در ماههای اخیر، در فهم ناظران بینالمللی و رسانههای معتبر جهان نسبت به پروژهٔ ارتجاعی- استعماری سلطنت یک چرخش آشکار مشاهده میشود. بیآیندگی بقایای سلطنت مدفون دیگر نه یک شعار سیاسی، بلکه یک جمعبندی واقعگرایانه از تلاقی تاریخ، مشروعیت و ضرورتهای ژئوپلیتیک است. این نوشتار با استناد به فاکتهای رسانهیی و مواضع تحلیلگران بینالمللی، به بررسی دلایل احتضار سیاسی این پروژه میپردازد.
حافظه تاریخی و کابوس حکومت پلیسی
یکی از موانع بنیادین بازگردانی سلطنت به ایران، وزن سنگین کارنامه تاریخی آن است. برخلاف تلاش برخی جریانها برای ارائه تصویری رمانتیک و نوستالژیک از دوران پهلوی، رسانههایی که از منظر لیبرالدموکراسی به جهان مینگرند، بر جنبههای سیاه استبداد موروثی تأکید دارند.
روزنامه سوئدی «داگنز نیهیتر» در سرمقاله اخیر خود (۱۱ آوریل ۲۰۲۶) به یادآوری «حکومت پلیسی» دوران شاه پرداخته و نقش «سرکوب و شکنجه» را در شکلگیری انفجار اجتماعی سال ۱۳۵۷ برجسته میکند. از دیدگاه این رسانه، ریشهٔ انقلاب ضدسلطنتی نه یک اتفاق گذرا، بلکه واکنشی به دههها انسداد سیاسی بود. این فاکت تاریخی نشان میدهد که بازگشت به مدل پادشاهی، از منظر ناظران خارجی، بهمعنای بازگشت به ساختاری است که خود مولد بحرانهای کنونی بوده است.
استراتژی «مداخله خارجی» و زوال مشروعیت ملی
نقطه عطف بیاعتباری پروژه سلطنت در سالهای اخیر، گره خوردن سرنوشت آن با گزینه نظامی و دخالتهای قدرتهای خارجی بوده است. تکیه بر قدرتهای فرامنطقهیی برای تغییر رژیم، همواره در تاریخ سیاسی ایران بهمعنای خودکشی ملی تلقی شده است.
فرانسوا آسلینو، سیاستمدار فرانسوی، با نگاهی تحلیلی به ریشههای بهقدرت رسیدن پهلویها، ایده بازگشت آنها را «مضحک» توصیف میکند. او به نکتهیی کلیدی اشاره دارد: وابستگی تاریخی به قدرتهای خارجی و میراث مخوف ساواک، سدی در برابر پذیرش اجتماعی این جریان است. اما تیر خلاص بر پیکر این ادعا، زمانی شلیک شد که موضوع حمایت از حملات نظامی مطرح گردید. آسلینو معتقد است:
«این واقعیت که او بمبارانهای گسترده مردم خود را تأیید کرد و برای بازگرداندن تاج و تخت خود روی آن حساب میکرد، او را کاملاً در نظر تقریباً همه ایرانیان بیاعتبار کرد».
این استراتژی، یعنی قمار بر سر امنیت ملی برای دستیابی به قدرت موروثی، شکافی پرناشدنی میان این پروژه و بدنه اجتماعی در حال قیام ایران ایجاد کرده است.
پایان سیاسی: «شاه کوچک» در آینهٔ تاریخ
تحلیلهای رسانهیی فراتر از نقد عملکرد، به مرحله اعلام پایان سیاسی این جریان رسیدهاند. تلویزیون «فرانس انفو» در تحلیلی، از مرگ سیاسی این ایده سخن میگوید. سردبیر خارجی این رسانه با اشاره به مواضع اخیر در قبال تنشهای منطقهیی و حمایت از گزینههای نظامی علیه زیرساختهای ایران، تصریح میکند که از نظر سیاسی «شاه کوچک مرده است».
این تعبیر بهمعنای آن است که او «توسط تاریخ پاک شده است». وقتی یک فیگور سیاسی، آزادی مردم خود را در گرو بمبهای بیگانه میبیند، در واقع پیوند ارگانیک خود را با جامعهیی که مدعی رهبری آن است، قطع میکند. بهقول تحلیلگر فرانس انفو، تاریخ ایران در حال نگارش است، اما «قطعاً تاریخ بدون او نوشته میشود».
گذار از مدلهای موروثی به اراده قیامآفرینان
بحران اصلی نئوفاشیسم سلطنتی، فقدان «پایگاه اجتماعی فعال» و «شعور سیاسی منطبق با زمانه» است. جامعه ایران، بهویژه نسل جوان و نیروهای پیشتاز که در سالهای اخیر هزینههای سنگینی برای تغییر پرداختهاند، بهدنبال عبور از هر گونه ساختار فردمحور و موروثی هستند.
تضاد میان «بمبهای آمریکایی بهمثابه مداخله بشردوستانه» (دیدگاه منتسب به بچهٔ شاه) و واقعیت «رنج ایرانیان عادی از خشونت و سرکوب» (واقعیت میدانی)، بیانگر یک گسست طبقاتی و معرفتی است. نیروهایی که آینده ایران را در خیابانها و از دل قیامها جستوجو میکنند، نمیتوانند با الگویی که بقای خود را در لابیهای بینالمللی و تکرار ساختارهای شکستخورده گذشته میبیند، همسو شوند.
حکمی که صادر شده است
آنچه در ارزیابی رسانههایی چون داگنز نیهیتر، فرانس انفو و تحلیلگران مستقل اروپایی دیده میشود، نه یک جانبداری جناحی، بلکه درک یک ضرورت تاریخی است. پروژه بازگشت سلطنت به دلایل زیر با بنبست مواجه شده است:
- فقدان مشروعیت تاریخی بهدلیل سوابق سرکوب و دیکتاتوری
- بیاعتباری ملی ناشی از همسویی با پروژههای نظامی خارجی علیه خاک ایران
- تعارض ماهوی با خواستههای دموکراتیک و متکثر جامعه امروز
واقعیت این است که آینده ایران نه از دل نوستالژیهای اشرافی، بلکه از بطن ارادهٔ جوانانی شکل میگیرد که بهدنبال واژگونی تمام اشکال استبداد هستند. بر اساس فاکتهای موجود و داوری افکار عمومی جهانی، باید پذیرفت که سلطنت، نه یک گزینه برای فردا، بلکه تنها برگی از گذشته است که دیگر توان بازگشت به تقویم سیاسی ایران را ندارد. این گذشته، آینده ندارد.