728 x 90

سیاست مهار خیزش‌های مردمی در نظام ولایت فقیه

مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر
مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر

در لحظات اوج‌گیری خشم انفجاری مردم، هنگامی که نظم سیاسی مستقر با فروپاشی مشروعیت مواجه می‌شود، نبرد اصلی نه فقط در خیابان‌ها، بلکه در سطح معنا، زبان و گفتمان شکل می‌گیرد. آنچه آنتونیو گرامشی از آن با عنوان «جنگ مواضع» یاد می‌کند، به‌طور دقیق در چنین بزنگاه‌هایی فعال می‌شود: تلاشی سازمان‌یافته برای بازتولید هژمونی از دست‌رفته، نه از مسیر رضایت واقعی، بلکه از طریق مهندسی آگاهی و تحریف افق‌های بدیل.

در ایران تحت حاکمیت نظام ولایت فقیه، خیزش‌های پی‌درپی سال‌های اخیر و نیز در دی ۱۴۰۴ نشانه‌ٔ ورود جامعه به مرحله‌ای کیفی در سرنگونی نظام ولایت فقیه است. در این مرحله، همان‌گونه که گرامشی تأکید می‌کند، «قدیم در حال مرگ است و جدید هنوز زاده نشده»، و در این خلأ، اشکال گوناگون «پدیده‌های بیمارگونه» و البته تحت مدیریت اتاق فکر نظام سر برمی‌آورند. شعارهای انحرافی و صداگذاری‌های جعلی بر روی ویدئوهای مربوط به قیام مردم و انتشار گسترده‌ٔ آنها از جانب رسانه‌های استعماری، یکی از بارزترین نمودهای این وضعیت‌اند.

 

شعار به‌مثابه ابزار قدرت

از منظر میشل فوکو، قدرت تنها در سرکوب عریان متجلی نمی‌شود، بلکه در تولید و سامان‌دهی گفتمان‌ها عمل می‌کند. شعار، به‌عنوان فشرده‌ترین صورت گفتمان سیاسی، نقشی کلیدی در شکل‌دهی به افق ادراک جمعی دارد. شعارها می‌توانند تجربه‌ٔ زیسته‌ٔ ستم را به زبان رهایی ترجمه کنند، یا برعکس، آن را به بیراهه بکشانند.

شعارهایی نظیر «مرگ بر خامنه‌ای» و «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر» واجد خصیصه‌ای رادیکال‌اند، زیرا نه به نشانه‌ها، بلکه به کانون قدرت اشاره می‌کنند. این شعارها نظم نمادین نظام ولایت فقیه و هر نوع بازگشت به گذشته را به چالش می‌کشند و امکان هر گونه اصلاح درون‌ساختاری را نفی می‌کنند. از این‌رو، این شعارها حامل آن چیزی هستند که آرنت از آن به‌عنوان «بحران مشروعیت» یاد می‌کند؛ لحظه‌ای که اطاعت دیگر نه از سر باور، بلکه فقط با زور حفظ می‌شود.

در چنین وضعیتی، حاکمیت از سر استیصال به ترکیب خشونت سخت با تکنیک‌های نرم قدرت روی می‌آورد.

 

سرکوب سخت و بن‌بست خشونت

هانا آرنت میان «قدرت» و «خشونت» تمایزی بنیادین قائل است. از نظر او، خشونت زمانی به‌کار گرفته می‌شود که قدرت -به‌معنای پذیرش جمعی- از دست رفته باشد. تهدیدهای قرون‌وسطایی، اعدام‌های خیابانی و نمایش عریان سرکوب در رسانه‌های رسمی، همگی نشانه‌های افول قدرت‌اند، نه اقتدار آن.

تجربه‌ٔ آبان ۱۳۹۸ و کشتار گسترده‌ٔ معترضان، اگر چه به‌طور موقت خیابان را آرام کرد، اما به‌لحاظ ساختاری به تعمیق شکاف دولت-ملت انجامید. خشونت، به تعبیر آرنت، می‌تواند اطاعت بیاورد، اما هرگز مشروعیت تولید نمی‌کند. از همین‌رو، نظام ولایت فقیه ناچار شد به سطح دیگری از مداخله روی آورد: مداخله در ساحت معنا.

