تاریخ سیاسی ایران، در تلاطم یک قرن اخیر، همواره میان ۲قطب «انقیاد» و «رهایی» در نوسان بوده است. اما آنچه امروز ما را در آستانهی یک دگرگونی بنیادین قرار میدهد، نه یک حادثهی اتفاقی یا فرآیندی خودبهخودی، بلکه محصول یک «مقاومت سازمانیافته» است که ریشه در صلبترین صخرههای تاریخ معاصر دارد.
ما از نبردی سخن میگوییم که از ۳۰خرداد ۱۳۶۰ آغاز شد و بدون حتی یک ساعت فترت یا عقبنشینی، جبههی خلق را در برابر مهیبترین صورتبندی ارتجاع، یعنی دیکتاتوری دینی ولایت فقیه، نگاه داشته است. این نبرد، فقط یک تقابل نظامی یا سیاسی نیست؛ بلکه یک «جنگ وجودی» برای صیانت از معنای آزادی در جغرافیایی است که هیولای استبداد میخواست آن را در کام تمامیتخواهی خویش ببلعد.
۳۰ خرداد؛ لحظهی گسست و انتخاب بنیادین
زمین و زمان گواهی میدهند که آن انتخاب، نه یک تندروی سیاسی، بلکه یک ضرورت تاریخی بود. در آن سرفصل سرنوشتساز، جامعهی ایران بر سر یک دوراهی ایستاد: تسلیم در برابر دیوی که آمده بود تا مأموریت ناتمام شاه در سرکوب را با لعاب مذهب به انتها برساند، یا ایستادگی به بهای سنگینترین فداکاریها. خمینی، با ابراز ندامت از اینکه چرا از روز اول چوبههای دار را برپا نکرده، ماهیت «زیستسیاست» خود را فاش کرد. در برابر این هجمهی مرگبار، مقاومتی قد برافراشت که «فروغ آزادی» را در سیاهترین شبهای تاریخ ایران شعلهور نگاه داشت؛ یلی که از هفتخان توطئه و هفتاد خان شیطانسازی عبور کرد تا ثابت کند که «سر خم کردن»، در قاموس آزادیخواهی اصیل، قدغن است.
نقد «آلترناتیوسازی مصنوعی» و منطق استمرار
برخی با تکیه بر این گزارهی سست که «آلترناتیوی وجود ندارد»، به بقای وضع موجود تن میدهند. این رویکرد، در حقیقت نادیده گرفتن عامدانهی مقاومتی است که برنامه، سابقه و عملکردش، بزرگترین و خونینترین فصل کتاب مبارزات ایران را رقم زده است. این آلترناتیو، نه در آزمایشگاههای قدرتهای خارجی، بلکه در کورهی گدازان نبرد با شعار استراتژیک «نه شاه، نه شیخ» صیقل خورده است.
باید پرسید: چرا برخی تنها زمانی یک جایگزین را به رسمیت میشناسند که خود آن را دیکته کرده باشند؟ تاریخ معاصر ایران مملو از «آلترناتیوهای مصنوعی» است که حاصلی جز بازتولید دیکتاتوری نداشتهاند. اگر یک قرن پیش، مهندسی قدرت توسط ژنرال آیرونساید، طایفهی قزاق را بر تخت نمینشاند؛ اگر در شهریور ۱۳۲۰، متفقین به جای موروثی کردن استبداد، به حق حاکمیت ملی و جمهوری رضایت میدادند و اگر کودتای ۲۸مرداد علیه پیشوای نهضت ملی، دکتر مصدق، رخ نمیداد، آیا اساساً فضایی برای ظهور هیولای ارتجاع باقی میماند؟
ریشهی هیولا؛ انسداد سیاسی و حذف پیشتازان
حقیقت تلخ آن است که خمینی بر سفرهای نشست که شاه با اعدام بنیانگذاران مجاهدین و چریکهای فدایی و به بند کشیدن آزادیخواهان چیده بود. نابودی کادرهای اصیل دموکراتیک و انقلابی توسط ساواک، خلأیی ایجاد کرد که ارتجاع توانست با استفاده از شبکهی سنتی خود، رهبری انقلاب ضدسلطنتی را برباید. از این منظر، ولایت فقیه، ادامهی منطقی همان ساختار حذفی است که مانع از تحقق رویای مشروطه شد.
تولد نظم دموکراتیک از دل مقاومت
تغییر و انقلاب، پدیدههایی نیستند که در پستوی قدرتها مدیریت شوند؛ آنها ضرورتهای تاریخی هستند که ارادهی یک ملت ستمدیده آن را رقم میزند. مردم ایران، از عصر مشروطه تا امروز، یک خواستهی بنیادین و تغییرناپذیر داشتهاند: «آزادی و انتخابات آزاد».
آلترناتیو دموکراتیک امروز، نه یک طرح انتزاعی، بلکه واقعیتی است آبدیده در خون و رنج ۶۰ساله. این ساختار مستحکم، نه با «یارانهی سیاسی» بیگانه، بلکه با «فدای حداکثر» و ایستادگی بیوقفه بنا شده است.
ما در آستانهی تغییری هستیم که بهای آن پیشاپیش با رنج نسلها پرداخت شده است. تاریخ گواهی خواهد داد که پیروزی، نه از آن سازشکاران منتظر، بلکه متعلق به کسانی است که نبرد بیامان برای آزادی را حتی برای یک ساعت تعطیل نکردند.