کهریزک فقط یک بازداشتگاه نیست؛ سینهای پر از رازهای ناگفته دارد.
رازهایی که هر کدام برگی زرین در دفتر مقاومت و پایداری مردم ایران و سندی ننگین در کارنامهٔ نظام ولایت فقیه است.
بر اساس روایتی که از تهران به دست ما رسیده و در مرکز اسناد حقوقبشر ایران نیز ثبت شده، خانوادهای که در جستجوی فرزندشان تمام شهر را زیر پا گذاشتند؛ پس از عبور از بیمارستانها و سردخانهها و بازداشتگاهها به بهشتزهرا رسیدند.
آخرین ایستگاه، کهریزک بود.
آنجا، پس از عبور از ردیفهای بیپایان کاورهای پلاستیکی مخصوص شهیدان، با صحنهیی روبهرو شدند که مرز مرگ و زندگی را درهمشکست:
فرزندشان در یکی از همان کیسههای مرگ، هنوز نفس میکشید.
ماجرا از این قرار است:
پسر جوان بر اثر اصابت گلوله بهشدت مجروح شده بود. وقتی دید پاسداران به مجروحان تیرخلاص میزنند، خود را به مردن زد و او را در حالی که زنده بود، به خودروی حمل اجساد منتقل کردند.
۳روز تمام، بدون آب و غذا، بیحرکت در کاور پلاستیکی، میان مردگان ماند؛ تا شاید بتواند گوشهیی از آنچه را به چشم دیده است گواهی دهد.
در منطق ولایت فقیه، زخمی و بیمار را باید تمامکش کرد و به گردن خودشان انداخت.
در ابتدای سال ۶۰ خمینی ملعون گفت: «مجاهدین خودشان خودشان را شکنجه میکنند تا بگویند رژیم شکنجه میکند» و پس از خروش مجاهدین در ۵مهر سال ۶۰ که با شعار «شاه سلطان ولایت، مرگت فرا رسیده» خمینی را از ماه به چاه کشیدند، دژخیمان گفتند «به فرمودهٔ امام نیمکشتهها را تمامکش کنید… مجروحان را از روی تخت بیمارستان به قتلگاه بفرستید».
در کنار تصویر نفسهای پنهان در کیسههای مرگ، تصویر دیگری از کهریزک در فضای مجازی دستبهدست میشود؛ مادری شجاع، در وداع با پیکر فرزند شهیدش، در میان انبوهی از پاسداران مسلح و فضای امنیتی، با صدایی رسا فریاد میزند: «مرگ بر خامنهای...»
فریادی که در میان اشک و زمزمههای خانوادهها تکثیر شد و در دل کهریزک، زیر نگاه گزمههای تا دندان مسلح، به بانگی بلند علیه ولایت پوسیدهٔ ضحاک تبدیل گردید.
این پاسخ جامعه است به ماشین کشتار!
از مجروحی که خونچکان زنده ماند، تا مادری که قیام کرد و دختر ۱۷سالهیی که از تهران تماس گرفت و گفت:
«نگران ما نباشید؛ تازه راهمان را پیدا کردهایم».