 

گذار از شیطان‌سازی به جعل گفتمان بدیل

در دهه‌های نخست پس از استقرار نظام ولایت فقیه، شیطان‌سازی از مخالفان - با برچسب‌هایی چون «منافق»، «محارب» و «باغی» - ابزار اصلی سرکوب نرم بود. این تکنیک، که در دولت‌های توتالیتر سابقه‌ای طولانی دارد، با هدف سلب انسانیت از معترض و طبیعی‌سازی حذف او عمل می‌کرد.

اما تحولات اجتماعی و نسلی، کارآمدی این ابزار را فرسوده کرده است. نسل جدید معترضان نه در چارچوب دوگانه‌های ایدئولوژیک نظام می‌گنجد و نه روایت رسمی از «دشمن» را می‌پذیرد. در نتیجه، حاکمیت از شیطان‌سازی صرف عبور کرده و به پروژه‌یی پیچیده‌تر روی آورده است: جعل آلترناتیو و تولید شعارهای انحرافی.

در این مرحله، هدف دیگر فقط بی‌اعتبار کردن معترض نیست، بلکه منحرف کردن مسیر خیزش از آینده به گذشته است؛ از نفی ساختاری قدرت به نوستالژی‌های بی‌خطر.

 

نوستالژی به‌مثابه تکنیک قدرت

یکی از مؤثرترین ابزارهای قدرت در لحظات بحران انقلابی، فعال‌سازی «نوستالژی سیاسی» است. نوستالژی، در این معنا، نه بازخوانی انتقادی گذشته، بلکه بازسازی گزینشی و اسطوره‌ای آن است؛ گذشته‌ای پالایش‌شده از خشونت، سرکوب و نابرابری که به‌مثابه پناهگاهی روانی در برابر عدم قطعیت آینده عرضه می‌شود.

از دیدگاه میشل فوکو، این فرآیند بخشی از «رژیم حقیقت» است: تولید دانشی خاص درباره گذشته، به‌منظور تنظیم رفتار سیاسی در حال. شعارهایی نظیر «رضاشاه روحت شاد» به‌طور دقیق در این چارچوب عمل می‌کنند. این شعار مهندسی‌شده نه فراخوانی به تحلیل تاریخی، بلکه برانگیختن احساسی نوستالژیک است که هدفش تعلیق تخیل انقلابی و انتقال آن از آینده‌محوری به گذشته‌پرستی است.

در اینجا، قدرت به‌جای انکار نارضایتی، آن را می‌پذیرد اما جهتش را تغییر می‌دهد؛ به‌جای نفی کلیت استبداد، نارضایتی را به حسرت «استبداد کارآمدتر» سوق می‌دهد.

 

از نفی رادیکال تا دوگانه‌ٔ جعلی

آنتونیو گرامشی تأکید می‌کند که در شرایط بحران هژمونیک، طبقه‌ٔ حاکم می‌کوشد با خلق «راه‌حل‌های انحرافی»، انرژی اعتراضی را در کانال‌هایی بی‌خطر تخلیه کند. شعارهای انحرافی به‌طور دقیق چنین نقشی دارند. آنها خیزش مردمی را از مسیر نفی ساختاری قدرت -که در شعارهایی مانند «مرگ بر خامنه‌ای» متبلور است- به یک دوگانه‌ٔ جعلی تقلیل می‌دهند: شاه یا شیخ.

این دوگانه، از حیث تحلیلی، فاقد هر گونه بنیاد رهایی‌بخش است، زیرا هر دو سوی آن به اشکال متفاوتی از تمرکز قدرت، حذف مشارکت مردمی و سرکوب آزادی‌ها منتهی می‌شوند. با این‌حال، کارکرد اصلی آن نه در اقناع عقلانی، بلکه در ایجاد سردرگمی گفتمانی است؛ وضعیتی که فوکو از آن به‌عنوان «اختلال در میدان گفتار» یاد می‌کند.

در چنین وضعیتی، شعار انحرافی به‌جای آن‌که زبان تجربه‌ٔ ستم باشد، به ابزاری برای خنثی‌سازی آن بدل می‌شود.

 

سیاست ترس و بازنمایی آینده به‌مثابه فاجعه

هانا آرنت در تحلیل نظام‌های توتالیتر نشان می‌دهد که ترس، هنگامی کارآمد است که نه فقط از سرکوب فعلی، بلکه از آینده‌ای نامعلوم تغذیه کند. شعارهای انحرافی حامل یک پیام پنهان اما قدرتمندند: «هر تغییری بدتر خواهد بود». این پیام، آینده را نه به‌عنوان امکان، بلکه به‌مثابه تهدید بازنمایی می‌کند.

در این چارچوب، گذشته‌ٔ نفی شده [در اینجا نظام سلطنتی] به‌عنوان «شر کمتر» بازسازی می‌شود. این منطق، که می‌توان آن را «سیاست ترس از آینده» نامید، به‌طور مستقیم تخیل انقلابی را هدف می‌گیرد. مردمی که از آینده بترسند، به وضع موجود رضایت می‌دهند.

این همان نقطه‌ای است که شعار انحرافی به مکمل خشونت عریان بدل می‌شود: یکی بدن را می‌ترساند، دیگری ذهن را.

 

چند نمونه از تاریخ معاصر

بررسی انقلاب‌های معاصر نشان می‌دهد که این الگو محدود به ایران نیست. در مصر پس از ۲۰۱۱، گفتمان غالب رسانه‌یی به‌تدریج انقلاب را با «بی‌ثباتی» و «فروپاشی نظم» مترادف کرد. نوستالژی دوران مبارک - با تأکید بر امنیت و ثبات - به‌گونه‌یی بازنمایی شد که بخش‌هایی از جامعه، سرکوب گذشته را بر آزادی نامطمئن ترجیح دهند.

در اروپای شرقی نیز، پس از فروپاشی نظام‌های سوسیالیستی، نوستالژی برای «امنیت اجتماعی» دوران پیشین، بارها برای تضعیف مطالبات عدالت‌خواهانه به‌کار رفت. این نوستالژی، نه نقد سرمایه‌داری، بلکه ابزاری برای پذیرش نابرابری‌های جدید بود.

در آمریکای لاتین، به‌ویژه در شیلی، حافظهٔ دیکتاتوری پینوشه به‌واسطه‌ٔ گفتمان «رشد اقتصادی»، تطهیر شد. شعارهای بازگشت به «نظم» و «اقتدار»، در برابر جنبش‌های دانشجویی و اجتماعی، نقش مشابهی با شعارهای انحرافی در ایران ایفا کردند.

وجه مشترک همه‌ٔ این نمونه‌ها، تلاش برای قطع پیوند میان اعتراض و افق آینده است.

 

ناکارآمد بودن شعارهای انحرافی در ایران

با وجود یک آلترناتیو دموکراتیک در ایران و هوشیاری نیروها و کادرهای آگاه انقلابی، تکرار بیش‌ازحد و افشای منشأ امنیتی این شعارها، به فرسایش کارآمدی آنها انجامیده است. افشاگری‌های میدانی، گزارش‌های رسانه‌یی -حتی از درون ساختار قدرت- و مهم‌تر از همه، تجربه‌ٔ مستقیم مردم از هر دو شکل استبداد، این گفتمان را از درون تهی کرده است.

جوانانی که در خیابان‌ها با سرکوب مستقیم مواجه‌اند، به‌خوبی تشخیص می‌دهند که نوستالژی تحمیل‌شده، پاسخی به رنج اکنون نیست. از همین‌رو، شعارهای رادیکال و آینده‌محور (مانند «مرگ بر خامنه‌ای» یا «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر»)، به‌رغم تمام تلاش‌ها برای حاشیه‌رانی، هم‌چنان کانون گفتمان قیام باقی مانده‌اند.

 

شاه و شیخ؛ هم‌پوشانی ایدئولوژیک

در نگاه نخست، سلطنت مدفون پهلوی و نظام ولایت فقیه به‌مثابه ۲نظم سیاسی متعارض به نظر می‌رسند: یکی سکولار اقتدارگرا و دیگری دینی-توتالیتر. اما در سطحی عمیق‌تر، در منطق سلطه و رابطه با جامعه اشتراک دارند. هر دو نظم، مشارکت فعال و آگاهانه‌ٔ مردم در تعیین سرنوشت سیاسی را تهدیدی علیه بقای خود تلقی می‌کنند و هر دو، در لحظات بحران، به سیاست «ندامت تاریخی» متوسل می‌شوند.

گرامشی این وضعیت را نتیجه‌ٔ بحران هژمونیک می‌داند؛ وضعیتی که در آن طبقه یا بلوک حاکم، به‌جای خلق رضایت فعال، می‌کوشد با تحمیل روایت‌های بازدارنده، جامعه را از حرکت بازدارد. شعارهای انحرافی، در این چارچوب، ابزار بازتولید انفعال سیاسی‌اند.

 

سیاست ندامت: انقلاب به‌مثابه «خطا»

یکی از کلیدی‌ترین پیام‌های نهفته در شعارهای انحرافی، بازتعریف انقلاب به‌عنوان «اشتباه تاریخی» است. این بازتعریف، به‌ویژه در گفتمانهای رسانه‌یی هم‌سو با نظام ولایت فقیه، به‌گونه‌یی پیش می‌رود که هر حرکت رهایی‌بخش گذشته -از انقلاب مشروطه تا ملی‌شدن نفت و انقلاب ۱۳۵۷- به‌عنوان اقدامی شتاب‌زده، احساسی و فاقد عقلانیت سیاسی تصویر می‌شود.

هانا آرنت، در تحلیل انقلاب‌ها، هشدار می‌دهد که ضدانقلاب‌ها اغلب می‌کوشند با یکسان‌سازی «آزادی» و «بی‌نظمی»، هر امکان کنش جمعی را بی‌اعتبار کنند. در این منطق، نظم سرکوبگر بر آزادی ترجیح داده می‌شود و گذشته‌ٔ استبدادی به‌عنوان دوره‌ای «کم‌هزینه‌تر» بازنمایی می‌گردد.

پیام نهایی این گفتمان روشن است: مردم نباید دوباره «اشتباه» کنند. باید به وضع موجود رضایت دهند، یا در بهترین حالت، در حسرت گذشته‌ای خیالی بسوزند.

 

تولید سوژه‌ٔ مطیع

از نظر فوکو، قدرت تنها سرکوب نمی‌کند، بلکه سوژه می‌سازد. شعارهای انحرافی در پی تولید نوع خاصی از سوژه‌ٔ سیاسی‌اند: سوژه‌ای پشیمان، محتاط و هراس‌زده از کنش رادیکال. این سوژه، به‌جای مطالبه‌ٔ حق، درگیر مقایسه‌ٔ بی‌پایان «بد و بدتر» می‌شود.

در این چارچوب، اعتراض از یک کنش سیاسی به یک خطای اخلاقی تقلیل می‌یابد. معترض، نه شهروندی مطالبه‌گر، بلکه فردی «ناسپاس» یا «احساساتی» معرفی می‌شود که قدر «ثبات» را نمی‌داند. این تغییر گفتمانی، کارکردی حیاتی برای نظم سرکوبگر دارد، زیرا مسئولیت خشونت را از حاکمیت به خود مردم منتقل می‌کند.

 

آینده‌ستیزی به‌مثابه استراتژی ضدانقلابی

وجه مشترک شاه و شیخ، نه در شکل حکومت، بلکه در دشمنی با آینده نهفته است. آینده، به‌معنای امکان نظم نوین، تهدیدی بنیادین برای هر دو است. از همین‌رو، سیاست نوستالژی و ندامت، به ابزارهای اصلی ضدانقلاب تبدیل می‌شوند.

گرامشی تأکید می‌کند که انقلاب‌ها تنها با نفی گذشته پیروز نمی‌شوند، بلکه با خلق افق جدید معنا می‌یابند. شعارهای انحرافی به‌طور دقیق این افق را هدف می‌گیرند. آنها تخیل سیاسی را مسدود می‌کنند و جامعه را در چرخه‌ٔ باز تولید خاطره و ترس گرفتار می‌سازند.

در برابر این سیاست، شعارهای رادیکال مردم ایران حامل نوعی آینده‌محوری‌اند. آنها نه بازگشت به گذشته، بلکه گسست از چرخه‌ٔ استبداد را فریاد می‌زنند؛ گسستی که هم سلطنت و هم ولایت را به یک اندازه نفی می‌کند.

 

تجربه‌ٔ زیسته و فروپاشی روایت رسمی

با وجود سرمایه‌گذاری گسترده‌ٔ گفتمانی، تجربه‌ٔ زیسته‌ٔ مردم ایران به‌تدریج روایت ندامت را فرسوده کرده است. نسل‌هایی که پیامدهای هر دو شکل استبداد را -مستقیم یا غیرمستقیم- لمس کرده‌اند، کمتر به نوستالژی تحمیلی تن می‌دهند. این تجربه‌ٔ تاریخی، به‌قول آرنت، نوعی «دانش سیاسی منفی» تولید کرده است: دانشی که می‌داند چه نمی‌خواهد، حتی اگر هنوز تصویر کاملی از آنچه می‌خواهد نداشته باشد.

 

شعارهای انقلابی و رهایی‌بخش

فوکو یادآور می‌شود که هرجا قدرت هست، مقاومت نیز هست؛ و مقاومت، پیش از آن‌که سازمانی یا نظامی باشد، گفتمانی است. شعارهای رادیکال مردم ایران را می‌توان صورت‌بندی‌های فشرده‌ٔ همین مقاومت دانست: گسست‌هایی در رژیم حقیقت رسمی که امکان گفتن ناممکن را ممکن می‌کنند.

در این معنا، شعارهایی که رأس قدرت را نشانه می‌گیرند، فقط ابزار اعتراض نیستند، بلکه کنش‌های معرفتی‌اند؛ کنش‌هایی که نظم نمادین حاکم را مختل و مرزهای گفتار مجاز را جابه‌جا می‌کنند. در برابر آنها، شعارهای انحرافی تلاشی ناکام برای ترمیم همان نظم نمادین فرسوده‌اند.

 

آینده‌محوری در برابر سیاست نوستالژی

نقطه‌ٔ تمایز اساسی میان شعارهای رهایی‌بخش و شعارهای انحرافی، نسبت آنها با آینده است. شعار انحرافی، آینده را مسدود و گذشته را مطلق می‌کند؛ شعار رهایی‌بخش، گذشته را نقد و آینده را ممکن می‌سازد. این تمایز، جوهر منازعه‌ٔ کنونی در جامعهٔ ایران است.

نه سلطنت، و نه ولایت فقیه، هیچ‌یک واجد ظرفیت پاسخ‌گویی به مطالبات جامعه‌یی نیستند که تجربه‌ٔ تاریخی انباشت‌شده‌ای از سرکوب، حذف و ناکارآمدی دارد. آینده‌محوری خیزش‌های مردمی ایران، در نفی هم‌زمان هر دو شکل استبداد متبلور شده است. این نفی دوگانه، نه از سر انتقام تاریخی، بلکه برآمده از عقلانیت سیاسی‌ای است که دیگر فریب بازتولید گذشته را نمی‌خورد.

 

آلترناتیو انقلابی و جمهوری دموکراتیک

شعارهای انحرافی، اگر چه ممکن است در کوتاه‌مدت اختلال‌هایی در میدان گفتمان ایجاد کنند، اما در برابر تجربه‌ٔ زیسته‌ٔ جامعه و آگاهی تاریخی در حال تکوین، محکوم به زوال‌اند. آنها نشانه‌ٔ قدرت نیستند، بلکه سند ترس‌اند: ترس از جامعه‌یی که دیگر به عقب بازنمی‌گردد.

در افق این تحولات، آنچه به‌تدریج خود را تثبیت می‌کند، نه بازگشت به اشکال کهنه‌ٔ سلطه، بلکه مطالبه‌ٔ نظمی نوین است: جمهوری‌ای دموکراتیک، مبتنی بر حاکمیت مردم، جدایی دین از دولت و نفی هر گونه تمرکز اقتدار غیرپاسخ‌گو. این افق، حاصل مهندسی اتاق‌های فکر نیست، بلکه برآمده از کنش آگاهانه‌ٔ جامعه‌یی است که آینده را از آن خود می‌داند و آن را با فداکاری و پذیرش رنج انقلاب می‌سازد.

 

منابع:

[۱]. آنتونیو گرامشی، یادداشت‌های زندان، ترجمه‌ٔ حسن مرتضوی (تهران: نشر آگاه، ۱۳۹۳)، ۲۳۱.

[۲]. هانا آرنت، خشونت، ترجمه‌ٔ عزت‌الله فولادوند (تهران: نشر خوارزمی، ۱۳۸۰)، ۵۶.

[۳]. میشل فوکو، قدرت/دانش، ترجمه‌ٔ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده (تهران: نشر نی، ۱۳۸۹)، ۱۰۹.

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/c7c2f0db-f19f-47a2-b40c-f2982ca7f0f0"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات