهی آرمان و عقیده منطبق با مسیر توحیدی آفرینش و سپس مجاهدت در این مسیر باشکوه و البته پر درد و رنج
ریشههای یک عصیان مقدس
وحید در این نامه، نقب میزند به دوران کودکی؛ همانجایی که بذر مبارزه در خاک وجدانش کاشته شد. او از فقر همکلاسیهایش میگوید و از شرم داشتن کفشهای نو در برابر «نگاههای مظلومانه و حسرتبار شریفی و محمدی و کرمی». او به مادرش یادآوری میکند که چگونه از او خواست کفشهای نو را با جفتی سادهتر عوض کند:
« من یقین کردم که کارم درست بوده یقین کردم که نباید فقط به فکر خودم باشم و از اون پس هر بار که غذای خوبی داشتیم قایمکی لقمه میگرفتم در کیفم میگذاشتم تا در نوبت عصر مدرسه برای آنها ببرم و برق چشمانشان را مزد بگیرم و خوشا بهحال من که در دامن مادر پاکی چون تو بزرگ شدم.»
این نقطه عزیمت وحید است. مبارزه برای او نه از کتابهای تئوریک، بلکه از سفرههای خالی و پاهای برهنه هموطنانش آغاز شد. او به ما میآموزد که انقلابیگری، در وهله اول، داشتن قلبی است که برای رنج دیگری به درد آید.
از اصلاح فردی تا انقلاب اجتماعی
وحید با بلوغ فکریاش درمییابد که «لقمهای نان از سفره خود زدن» برای درمان دردهای عمیق جامعهای که زیر خط فقر و سرکوب دستوپا میزند، کافی نیست. او میان «زندگی عافیتطلبانه» (دانشگاه، شغل و ازدواج) و «زندگی مجاهدانه»، دومی را برمیگزیند. او به دنبال ریشهها میرود و در این مسیر، با «ستارگان خاوران» و ۳۰ هزار قهرمانی پیوند میخورد که پیش از او، خون خود را فرش راه آزادی کرده بودند.
وحید صادقانه و با فروتنی تمام اعتراف میکند که این مسیر آسان نبوده است:
« صادقانه بگویم وجدانم و عواطفم نسبت به مردم آنقدر حساس نبود و خودخواهیم اونقدر کم نبود که با یکبار دیدن فقر و درد و تبعیض و یکبار سرکوب صدای حق، دست به انتخاب بزنم نه یکبار بلکه صدها بار باید تازیانه بر وجدانم زده میشد تا از خودخواهیهایم فاصله بگیرم و در نهایت پیوستم به این راه پر فراز و نشیب پرسنگلاخ پر از دلهره پر از رنجها و فراقها و صد البته پرشور و زیبا».
این جملات، درسی بزرگ برای تمامی پویندگان راه آزادی است؛ اینکه مبارزه، فرآیندی مداوم از خودسازی و صیقل دادن روح است تا فرد بتواند در برابر ستم، تمامقد بایستد.
پارادوکس عشق و وظیفه
یکی از تکاندهندهترین بخشهای نامه، مواجهه وحید با عواطف مادری است. دژخیمان سعی داشتند با استفاده از مهر مادری، اراده او را در هم بشکنند، اما وحید با بصیرتی شگرف، عواطف شخصیاش را در عواطف اجتماعی ذوب میکند:
« مامان جان!
دشمنان و قاتلان مردم ایران بازجویان وزارت اطلاعات بارها در اتاقهای بازجویی سعی کردند که عواطفی رو که نسبت به تو دارم تحریک کنند تا مرا بشکنند دلسوز تو شده بودند و میگفتند بهخاطر مادرت دست بکش. راستش را بخواهی من همیشه با عواطفی که نسبت به تو داشتم در جنگ بودهام، بارها در انفرادی به یاد تو دور از چشم دژخیمان بغض کردم آنجا که در کرج با تو خداحافظی کردم و نمیدانستم که چه در پیش است آخرین دیدار را میگویم ساعتها اشک ریختم اما یک انقلابی یک هوادار مجاهد عواطفش به گسترهی تمام کودکان یتیم بینوا، تمام مادران داغدار، تمام زنان سرکوبشده، تمام کارگران زحمتکش وسعت یافته است.»
آری، این همان کیمیای مجاهدت است؛ عشقی که از چهاردیواری خانه فراتر میرود و تمام خلق را در آغوش میگیرد. او مادرش را نه به سوگواری، بلکه به استقامتی فرامیخواند که خود بخشی از مبارزه است.
میراثی برای فردا
وحید بنیعامریان با پایبندی به عهدی که با «مسعود و مریم» و مردم ستمدیدهاش بسته بود، به استقبال چوبه دار رفت. او مرگ را نه به عنوان یک بنبست، بلکه به عنوان یک «آزمایش» و «بهای وفای به عهد» پذیرفت.
«امروز حکم اعدام ما آزمون بزرگی برای من و توست و خداوند نظارهگر من و توست. از تو میخواهم برای من دعا کنی که به پای عهدی که با مردم ستمدیدهمان با مسعود و مریم و با خدای خود بستهام وفادار بمانم و از مرگ نترسم و اگر بهای این وفای به عهد، جان ناقابلم باشد مشتاقانه اون رو بپردازم و عواطفم به تو و به خانواده و به همهی برادران و خواهرانی که حالا به اندازهی شما دوستشان دارم پایم رو سست نکنند و خلاصه برام دعا کن که ذرهیی سستی در گامهام ایجاد نشه و من هم برای تو دعا میکنم که همانگونه که محکم ایستادهای صبور و مقاوم باشی و به هزاران مادری فکر کنی که فرزندان بیمارشون رو بهخاطر نداشتن پول درمان از دست دادند هزاران مادری که فرزندان عزیزشون رو در خیابانها و زندانها بهشهادت رساندند تنها به جرم حقخواهی.»
***
در چهلمین روز شهادت این قهرمان مجاهد خلق، صدای او از پس دیوارهای قزلحصار بلندتر از هر زمان دیگری شنیده میشود. او به ما آموخت که اگر راستای فعالیتهای ما با خواست تکامل و ناموس هستی در انطباق باشد، هیچ ریشهکنی و تبر ظالمی را یارای مقابله با رویش دوباره ما نخواهد بود. وحید بنیعامریان زنده است، تا زمانی که وجدانی برای فقر کودکی بهدرد آید و دستی برای برافراشتن پرچم عدالت بلند شود.
یادش همیشه سبز و طنین کلام جادوانهاش جاودانه باد!