از شانس روزگار در برابر دفتر اطلاعات تبریز روزی با زنی دردمند مواجه شدم، با چهره مادرانه و مهربان و چشمانی که انتظار در آن با غرور و افتخار آمیخته بود. متوجه شدم هر روز برای پسرش مقابل درب زندان به انتظار میایستاد، گفتگوی کوتاهی داشتیم چقدر حیف و چقدر افسوس میخورم آن موقع با نام او آشنا نبودم، فقط وقتی مادرش گفت پسرم در بند قرنطینه هست با او مقداری صحبت کردم و اینگونه گفتگو من و مادر پایان یافت.
اما پس از آشنایی با نام این زندانی سیاسی ساعت ها این گفتگو را در درونم ادامه دادهام، با حرفهایی که آرزو داشتم میگفتم یا حرفهایی که میتوانستم بهنمایندگی از همه جوانان تبریز و همه آن مردمی که قدردان زندانیان سیاسی هستند بگویم. برای همین امیدوارم این نامه به دستش برسد تا برایش بنویسم عشق مادرانه او را دیدم، اما او تنها نیست. ما هم به فرزندش عشق میورزیم برای آرمان زیبا و والای او و برای مقاومت تحسینبرانگیز او در زندان و همین عشق ما او را در مقابل سختیهای زندان یاری خواهد داد.
خواهرم! نمیگویم میتوانم درک کنم دوری از فرزند چقدر رنج سختی است، اما این را میدانم این رنج دوری مقدس است چرا که دلیلی بسیار ارزشمند دارد آن هم آزادی خلق قهرمان ایران و پیروزی انقلاب دموکراتیک ایران است.
در پایان خواهش و تمنایی از شما دارم آن هم این است اگر امکان مکالمه امن با فرزندت را داشتید، بگویید برادران و خواهرانش دل در گرو تو دارند. بگویید در ۱۸ دی زمانی که سیل جمعیت از میدان ساعت به سمت آبرسان راه افتاد و زمزمه فتح زندان بین جوانان بود من مأموریت خود را پیدا کردن تو در زندان میدانستم. حتی بعد از اینکه موفق نشدیم و در روزهای بعد احساس میکردم خطر دستگیری و زندانی شدن خودم وجود دارد باز هم من مأموریت خود را پیدا کردن تو در زندان میدانستم. در هر حال من تو را پیدا خواهم کرد و دوشادوش هم خواهیم بود.
قسم میخورم به مقدسترین لحظات و تجربیات زندگیام قسم میخورم...
قسم به لحظهای که در وسط خیابان بودم و صدای شعارهایم بر صدای شلیک مزدوران فائق میآمد...
قسم به آن تکه سنگی که در میان گاز اشکآور به سمت مزدوران پرتاب کردم...
قسم به شب بیداریها در زندان با رویای آمدن و فتح زندان توسط یاران...
قسم به لحظهای که صدایم در شدت فریاد حاضر حاضر گفتن ها میگیرد...
قسم به لحظه اولین ارتباط با اولین مجاهد در زندگی...
قسم به زمانی که در انفرادی سخنرانی مسعود را در خیالم تصور میکردم...
قسم به لحظات دلهرهام در انفرادی که مبادا در خواب هم تکرار کنم آن آیه از قرآن را که در بیداری مدام در ذهنم به خود یادآوری میکردم: «فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِینَ عَلَی الْقَاعِدِینَ»
کانون شورشی از تبریز
مسئولیت محتوای مطالب وارده برعهده نویسنده است