زمینه
از حدود چهار دهه پیش به این سو که انقلاب انفورماتیک، تحولات پیاپی در تکنولوژی و آثار آنها را بر زندگی اجتماعی پی افکند، جهان ما از منظر برخی نگرشهای جامعهشناسی و فلسفی، به جهان در حال عبور از مدرنیسم، تفسیر و تحلیل شد. از آن پس، عبارت «جهان پساآرمان» وارد ادبیات جامعهشناسی، فلسفی و سیاسی شد. در نیمهی دوم دههی ۹۰ میلادی نیز با فروپاشی جنبشهای آزادیبخش و آرمانگرا، این تداعی همراه با تفسیرهای گوناگون تبلیغ و ترویج شد که در جهان کنونی، دیگر مبنایی و جایی برای «آرمانگرایی» وجود ندارد.
گسترههای آرمانگرایی
حال باید به این پرسش پاسخ داد که آیا گسترهی آرمانگرایی فقط آیندهیی در انتظار را در بر میگیرد یا جای پای محکمی در وضعیت حال هر جامعهی انسانی دارد؟
در بیشتر باورها این تلقی از «آرمان» شکل گرفته است که «آرمان»، موعودی با ویژگیهای متعالی در آیندهیی بسدور میباشد که انسانهای باورمند به آن، هستیِ امروز و اهداف و نوع زندگیشان را با تصور آن هستیِ موعود، معنا و تفسیر و حتی تنظیم میکنند.
بنابراین به این ضرورت میرسیم که باید «آرمان» و «آرمانگرایی» را در جایگاه ذهنی و باورمندی و در جایگاه اجتماعی و اخلاقی، واکاوی نماییم؛ چرا که اساساً آرمانگرایی جز در این دو جایگاه وجود ندارد.
آرمانگراییِ فلسفی، اجتماعی، اخلاقی
فلسفه ــ از منظر هر جهانبینی و ایدئولوژی ــ میخواهد جهان و انسان را در کلیتشان بشناسد و معنا کند. از اینرو آرمانگرایی از منظر فلسفه، یک «ایدهی تعالیجوی»(اتوپیا) است؛ ایدهیی که تلاش دارد رابطهی ذهن آرمانگرا را با واقعیت مطلوبِ موعود انسان برقرار کند.
گرایش انسان همواره به امکان وجود داشتن آنچه هنوز وجود ندارد است. این گرایش همان صورت ذهنی یا ایدهآل آرمانگراییِ فلسفیست.
ــ آرمانگرایی اجتماعی و اخلاقی اما خود را مشروط به آیندهیی در انتظار نمیکند. این آرمانگرایی از باور عمیق به امکان تحقق جامعهیی برخوردار از آزادی، عدالت و ارزشهای انسانی ناشی میشود. این آرمانگرایی خود را متعهد به تربیت انسانهایی میداند که جانشان با آزادی، عدالت و ارزشهای انسانی پیوند خورده باشد تا جامعهی مطلوب «آرمانی»شان را تحقق ببخشند.
ــ برای آنکه مقولهی «آرمان» را از حیطهی وهم یا تداعیِ محض آزاد کنیم و با آن در موقعیت فعلی، به مصاف با موانع آزادی و عدالت برویم، باید آرمان را عامل نقد جامعهی موجود بدانیم؛ چرا که تنها ذهن جویای جامعهیی بهتر و متعالی، میتواند تسلیم وضعیت موجود نشود. بنابراین با آرمانگرایی است که میتوان الگویی برای نفی وضع موجود داشت.
ــ کرامت انسانی، حقوق بشر و جامعهی فرهنگمند از دیرباز، آرزوی بشر بوده است. بشر امروز حتی در آزادترین کشورهای جهان در تکاپوی تحقق ذهنی و عینیِ این ارزشهاست. آیا اینها عناصر مادی و ملموس «آرمانگرایی» نیستند؟ همهی اینها تابلوهای راهنمای مسیر فعالیت اجتماعی، سیاسی و صنفیِ ما هستند. پس آرمان همواره در مسیر تاریخ جریان دارد. یعنی که جامعهی آرمانی، جامعهییست که آزادی و برابری و نفی استثمار در ساختارهای سیاسی و اجتماعی تبلور یافته باشند. از اینرو میتوان نتیجه گرفت که آرمانگرایی بالاترین نقد جامعهی موجود است تا انسانها وضعیت موجود را تغییر بدهند.
ــ هيچ انسانی نيست كه از تولد تا مرگ چشم به افقی نداشته باشد كه پندار، گفتار و كردارش را به جانب آن افق مطلوب، نيل و سمت و سو ندهد. از همين خواستگاه است كه مغلوب جبر محيط، جغرافيا، طبيعت، زمان، نظامهای جبار و ديكتاتوری نمیشود.
مفهوم «آرمانگرایی» در مجاهدین
در پی تحولات عظیم و بنیادین سیاسی و اجتماعیِ جهان در دههی پایانیِ قرن بیستم و ادامهی آنها در قرن بیستویکم، باید سازمان مجاهدین خلق ایران را از معدود نهادهای وفادار به آرمانگرایی دانست.
از منظر مجاهدين، آرمانگرایی داراي چندين وجه است:
آرمانگرايی نقطهی مقابل جاهطلبی، موقعيتخواهی و برتری جويی است.
آرمانگرایی زندهترین، شورانگیزترین و مولدترین زندگیهاست؛ هم مبتنی بر امیدهای واقعی است و هم آفرینندهی امیدهاست.
در آرمانگرایی است که به سپاس واقعی میرسیم و وفاداری به سوگندها، از نقطهعزیمت آرمان سرچشمه میگیرد.
فداکاری، انتخابگری، عبور از ابتلائات و پایبندی به مبارزهی مستمر، از مشخصههای مبارزهی آرمانی است.
انسان آرمانگرا اهل نثار و فداست. چشمداشتی ندارد. این یک پهنهی بیکران در شناخت انسان است.
«آرمان آزادی» براي مجاهدين در صدر تمام آرمانهايیست كه هستی ۶۱ سالهشان را به جانب آن طي كردهاند. آرمان آزادی است که اجزای مجاهدين را بر گرد خود همبسته، يگانه، رزمنده، بنبست شكن و راهگشا نگه داشته است.
از منظر مجاهدین، آرمان آزادی همان گنجينهيی است كه بیشك مردم ايران را در مبارزه برای رقم زدن پایان تیرهناکترین شب جباریت تمامیتخواه ولایی، متحد و همبسته خواهد كرد تا جامعهی «آرمانی» خویش را بهعنوان دیرینهترین آرزوی تاریخی، تحقق ببخشند.
نتیجهگیری
«آرمانگرایی» در تار و پود ذهن و ضمیر انسان اجتماعی نهادینه شده است؛ آنقدر که هرگز مشروط به تغییر دورانهای تاریخیِ حیات بشر[مثل انقلاب کشاورزی، انقلاب صنعتی، انقلاب انفورماتیک] و کیفیت تحول تکنولوژی نبوده و نیست. هرچه ذهن انسان متعالی و پیچیدهتر، نوآوریِ تکنولوژی بیشتر و نیاز به تغییر از «بودن» به «شدن» گسترش مییابد، انسان اجتماعی در پی تحقق «آرمان» متعالیتری خواهد بود.
پینوشت:
در این مقاله از نظریههای افلاطون، ارسطو، ایمانوئل کانت، فریدریش هگل، کارل مارکس، کارل مانهایم، ماکس وبر و ارنست بلوخ استفاده شده است.