بیچاره بچهٔ شاه با شوق و ذوق چمدانش را در آمریکا بست و به اروپا رفت تا شاید بتواند با آویختن به پارلمانها، رسانهها و نشستهای مطبوعاتی برای خود اعتباری دست و پا کند. سفری که خیلی زود به رسوایی و صحنه یک شکست علنی تبدیل شد.
اذعان خودش گویاترین سند این شکست است. او با لحنی سوزناک و عصبی میگوید در ۲کنفرانس با حضور ۱۵۰خبرنگار هیچکس درباره کشتارهای اخیر سؤال نکرد و در عوض همه به گذشته پرداختند نه آینده! به نظر میرسد آنها بیشتر به پرسیدن سؤال درباره گذشته و تاریخ ایران علاقه دارند تا درباره آنچه امروز در ایران اتفاق میافتد...
به این ترتیب او ناخواسته تأیید میکند که حافظهٔ جمعی هنوز از سرکوب، شکنجه و ساختار فاسد پلیسی در دوران سلطنت عبور نکرده است و این نشان میدهد در برابر تاریخ، هیچ میانبری وجود ندارد، نمیشود از حکم تاریخ گریخت و جنایت و خیانت مشمول مرور زمان نمیشود.
او درست میگوید؛ خبرنگاران وارد موضوعات حاشیهیی نشدند و به ریشه پرداختند. به کارنامهیی که با شکنجه و سرکوب گره خورده است، گذشتهٔ سیاه و ننگینی که نه تنها از آن فاصله نمیگیرد، که به آن افتخار هم میکند. «افتخار»ی که موجب انزوا، تنهایی و پریشانیاش شده و برخلاف ادعاهای مضحک میلیونی قبلی میگوید «چه سیاستمداران شما شجاعت عمل نشان دهند چه ندهند، من برای مردم و کشورم مبارزه خواهم کرد. حتی اگر مجبور باشیم این کار را به تنهایی انجام دهیم».
رسانههای اروپایی هم منصفانه همین تصویر را منعکس کردند. تاگسسایتونگ در مقالهیی با عنوان «شاهزادهای که خود را مضحکه کرد» نوشت: «سفر برلین رضا پهلوی نهتنها موفقیتی سیاسی نبود، بلکه با رفتار عصبی در برابر خبرنگاران و ناتوانی در ارائه چشماندازی روشن، به ناکامی تبلیغاتی او تبدیل شد».
این رسانهٔ آلمانی در پایان یادآوری میکند «شاهزادهیی که میخواهد پادشاه شود، روز پنجشنبه در برابر رسانهها بیشتر شبیه دلقک دربار ظاهر شد؛ کسی که دیگر حتی درباری هم ندارد تا او را فرابخواند».
در سطح سیاسی هم درها بسته ماند. به گزارش هندلزبلات، او از اینکه هیچ مقام دولتی آلمان حاضر به دیدار با وی نشده، ابراز «شرمساری» کرد. از سوی دیگر، سخنگوی دولت آلمان تأکید کرد که این کشور دلیلی برای گفتگو با او نمیبیند و «مردم ایران باید خود سرنوشتشان را تعیین کنند».
آنچه در این سفر رخ داد، صرفاً یک ناکامی دیپلماتیک نبود؛ بلکه برخورد یک روایت با حافظه تاریخی یک ملت بود. ملتی که یکبار برای رهایی از دیکتاتوری شاه به خیابان آمد و حاضر نیست از چاه ولایت به چالهٔ سلطنت مدفون برگردد.