در خبرهای امروز آمده بود که روز چهارشنبه سوم خرداد 96سه نوجوان در زندان زابل در اعتراض به شرایط ضدانسانی و طاقتفرسای زندان، دست به خودکشی زدند. این سه زندانی عبارت بودند از: امید مشترک 18ساله، مرتضی سیاهسر 17ساله و بهمن بزیه. سایر زندانیان آنها را به بهداری زندان منتقل کردند. از وضعیت آنها اطلاعی در دست نیست ولی خبرهای رسیده حاکی از آن است که بهمن بزیه بهشدت مجروح شده وحالش وخیم است.
فروش کودک، خودکشیهای دستجمعی، کارگرانی که ماههاست حقوقشان را نگرفتهاند و مانند آن از یکسو و از سوی دیگر، دیدن هرروزهٴ اعداد وارقام نجومی اختلاس سرکردگان نظام و وابستگانشان در روزنامهها یا خبر ورود گرانقیمتترین خودروهای لوکس دنیا در مجموعههای 200تایی و 300تایی به کشور، دیدن آگهی خرید و فروش هواپیمای شخصی و... حالا برایمان عادی شده.
برایمان عادی شده مرگ جوانان و نوجوانانمان را ببیینیم و مانند عکسی که بالای همین نوشته، زده شده، در نیم متری جنازهٴ جوانی که خودش را وسط شهر زابل فرضا دار زده، بایستیم و با موبایلمان، از جنازهٴ آویزانش که عزیز خانوادهاش بوده و سرمایهٴ مملکت، عکسی بگیریم و بگذریم.
بگذریم و برویم کمی آنسوتر با دوستی گپی بزنیم، چای و سیگاری و چه بسا عکس را هم نشانش بدهیم و با تأسف و سرتکان دادن، برویم دنبال خرید نان و پیازی برای امشب بچهها! چه میشود کرد؟ زندگیمان شده همین چیزها! چه بسا یکی دو تا فحش هم نثار این یا آن باند حکومتی کنیم یا همهاشان و ته مطلب را در ذهنمان ببندیم تا برسیم به صحنهٴ بعدی. شاید وقتی به محل برسیم سرکوچه با شلوغی ناشی از خودسوزی زن همسایه با خبر شویم، این روزها از این خبرها زیاد است، بد مملکتی شده، آدم نمیداند چهکار کند؟
ما کم کم داریم عادت میکنیم به دیدن این صحنهها، به شنیدن این خبرها و به گفتن این حرفها!
ما داریم عادت میکنیم به غوطه خوردن در میان بدیها، زشتیها و نامردمیها.
ما، اگر نه همهٴ ما، اما بخشی از ما داریم کم کم عادت میکنیم به تحمل زندگی تحت قوانین دیکتاتوری فاشیستی پولسالار آخوندها. داریم عادت میکنیم به خودکشیها و افزایش آمارش. و به چیزهایی که هرگز عادتمان نبوده.
ما داریم آرام آرام درون خودمان میمیریم. شاید وقتش رسیده باشد که کمی خطر کنیم، کمی به حقانیت آنچه که میبینیم و میشنویم و روزمره دربارهٴ واقعی بودنش از رسانههای حاکم میشنویم، تردید کنیم. تردید کنیم به طبیعی بودن این همه فاجعه، اصلاً تردید کنیم به حتی یک فاجعه!
قتل، خودکشی، سرقت، جنایت، اختلاس، زندان و شکنجه به اسم تعزیر و... . هیچکدام طبیعی نیستند.
دیکتاتوری هرگز طبیعی نبوده و نخواهد شد. تندادن به آن هم طبیعی نیست.
طبیعی به طبیعت انسان، کار است و عشق است و آزادی، برادری است و برابری. طبیعت انسان شادی است نه غم! آزادی است نه اسارت! یگانگی است نه بیگانگی و تفرق و پراکندگی!
باید صداهایمان را در هم بتنیم و دستهایمان را، صدای سرکوبشدگان را پژواک دهیم و خواسته اعدام شدگان را. وگرنه به آرامی در اعماق وجود خود شروع به پوسیدن خواهیم کرد. از همینجا شروع کنیم و با ارسال شکایت به مراجع بینالمللی و رسانههای جهان، همین داستان خودکشی سه نوجوان هموطن زابلی را به همه جای دنیا برسانیم. برایشان کمک بخواهیم. این داستانی نیست که آرام از کنارش بتوان گذشت. در هر کشور دیگری غیر از ایران اگر چنین اتفاقی میافتاد از صدر تا ذیل مملکت باید پاسخگو میشدند. از رئیس فاسد و جنایتکار قضاییه گرفته تا وزیر آدمکش و شصت و هفتی دادگستری و از ولیفقیه مملکت تا رئیسجمهور شارلاتانش باید همگی جوابگو میشدند که آنجا در زندان زابل چه خبر است؟
در ما، همهٴ ما گوهری است که با شنیدن این خبرها و بیتفاوت گذشتن، داریم رویش خاک میپاشیم. گوهر انسانی خود را نپوشانیم! به قدرت خود در تغییر دادن این وضع ایمان بیاوریم. به شنیدن اینگونه خبرها عادت نکنیم! باید کمی هم که شده، خطر کرد، ایستاد و مقاومت کرد و فریاد زد و گفت و دادخواهی کرد، وگرنه، نه به آرامی که به سرعت میمیریم.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی…
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی…
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را و امید را فراموش نکن (شعر از نرودا)
از الف. ف.
فروش کودک، خودکشیهای دستجمعی، کارگرانی که ماههاست حقوقشان را نگرفتهاند و مانند آن از یکسو و از سوی دیگر، دیدن هرروزهٴ اعداد وارقام نجومی اختلاس سرکردگان نظام و وابستگانشان در روزنامهها یا خبر ورود گرانقیمتترین خودروهای لوکس دنیا در مجموعههای 200تایی و 300تایی به کشور، دیدن آگهی خرید و فروش هواپیمای شخصی و... حالا برایمان عادی شده.
برایمان عادی شده مرگ جوانان و نوجوانانمان را ببیینیم و مانند عکسی که بالای همین نوشته، زده شده، در نیم متری جنازهٴ جوانی که خودش را وسط شهر زابل فرضا دار زده، بایستیم و با موبایلمان، از جنازهٴ آویزانش که عزیز خانوادهاش بوده و سرمایهٴ مملکت، عکسی بگیریم و بگذریم.
بگذریم و برویم کمی آنسوتر با دوستی گپی بزنیم، چای و سیگاری و چه بسا عکس را هم نشانش بدهیم و با تأسف و سرتکان دادن، برویم دنبال خرید نان و پیازی برای امشب بچهها! چه میشود کرد؟ زندگیمان شده همین چیزها! چه بسا یکی دو تا فحش هم نثار این یا آن باند حکومتی کنیم یا همهاشان و ته مطلب را در ذهنمان ببندیم تا برسیم به صحنهٴ بعدی. شاید وقتی به محل برسیم سرکوچه با شلوغی ناشی از خودسوزی زن همسایه با خبر شویم، این روزها از این خبرها زیاد است، بد مملکتی شده، آدم نمیداند چهکار کند؟
ما کم کم داریم عادت میکنیم به دیدن این صحنهها، به شنیدن این خبرها و به گفتن این حرفها!
ما داریم عادت میکنیم به غوطه خوردن در میان بدیها، زشتیها و نامردمیها.
ما، اگر نه همهٴ ما، اما بخشی از ما داریم کم کم عادت میکنیم به تحمل زندگی تحت قوانین دیکتاتوری فاشیستی پولسالار آخوندها. داریم عادت میکنیم به خودکشیها و افزایش آمارش. و به چیزهایی که هرگز عادتمان نبوده.
ما داریم آرام آرام درون خودمان میمیریم. شاید وقتش رسیده باشد که کمی خطر کنیم، کمی به حقانیت آنچه که میبینیم و میشنویم و روزمره دربارهٴ واقعی بودنش از رسانههای حاکم میشنویم، تردید کنیم. تردید کنیم به طبیعی بودن این همه فاجعه، اصلاً تردید کنیم به حتی یک فاجعه!
قتل، خودکشی، سرقت، جنایت، اختلاس، زندان و شکنجه به اسم تعزیر و... . هیچکدام طبیعی نیستند.
دیکتاتوری هرگز طبیعی نبوده و نخواهد شد. تندادن به آن هم طبیعی نیست.
طبیعی به طبیعت انسان، کار است و عشق است و آزادی، برادری است و برابری. طبیعت انسان شادی است نه غم! آزادی است نه اسارت! یگانگی است نه بیگانگی و تفرق و پراکندگی!
باید صداهایمان را در هم بتنیم و دستهایمان را، صدای سرکوبشدگان را پژواک دهیم و خواسته اعدام شدگان را. وگرنه به آرامی در اعماق وجود خود شروع به پوسیدن خواهیم کرد. از همینجا شروع کنیم و با ارسال شکایت به مراجع بینالمللی و رسانههای جهان، همین داستان خودکشی سه نوجوان هموطن زابلی را به همه جای دنیا برسانیم. برایشان کمک بخواهیم. این داستانی نیست که آرام از کنارش بتوان گذشت. در هر کشور دیگری غیر از ایران اگر چنین اتفاقی میافتاد از صدر تا ذیل مملکت باید پاسخگو میشدند. از رئیس فاسد و جنایتکار قضاییه گرفته تا وزیر آدمکش و شصت و هفتی دادگستری و از ولیفقیه مملکت تا رئیسجمهور شارلاتانش باید همگی جوابگو میشدند که آنجا در زندان زابل چه خبر است؟
در ما، همهٴ ما گوهری است که با شنیدن این خبرها و بیتفاوت گذشتن، داریم رویش خاک میپاشیم. گوهر انسانی خود را نپوشانیم! به قدرت خود در تغییر دادن این وضع ایمان بیاوریم. به شنیدن اینگونه خبرها عادت نکنیم! باید کمی هم که شده، خطر کرد، ایستاد و مقاومت کرد و فریاد زد و گفت و دادخواهی کرد، وگرنه، نه به آرامی که به سرعت میمیریم.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی…
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی…
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را و امید را فراموش نکن (شعر از نرودا)
از الف. ف.