یکی از ویژگیهای کلیدی شاهپرستان و جریانهای وابسته به ارادهٔ قطبهای خارجی، ایجاد ائتلافهای شکننده میان نیروهای ناهمگون و بیاعتماد به یکدیگر است. اسناد محرمانهٔ مربوط به کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲ نشان میدهند که چگونه اتاقهای فکر واشنگتن و لندن تلاش کردند با پل زدن میان دربار، ژنرالهای ارتش و چهرههای مذهبی نظیر آخوند کاشانی، زمینهٔ سرنگونی دولت ملی مصدق را فراهم آورند. بازخوانی این مکانیسم و مقایسهٔ آن با تلاشهای بچه شاه در سالهای اخیر (از جمله پیمانها و ائتلافهای ناکام او)، بیانگر تکرار یک الگوی تاریخی است: تلاش برای کسب قدرت از طریق سازشهای ناپایدار و بدون پشتوانهٔ ارگانیک اجتماعی.
ائتلاف بر پایهٔ بیاعتمادی: بازخوانی اسناد ۱۳۳۲
بر اساس سند شمارهٔ ۱۸۷ سفارت انگلستان (مورخ ۱۸ فروردین ۱۳۳۲)، حسین علا، وزیر دربار، در گزارش خود به هندرسون، سفیر آمریکا، از هماهنگیها برای جایگزینی مصدق با ژنرال فضلالله زاهدی سخن میگوید:
«به شاه همچنین گفته است که تنها کاندیدایی که انرژی و حمایت لازم برای جایگزینی مصدق را دارد ژنرال زاهدی است. در بین حامیان زاهدی کاشانی، حائریزاده و سایر مخالفان از جبهه ملی، رهبران با نفوذی که با این جنبش مرتبط نیستند، آخوندها، بازاریان و افسران ارتش و غیره قرار دارند».
با این حال، این ائتلاف ناشی از همگرایی ایدئولوژیک یا پایگاه مشترک مردمی نبود، بلکه بدهبستانی مبتنی بر فرصتطلبی موقت بهشمار میرفت. در ضمیمهٔ سند شمارهٔ ۱۹۲ سازمان سیا (مورخ ۲۷ فروردین ۱۳۳۲)، دستگاه اطلاعاتی آمریکا این بیاعتمادی عمیق را چنین توصیف میکند:
«مطمئناً زاهدی و کاشانی به یکدیگر اعتماد ندارند. زاهدی میگوید در موقع خودش از شر او خلاص خواهد شد در حالی که کاشانی احساس میکند میتواند زاهدی را کنترل کند».
دستگاههای اطلاعاتی خارجی از این شکافها آگاه بودند و برنامهریزی آنها بر مبنای استفادهٔ ابزاری از این نیروها صورت میگرفت؛ چنانکه در بند ۱۱ سند شمارهٔ ۱۹۲ بهصراحت قید شده بود: «نفوذ کاشانی در دولت زاهدی باید محدود یا خنثی شود».
ائتلافسازیهای ناپایدار و بیریشه در رفتار بچه شاه
همین منطقِ «ائتلاف بدون اعتماد و متکی به حمایت خارجی» را میتوان در کارنامهٔ سیاسی رضا پهلوی در دهههای اخیر، بهویژه در تجربیاتی نظیر «شورای ملی ایران» (۱۳۹۲) و سپس «منشور همبستگی و سازماندهی برای آزادی» (معروف به ائتلاف جورجتاون در زمستان ۱۴۰۱) مشاهده کرد:
ائتلاف بر سر اهداف سلبی
همانگونه که در سال ۱۳۳۲ تنها نقطهٔ پیوند دربار، زاهدی و کاشانی صرفاً «حذف مصدق» بود بدون آنکه برنامهیی ایجابی برای دموکراسی و حاکمیت ملی داشته باشند، ائتلافهای شکل گرفته پیرامون بچه شاه نیز فقط بر مبنای نفی حاکمیت موجود بنا شدند. فقدان توافق بر سر مبانی اساسی (نظیر شکل حکومت، تمرکززدایی و حقوق اقلیتها) سبب شد که این ائتلافها-درست مانند ائتلاف ناپایدار زاهدی و کاشانی-در کمتر از چند ماه بهدلیل جنگ قدرت و حملات رسانهیی هواداران به شرکای ائتلاف فرو بپاشند.
امید به نیروهای نظامی و امنیتی بهجای تکیه بر مردم
در سند شمارهٔ ۱۹۲ آمده است که موفقیت نیازمند «پشتیبانی کافی نیروهای مسلح» است. رضا پهلوی نیز همواره در بیانیهها و مصاحبههای خود، بهجای تمرکز بر تشکلیابی اصناف، کارگران و دانشجویان، تمرکز خود را بر ریزش و پیوستن نیروهای نظامی و امنیتی رژیم (ارتش و سپاه) بهعنوان اهرم اصلی تغییر قرار داده است؛ امری که باز تولید همان نگاه نظامیمحور برای جابهجایی قدرت از بالا است.
اسناد تاریخی ۱۳۳۲ حاکی است که اتکای شاه به ائتلافهای پشتپرده و ابزاری، او را در بلندمدت کاملاً وابسته به مهندسی قدرتهای خارجی ساخت. تجربهٔ معاصر بچهٔ شاه نیز تأیید میکند که وقتی یک آلترناتیو فیک و پوشالی از ساختن تشکیلات منسجم در بدنهٔ جامعه ناتوان باشد، ناگزیر به ائتلافهای صوری با چهرههای نامتجانس و متکی بر پلتفرمهای غربی روی میآورد؛ ائتلافهایی که بهدلیل فقدان اعتماد متقابل، سرنوشتی جز فروپاشی زود هنگام ندارند.