در حالی که حاکمیت در جنگ خانمانسوز منطقهیی ناچار به پذیرش آتشبس و مذاکره شده است ولی تریبونهای رسمی آن با ادبیاتی مالامال از اضطراب، بر طبل «بقای وضعیت جنگی» میکوبند. اظهارات اخیر امامان نمایش جمعه در تهران و کرج، فراتر از یک موضعگیری نظامی، پرده از واقعیتی تلخ برمیدارد: گویی هسته سخت قدرت، حیات و استمرار خود را تنها در گروی تداوم تروما و بازتولید فضای جنگی میبیند. این نوشتار به بررسی این پرسش میپردازد که چرا در بهار ۱۴۰۵، «ماشه» و «خیابان» همچنان کلیدواژههای اصلی حکمرانی شدهاند؟
متافیزیک جنگ؛ وقتی صلح مصلحت نیست
جامعهشناسی قدرت در نظامهای ایدئولوژیک ما را به این واقعیت توجه میدهد که «دشمنسازی» و حفظ اتمسفر جنگی، کارکردی حیاتبخش برای انسجام درونی نیروهای وفادار دارد. هنگامی که آخوند علیاکبری در نمایش جمعه ۲۲فروردین تهران اعلام میکند: «از وضعیت جنگی خارج نشدیم و دستها روی ماشههاست»، او در حال ترسیم یک جغرافیای سیاسی است که در آن «عادیسازی» مترادف با مرگ سیاسی تلقی میشود.
این تأکید بر «ماشه»، بیانگر بنبستی است که در آن قدرت دیگر نمیتواند از طریق نهادهای مدنی یا اقناع عمومی خط خود را پیش ببرد. در این پارادایم، صلح نه یک هدف، بلکه یک تهدید ساختاری است. ارجاع او به پیام مجتبی خامنهای و مفهوم «سکوت مصلحتی در عرصه نبرد»، گویای نوعی عقبنشینی تاکتیکی برای تجدید قواست، نه تمایل به تنشزدایی. این «سکوت مصلحتی» در واقع استراتژی انتظار برای فرصتی است که در آن بتوان ضربه نهایی را به مخالفان خود وارد آورد.
اشغال خیابان برای سد کردن زمینههای قیام
دومین لایه این تحلیل را باید در سخنان آخوند حسینی همدانی در نمایش جمعهٔ کرج جستوجو کرد. او با پیوندی معنادار میان دیپلماسی و حضور میدانی، میگوید: «تا وقتی شما در میدان خیابان هستید یعنی سازش معنا ندارد». این جمله، اعترافی صریح به این واقعیت است که «خیابان» دیگر نه محلی برای عبور و مرور شهروندان، بلکه آخرین سنگر برای بقای حاکمیت است.
سؤال این است: چرا حاکمیت بر حضور مستمر نیروهای خود در خیابان تأکید دارد؟
پاسخ را باید در هراس از «خالی شدن صحنه» یافت. در ادبیات این کارگزاران، خیابان مترادف با سرکوب قیام و سد بستن در برابر آن است. آنها میدانند که غیبت نیروهای حکومتی در فضای عمومی، بلافاصله با حضور نیروهای معترض پر خواهد شد. لذا، حسینی همدانی با بیان اینکه «تا حصول نتیجه قطعی، هیچ تغییری در این وضعیت ایجاد نخواهد شد»، در واقع دستور به اشغال نظامی فضای زیست شهری میدهد تا مانع از شکلگیری هر گونه تجمع خودجوش مردمی و تبدیل آن به یک قیام فراگیر شود.
دیپلماسی حکومتی در خدمت جنگافروزی
تکرار ترجیعبند «جنگ تمام نشده!»، بیش از آن که نشانهٔ قدرت باشد، علامت فرسودگی است. حاکمیتی که مدعی ثبات است، نیازی به آمادهباش دائم و «ماشه» ندارد. توسل به ادبیات جنگی در سال ۱۴۰۵، واکنشی است به بلوغ وضعیت انفجاری در ایران است که پس از قیامهای پیدرپی، ارکان قدرت را لرزانده است.
وقتی آخوند علیاکبری مدعی میشود که «مردم نیز صحنه را خالی نخواهند کرد»، منظور او نیروهای سرکوبگر و جمعیتسازیهای حکومتی، نه شهروندان ایرانی که برای سرنگونی فاشیسم دینی لحظهشماری میکنند. این تقلیل مفهوم مردم به «سربازان نظام»، بزرگترین وهن در حق واژهٔ حرمتبار «مردم» و جامعهٔ ایران است؛ جامعهیی که اینک با حاکمیتی روبهروست که تنها هنرش، باز تولید «وضعیت استثنایی» است.
این رویکرد، دیپلماسی را به زائدهای از جنگ تبدیل کرده است. در این نگاه، میز مذاکره تنها زمانی معنا دارد که لوله تفنگ بر روی آن قرار گرفته باشد. علیاکبری با بیان اینکه «نیروهای میدانی خود را از وضعیت جنگی خارج نمیکنند بلکه در حال تجدید قوا هستند»، در عمل هر گونه افق روشن برای بهبود روابط بینالمللی یا گشایش اقتصادی را مسدود میکند؛ چرا که «تجدید قوا» مستلزم بلعیدن منابع ملی در چاه ویل هزینههای نظامی و امنیتی است.
صلح و آزادی، طناب دار حاکمیت
آنچه در سخنان امامان جمعه تهران و کرج تبلور یافت، سیمای حکومتی است که «صلح» را نوعی انتحار میپندارد. بدیهی است که هیچ حکومتی نمیتواند برای همیشه در وضعیت «ماشه» باقی بماند. فرسایش نیروهای میدانی، فروپاشی اقتصادی ناشی از فضای جنگی و میل بیپایان انسان ایرانی به صلح و آزادی، سرانجام این وضعیت را در هم خواهد شکست.
حاکمیت ممکن است با زور سرنیزه خیابان را اشغال کند، اما نمیتواند ذهن و اراده مردمی را که از جنگافروزی عبور کردهاند، به بند بکشد. در نهایت، این نه ماشین اعدام و جنگافروزی حاکمیت، بلکه ارادهٔ جمعی مردم و مقاومت ایران برای تغییر است که سرنوشت نهایی را رقم خواهد زد.