در ورای دیوارهای سرد و سربی قزلحصار، آنجا که زمان در تیکتاک ممتد انتظار برای مرگ خلاصه میشود، صدایی از عمق سلولهای انفرادی برمیخیزد که نه بوی یأس میدهد و نه طعم تسلیم. نامهٔ وحید بنیعامریان در تاریخ ۱۲شهریور ۱۴۰۴ از زندان قزلحصار، فراتر از یک تجدید عهد با مجاهدین، مانیفست انسانی است که در آستانهٔ «نیستی فیزیکی»، به «هستی متعالی» چنگ زده است. او در حالی قلم بهدست گرفته که سایهٔ طناب دار، پیش از این بر قامت یارانش، بهروز و مهدی، سنگینی کرده و اکنون نوبت به او رسیده است تا آخرین دارایی یعنی جانش را به مسلخ عشق ببرد.
مورس؛ زبانی برای پیوند نسلها
وحید از «مورس» میگوید؛ ضرباتی بر دیوار سنگی که تنها یک کد مخابراتی نیست، بلکه نبض تپندهٔ مقاومتی است که از دههٔ ۶۰ تا به امروز در رگهای این خاک جریان دارد. وقتی او از محمد تقوی، بازماندهٔ قتلعام ۶۷، مورس زدن را میآموزد، در واقع در حال آموختن الفبای بقا در عین فناست. این ضربات، پیوند میان وحید جوان و آن سربهداران غریبی است که سالها پیش در راهروهای مرگ، آخرین پیامهای ایستادگی خود را با همین زبان بر دیوارها حک کردند. او در انفرادی، تنها نیست؛ او خود را همنبض با لشکری از شهیدان میبیند که از لابهلای آجرها با او سخن میگویند. اینجاست که دیوار، دیگر نه مرز جدایی، که پل وصال به سنتی دیرین از ایستادگی میشود.
نگهبانان حرمت کلمات
در دنیایی که واژهها به ابتذال کشیده شدهاند، وحید به جملهای از مسعود رجوی تکیه میکند: «مجاهدین نگهبانان حرمت کلمات هستند». این جملهای است که در سلول انفرادی، ابعادی هستیشناسانه پیدا میکند. برای وحید، کلماتی چون «پایداری»، «آزادی» و «میتوان و باید»، حروفی بر روی کاغذ نیستند؛ آنها گوهرهایی هستند که بهای هر کدامشان را باید با شکنجه، تبعید و در نهایت اعدام پرداخت کرد. او بهخوبی درک کرده است که آزادی، کلمهای رایگان نیست؛ بلکه امانتی است که ۶۰سال خونبهای آن، نسل به نسل پرداخت شده تا امروز به دستان مصمم او برسد. او خود را نه یک قربانی، که یک «نگهبان» میبیند؛ نگهبان شرف کلماتی که اگر او و امثالش سکوت کنند، زیر چکمههای استبداد له خواهند شد.
از «من» به «ما»؛ عبور از هفتاد خوان
آنچه در نامهٔ وحید تکاندهنده است، نگاه او به مفهوم «فقدان» است. او مرگ را نه یک «از دست دادن»، بلکه یک «افزودن» میبیند؛ مزیدی برای رشد در مسیری که آن را درست یافته است. این همان منطق «صدق و فدا»ست که در آن، فردیت کوچک انسان در برابر آرمان بزرگ خلق، رنگ میبازد. وحید در کشاکش انفرادی و بند، به بازخوانی زندگی خود میپردازد. او میبیند که ایستادن بر کلام سرخ و ممنوع «مجاهد خلق» و سازش نکردن با دنیای استثمار، بهایی دارد که او آگاهانه و با اشتیاق، آمادهٔ پرداخت آن است. او نمیخواهد در شمار کسانی باشد که در برابر بتهای زمانه سر خم کردهاند؛ او میخواهد در شمار آنانی باشد که حتی در پای چوبهٔ دار، لبخند پیروزی بر لب دارند، چرا که «خود» را فدای «خلق» کردهاند.
تجدید عهد در آستانهٔ ۶۰سالگی سازمان مجاهدین
وحید نامهاش را در سالگرد تأسیس سازمانی مینویسد که ۶دهه است در برابر ۲دیکتاتوری قد علم کرده است. او در حالی از «شرمساری» در برابر مسئولیتپذیری پیشآهنگانش سخن میگوید که خود در سختترین شرایط ممکن(زیر حکم اعدام) قرار گرفته است. این فروتنی، نشان از عظمتی دارد که در جان او ریشه دوانده است. او به جای درخواست نجات، از «استمداد منطق استقرایی» و «زدودن زنگارهای فردیت» میگوید. او میخواهد ظرفیت خود را برای «جنگ بیشتر» بالا ببرد. این پارادوکس شگفتانگیز زندانی دربند است: کسی که پایش در زنجیر است، اما فکرش در پی گسترش جبههٔ نبرد.
«حاضر، حاضر، حاضر»
آخرین جملهٔ وحید در این نامه، طنین یک فریاد ابدی است: «حاضر، حاضر، حاضر». این ۳بار تکرار، امضای خونی کسی است که مرگ را به مبارزه طلبیده است. وحید بنیعامریان با این نامه نشان داد که دیوارها هرگز نمیتوانند اندیشهای را محبوس کنند که به آزادی انسان ایمان دارد. او از میان قزلحصار، پیامی برای تاریخ فرستاد: اینکه حتی در سیاهچال، میتوان با «صدق» زیست و با «فدا» جاودانه شد. او که خود را مجاهدی زیر حکم اعدام معرفی میکند، در واقع به ما میآموزد که ایستادن بر عهد، تنهاترین دارایی ارزشمند یک انسان در لحظات عبور است.
زیباترین قصیدهٔ ایستادگی
وحید رفت، اما کلماتش (آن کلماتی که او نگهبان حرمتشان بود) بر دیوارهای زمان باقیماندند. نامهٔ او نه یک خداحافظی، که یک فراخوان است؛ فراخوانی برای تمام کسانی که به آزادی عشق میورزند تا در هر کجای این خاک که هستند، «حاضر» بگویند و اجازه ندهند چراغ این عهد ۶۰ساله خاموش شود. او در ۱۲شهریور ۱۴۰۴، در حالی که صدای گامهای اعدام خود را میشنید، زیباترین قصیدهٔ ایستادگی را سرود تا به ما یادآوری کند که مسیر آزادی، از میان جانهای شیفتهای میگذرد که استثمار، استبداد، ارتجاع و فاشیسم سر سازش ندارند.
مطالب مرتبط: