728 x 90

از چکمه‌های قزاق تا دستکش‌های مخملی: تبارشناسی کودتای رضا شاه در ایران

کارگر اصطبلی که پادشاه شد!
کارگر اصطبلی که پادشاه شد!

آیا کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، فقط یک جابه‌جایی قدرت نظامی و سیاسی داخلی بود، یا واکنشی ناگزیر از سوی امپراتوری بریتانیا به دگردیسی بنیادین جهان پس از جنگ بزرگ؟ چرا آرمان‌های دموکراتیک انقلاب مشروطه، تنها ۱۴سال پس از پیروزی، در پای چکمه‌های یک آتاشه نظامی [۱] قربانی شد؟ چه شد که «قانون‌گرایی» جای خود را به «نظم پادگانی» رضا شاه داد؛ نقش ژنرال آیرونساید در این دگردیسی چه بود؟ آیا می‌توان کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ را انتقام مشترک ارتجاع داخلی و استعمار جهانی از مشروطه‌خواهان دانست؟

این یادداشت، با نگاهی به بستر تاریخی قرن بیستم، به واکاوی ریشه‌های نادیده این کودتا می‌پردازد.

 

جنگ جهانی اول: ایران در بین منافع انگلیس و روسیه

برای درک آنچه در سوم اسفند ۱۲۹۹ در کوچه‌های تهران گذشت، باید ابتدا به جبهه‌های غرق در خون اروپا و دشت‌های یخ‌زده روسیه نگریست. جنگ جهانی اول تنها یک تقابل نظامی نبود؛ یک گسل تاریخی بود که «اعتبار اخلاقی» و «هیمنه نظامی» غرب را در چشم ملل تحت ستم ویران کرد. تا پیش از ۱۹۱۴، استعمار بر پایه یک اصل نانوشته استوار بود: شکست‌ناپذیری مرد سفیدپوست. اما وقتی ۱۰میلیون انسان در خاکریزهای اروپا به دست یکدیگر دریده شدند، ملل شرق دریافتند که این خدایان پوشالی، خود در آستانه فروپاشی‌اند.

در این میان، انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه، حکم زلزله‌ای را داشت که توازن قوا را برای همیشه تغییر داد. لغو یک‌جانبه امتیازات استعماری توسط بلشویک‌ها، نه از سر خیرخواهی، که یک مانور استراتژیک برای درهم‌شکستن نظم کهن بود. این واقعه جهان را به ۲قطب متخاصم تبدیل کرد و ایران، به‌عنوان حائل سنتی میان منافع انگلیس و روسیه، ناگهان خود را در مرکز این طوفان یافت.

 

گذار از «قشون‌کشی» به «دیکتاتوری دست‌نشانده»

سالزبوری، نخست‌وزیر اسبق بریتانیا، سال‌ها پیش از جنگ، چالش اصلی را تقسیم «متمدنانه» مستعمرات خوانده بود. اما واقعیت پس از جنگ ثابت کرد که روش‌های قدیمی «استعمار کهن» - یعنی اشغال فیزیکی توسط ارتش بیگانه - دیگر نه به صرفه است و نه از سوی توده‌های بیدار شده تحمل می‌شود. در ایران، انقلاب مشروطه بذر آگاهی را کاشته بود و هر گونه مداخله مستقیم نظامی انگلیس، تنها به رادیکال‌تر شدن جنبش‌های آزادی‌بخش(مانند نهضت جنگل) منجر می‌شد.

استعمار بریتانیا به این نتیجه رسید که برای حفظ منافع خود، به جای «حضور مستقیم»، به یک «حائل بومی» نیاز دارد. اینجاست که مفهوم استعمار نو متولد می‌شود؛ حکومتی که در ظاهر ملی و مستقل است، اما در باطن، چرخ‌دنده‌های ماشین منافع قدرت‌های جهانی را روغن‌کاری می‌کند.

 

معماران پشت پرده: از آیرونساید تا اردشیر جی

کودتای ۱۲۹۹ یک اتفاق تصادفی نبود، بلکه پروژه‌یی دقیق بود که توسط مثلث «وینستون چرچیل» در وزارت جنگ، «ژنرال آدموند آیرونساید» در میدان نظامی و «اردشیر جی ریپورتر» در لایه اطلاعاتی مدیریت شد. اسناد تاریخی و خاطرات ناظران عینی، از جمله ملک‌الشعرای بهار، گواهی می‌دهند که رضاخان قزاق، شبانگاهان در اردوگاه انگلیسی‌ها در منجیل، درس‌های قدرت را از ژنرال‌های بریتانیایی می‌آموخت.

آیرونساید در خاطراتش به صراحت از «اتمام حجت» با رضاخان سخن می‌گوید. او به‌دنبال مردی بود که «اراده‌ای پولادین» برای سرکوب آشفتگی‌های داخلی [بخوانید سرکوب بقایای مشروطه و نهضت‌های مردمی] داشته باشد، اما در عین‌حال، مرزهای تعیین‌شده توسط لندن را نشکند. سید ضیاءالدین طباطبایی به‌عنوان ویترین سیاسی و رضاخان به‌عنوان بازوی نظامی، ۲نیمه یک قیچی بودند که قرار بود بند ناف ایران را از آرمان‌های دموکراتیک مشروطه ببرند و به مدار وابستگی نوین گره بزنند.

 

رضاخان؛ حلقه واسط و پارادوکس قدرت

رضاشاه را باید «حلقه واسط» میان ۲عصر دانست. او از سویی با چکمه‌های نظامی و سرکوب خشن، بازمانده سنت استعمار کهن بود و از سوی دیگر، با ایجاد بوروکراسی متمرکز و ارتش نوین، بستر را برای استعمار نو فراهم کرد. تراژدی تاریخ در اینجاست که همان دستی که او را به قدرت رساند، همان دست نیز او را به زیر کشید.

سرنوشت رضاخان پس از تمایلات او به آلمان نازی در جنگ جهانی دوم، نشان داد که کارکرد او برای سیستم بین‌الملل، تنها تا زمانی تعریف شده بود که در «مدار» باقی بماند. به‌محض آن که او تصور کرد می‌تواند از سایه معماران خود خارج شود، با یک تلگراف ۳خطی از اریکه قدرت به تبعیدگاه موریس و آفریقای جنوبی پرتاب شد. این پایان کار مهره‌ای بود که گمان می‌کرد معمار است، اما در واقع، تنها مستاجر خانه‌یی بود که پی‌ریزی‌اش در جای دیگری انجام شده بود.

 

میراث یک تحمیل تاریخی

کودتای سوم اسفند، تیر خلاصی بر پیکر نیمه‌جان مشروطه ایرانی بود. بریتانیا با خروج ظاهری نیروهایش، در واقع «حضور خود را در غیابش» تضمین کرد. میراث این دوران، شکل‌گیری دولتی بود که پیوندش با توده‌های مردم قطع و ریشه‌هایش در توافقات پنهانی با قدرت‌های فرامنطقه‌یی دوانده شده بود. فهم امروزین ما از سیاست در ایران، بدون درک این چرخش استراتژیک در سال ۱۲۹۹، ابتر خواهد ماند. ما هنوز در حال پاسخ دادن به پرسش‌هایی هستیم که از دل آن شب‌های تاریک در اردوگاه قزاق‌ها جوشیده است.

 

پانوشت: 

[۱] اصطلاح آتاشه (به فرانسوی: Attaché) در ادبیات سیاسی و دیپلماتیک به‌معنای «وابسته» است.

در واقع آتاشه فردی است که به‌عنوان متخصص در یک زمینه خاص (نظامی، فرهنگی، بازرگانی یا مطبوعاتی) به کادر یک هیأت دیپلماتیک(مانند سفارت‌خانه) ضمیمه می‌شود تا امور مربوط به حوزه تخصصی خود را پیش ببرد.

استفاده از این واژه برای اشاره به رضاخان یا افسران درگیر در کودتا، به چند دلیلِ تحلیلی و کنایی است:

وابستگی نظامی (Military Attaché): در آن برهه، بسیاری از صاحب‌منصبان نظامی که با قدرت‌های خارجی(مثل بریتانیا یا روسیه تزاری) در ارتباط بودند، عملاً نقش واسطه یا «وابسته» نظامی را بازی می‌کردند.

وقتی می‌گوییم فردی یک «آتاشه نظامی» برای یک قدرت خارجی بود، یعنی او نه یک رهبر مستقل، بلکه بخشی از بدنه و ساختار منافع آن قدرت بزرگ محسوب می‌شد که به محیط داخلی(ایران) ضمیمه شده است.

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/0f36ce57-f9b0-491e-b17e-4d73e542193c"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات