تحولات سیاسی سالهای اخیر در ایران نمایانگر گسستی عمیق میان حاکمیت و قاطبه جامعه ایران است؛ گسستی که با قیامهای سراسری از سال ۱۳۹۶ تا ۱۴۰۴ وارد فازی برگشتناپذیر شده است. نشانهشناسی گزارهها در سالگرد قیام ۱۴۰۱، بستری برای واکاوی سه مؤلفه محوری در تحولات معاصر ایران فراهم میکند: ورشکستگی حاکمیت در مواجهه با بحرانهای ساختاری، وجود شرایط انفجاری در ایران و تداوم زنجیرهیی اعتراضات اجتماعی و الگوی سازماندهی و هدایت جنبش بهعنوان یک استراتژی کارآمد در شرایط کنونی
دامنزدن مذبوحانه به توهم اقتدار و ثبات در حاکمیت
نظام سر از دستدادهٔ ولایت فقیه تلاش میکند تداوم حضور فیزیکی خود در رأس قدرت را معادل «اقتدار و ثبات» بازنمایی کند؛ استدلالی که از منظر جامعهشناسی سیاسی مغلطهای آشکار محسوب میشود. بقای حاصل از ماشین سرکوب، استقرار نیروهای امنیتی و توسل فزاینده به مجازات اعدام، نه نشانه قدرت، بلکه نشانه اتمام ابزارهای هژمونیک و نرم برای جلب رضایت عمومی است.
تشبیه وضعیت حاکمیت به یک «بیماری لاعلاج»، استعارهای دقیق از بحرانهای کنونی این رژیم است. بحرانهای ساختاری نظیر تنشهای ژئوپلیتیک، تحریمهای بینالمللی، فرسایش منابع مالی و مهمتر از همه ریزش بدنهٔ حاکمیت، اموری نیستند که با تغییر مهرهها یا مانورهای مقطعی دیپلماتیک حل و فصل شوند. حاکمیت در چرخهای گرفتار شده که در آن هر ابزار خرید بقا (مانند افزایش سرکوب و احکام اعدام)، نتیجه معکوس داده و زمان سرنگونی را جلو میاندازد. این پارادوکس، ساختار قدرت را به سوی شکنندگی بیشتر و نزاع درونی باندهای حاکم سوق میدهد.
شرایط انفجاری جامعه و استمرار زنجیرهیی اعتراضات
قیامهای سراسری و دیگر اعتراضات در ایران بهدلیل وجود شرایط انفجاری و نارضایتی عمومی، الگویی پیوسته دارند؛ چرخههایی متصل به هم که با هر دوره سرکوب، در لایههای زیرین جامعه باز تولید و رادیکالتر میشوند. نمادهایی چون سارینا اسماعیلزاده، مهرشاد شهیدی، خدانور لجهای و وقایعی نظیر جمعه خونین زاهدان، کاتالیزورهای حافظه جمعی جامعهاند. نظیر این نمادها در دیگر قیامهای سراسری و از جمله در قیام ۱۴۰۴ نیز وجود داشتند. این حافظه مانع از عادیسازی شرایط شده و مطالبات عمومی را از خواستههای اصلاحطلبانه به ارادهای صریح برای تغییر بنیادین گذار داده است.
جامعه امروز ایران بهدلیل ناکارآمدی مزمن اقتصادی، انسداد سیاسی و شکاف شدید نسلی و فرهنگی در وضعیتی ناپایدار و آماده اشتعال بهسر میبرد. وقتی بسترهای اقتصادی نظیر تورم لجامگسیخته، فروپاشی طبقه متوسط و تخریب محیطزیست با تبعیضهای ساختاری و سلب آزادیهای فردی تلفیق میشوند، جامعه در حالتی از انتظار برای یک جرقه جدید قرار میگیرد.
مقاومت سازمانیافته و راهبرد کانونهای شورشی
در نقطه مقابل ورشکستگی حاکمیت، مقاومت سازمانیافته، به هدایت خشم انقلابی از طریق «کانونهای شورشی» و وجود یک رهبری مشخص تأکید دارد. در این راهبرد به اثباترسیده، سرنگونی از مسیر تشکیلات متمرکز، انضباط پولادین و هستههای عملیاتی امکانپذیر است.
در این راهبرد «کانونهای شورشی» بهعنوان بازوی عملیاتی و میدانی یک «آلترناتیو دموکراتیک» صورتبندی میشوند.
کانونهای شورشی از طریق عملیاتهای ایذایی، نمادین و نقطهای سازوکار سرکوب را دچار سردرگمی و پراکندگی میکنند. ماشین امنیتی حکومتها برای مهار تجمعات تودهیی متمرکز طراحی شده است؛ اما مواجهه مداوم با هستههای چابک و نامتقارن، توان لجستیکی و روانی نیروهای امنیتی را فرسوده کرده و هزینه حفظ وضعیت موجود را برای حاکمیت افزایش میدهد. این امر موجب ایجاد رخنه در سد رعب و شکستن دیوار اختناق میشود.
در دورههای فروکش کردن اعتراضات تودهای، این کانونها شعله رویارویی را زنده نگاه میدارند تا جامعه به وضعیت پیشین بازنگردد.
هر کنش اختناقشکن پتانسیل جسارتبخشی به بدنه جامعه را دارد؛ این فضا به نوبه خود خشم فرو خورده را فعال کرده و جوانان معترض را برای پیوستن به مقاومت ترغیب میکند.
با توجه به دو مؤلفهٔ اول و دوم، آنچه تاکنون به اثبات رسیده، ظفرمندی و انطباق این راهبرد با شرایط کنونی ایران است. بنابراین باید بیشازپیش برای تقویت و تحکیم آن گام برداشت و خود را جزئی از این راهبرد دانست. تغییر در افق سیاسی ایران را نه انتظار منفعل برای فروپاشی حاکمیت، نه چشم دوختن به بمبارانهای هوایی، بلکه ارادههای راسخ و دستها و گامهای استوار ما محقق میکند.