728 x 90

رنگین‌کمان دست‌نوشته‌های مجاهدین؛ شناسنامهٔ پنج نسل

رنگین‌کمان دست‌نوشته‌های مجاهدین؛ شناسنامهٔ پنج نسل
رنگین‌کمان دست‌نوشته‌های مجاهدین؛ شناسنامهٔ پنج نسل

«تاریخ مرئی و تاریخ نامرئی»

دکتر عبدالحسین زرین‌کوب در فصل پایانیِ کتاب «روزگاران»، به شرح مفهوم دو تاریخ می‌پردازد: تاریخ آشکار، تاریخ پنهان. تاریخ مرئی یا آشنا را دولت‌ها با سیاست‌ها و جنگ‌هایشان رقم می‌زنند. تاریخ نامرئی ــ به‌قول زرین‌کوب تاریخ حقیقی ــ را مردمان و فرهنگ‌سازان می‌سازند. استاد زرین‌کوب در این فصل که جمع‌بندیِ یک سفر طولانی در تاریخ ایران است، تأکید می‌کند که اگر تاریخ نامرئی نباشد، بشر به دست‌آورد شایسته‌یی در این جهان نرسیده است. «این است آن‌چه ظریفان، سر بقای ایران خوانده‌اند و درواقع جز قدرت معنویِ فرهنگ آن، چیزی دیگر نیست». (روزگاران، فصل ۲۸، نگاه به گذشته‌ها، ص ۸۹۹ تا ۹۰۷)

مکث و تأمل در دست‌نوشته‌های مجاهدین

انگیزه و ایده‌ی این یادداشت، با اشاره به تاریخ آشکار و پنهان، از کجا آمد؟ از مکث طولانی و تأمل در یادداشت‌ها و دست‌نوشته‌های زندانیان سیاسی مجاهد و شقایق‌های والاقدر آزادی محمد تقوی، اکبر دانشورکار، پویا قبادی، بابک علی‌پور، ابوالحسن منتظر و وحید بنی‌عامریان.

 همین انگیزه و ایده، باعث شد که مکث طولانی به دهه‌ی ۶۰ و دهه‌های دیگر برود تا یک پیوستگیِ فکر، هدف و پیوندهای سلسله‌وارِ عاطفی و آرمانی را میان پنج نسل مجاهدین واکاوی و بازخوانی کند. این واکاوی و بازخوانی  باید به این پرسش پاسخ بدهد که به‌راستی موضوع از چه قرار است که یادداشت محمد حنیف‌نژاد قبل از اعدام به خانواده‌ و به یارانش با یادداشت‌های چند نسل پس از خودش در مجاهدین، سلول به سلولِ واژه‌ها و توصیف‌هایشان به هم پیوند دارند؟

 

پاسخ به این پرسش از آن‌جا بسیار واقعی و انگیزاننده است که در ۶۰ سال عمر سازمان مجاهدین خلق ایران، شاه و شیخ هرگز مجال حضور مستمر و ارتباط مداوم مجاهدین با جامعه‌شان و خاصه با نسل‌های جدید را نداده‌اند. از طرفی شاه و شیخ ــ خاصه در ۴۷ سال گذشته ــ تا توانسته‌اند از مجاهدین کشته‌اند و در پیرامون‌شان زهرپاشی و شیطان‌سازی‌های شبهه‌ناک، حیرت‌انگیز و نفس‌گیر پراکنده‌اند.

 

رنگین‌کمانی هماهنگ

بابک علی‌پور متولد ۱۳۷۰ خورشیدی است؛ یعنی در سال‌هایی که حاکمیت با داس اعدام، مجاهدین سر موضع را درو کرده و قتل عام نمود. فضای اجتماعی را هم علیه مجاهدین  مشوش، هول‌ناک، نفس‌گیر و مملو از بهتان کرده است. بابک اما از نوجوانی که به‌در می‌آید، در همان فضای بس‌سنگین علیه مجاهدین، رشته‌های پیوند با آنان را می‌جوید و چند سال بعد، همان ادبیاتی را در وصف مسائل ایران و راه مجاهدین استفاده می‌کند که محمد حنیف‌نژاد به‌عنوان بنیان‌گذار و رهبر مجاهدین استفاده کرده بود. مسعود شکیبانژاد هم در سال ۶۰ همین‌طور، سلسله‌یادداشت‌ها از قتل‌عام‌شدگان ۶۷ همین‌طور علی‌اکبر اکبری در دهه‌ی ۷۰ همین‌طور، ولی‌الله فیض‌ مهدوی در دهه‌ی ۸۰ همین‌طور، غلامرضا خسروی در دهه‌ی ۹۰ همین‌طور. در آغاز دهه‌ی ۱۴۰۰ هم بهروز احسانی، مهدی حسنی، پویا قبادی، اکبر دانشورکار، محمد تقوی، بابک علی‌پور، ابوالحسن منتظر و وحید بنی‌عامریان هم همین‌طور.

تنوع نسلیِ مجاهدین به پنج نسل رسیده است؛ نسل‌هایی با شرایط زیست بسیار مختلف سیاسی و اجتماعی در داخل و خارج کشور، ولی تابلویی از احمد رضایی و محمد حنیف‌نژاد تا شش شهید اخیر مجاهدین در ۱۰ و ۱۱ و ۱۵فروردین ۱۴۰۵ شکل گرفته که البته رنگین‌کمانی هماهنگ در تنوع رنگ‌هاست.

 

تعهد به مردم ایران؛ رمز پیوند با مجاهدین

این پیوستگیِ معنا و سرایت پیام از حنیف‌نژاد تا نسل‌های جدید در دهه‌ی ۹۰ و تا  نخستین دهه‌ی ۱۴۰۰، از چه مبنا و آبشخوری تغذیه می‌شود؟ حتماً که همبستگیِ عوامل سیاسی، اجتماعی، تاریخی و فرهنگی بر هر پدیده‌ی مرتبط با انسان اجتماعی نقش دارد؛ اما تجربه‌ی ۴۷ سال گذشته اثبات نموده است که یک خانواده‌ی بزرگ و گسترش‌یافته در نسل‌های پیاپی، از یک آبشخور مشترک، پیامی پویا و نافذ را در جوهر و ذات انسانی دریافت می‌نمایند. این پیام پویا چنین است: هر کس با مجاهدین پیوند می‌خورد، نخستین پیام و معنا که از آن‌ها درمی‌یابد، تعهد انسانی و تاریخیِ مجاهدین به مردم ایران برای تسلیم نشدن به هیچ تحمیل، جباریت و نیز استمرار مبارزه تا زدودن ایران‌زمین از هرگونه دیکتاتوری اعم از عقیدتی، سیاسی و دینی است. پیوند فلسفی و آرمانی با پیام آزادی‌ست که عشق محبوب نسل به نسل مجاهدین شده است؛ عشقی تعهدآور، مسؤلیت‌آفرین، فداپذیر و تشکیلات‌پذیر برای پاسخ به تعهد و مسؤلیت در مبارزه‌یی خلاق، هماهنگ، کاهش‌ناپذیر و مستمر.

 

منظومه‌ی ستاره‌ی دنباله‌دار

این درفش پرتلألؤ است که شب‌شکنِ هرگونه تمامیت‌خواهی و جباریت از یک‌طرف و از طرف دیگر مغناطیس جاذب هر انسان ضد ارتجاع و مشتاق آزادی‌ در ۶۰ سال گذشته بوده است. درفشی که شش دهه است دیکتاتوری‌های موروثی، لوح آن را خون‌چکان کرده‌اند، اما به‌گونه‌یی عجیب، هر قطره‌ی خون، پیونددهنده بین نسل اول تا پنجم مجاهدین و تا نسل‌های پسین شده است. رشته‌ی پیونددهنده‌ی مجاهدین، چنین ویژگی‌هایی دارد که همواره در پیرامون خود، منظومه‌یی به‌سان ستاره‌ی دنباله‌دار می‌آفریند و می‌پرورد. منظومه‌یی که در هر کجای ایران و جهان، به جانب افق مشترک در سیر و صیرورت است.

 

تبیین سایه‌های سطرها و خطوط

آن‌چه وصف شد، تبیین سایه‌های سطرها و خطوط یادداشت‌ها و دست‌نوشته‌های بازمانده از نسل به نسل مجاهدین با پیامی معرف رشته‌های همبستگیِ رنگین‌کمانیِ آن‌هاست. گزیده‌یی از نوشته‌های مجاهدین می‌تواند صحت این تبیین را بیازماید. نوشته‌هایی از طیف گسترده‌ی اجتماعی و صنفی مثل پزشکان، مهندسان، معماران، خانه‌داران، کارگران، کشاورزان، کارمندان، بازاریان، مغازه‌داران، رانندگان، معلمان، دانشجویان، دانش‌آموزان، هنرمندان، نویسندگان، شاعران، موسیقی‌دانان، ورزش‌کاران و...

 نوشته‌هایی که تابلو یک فلسفه را تقدیم انسان اجتماعی می‌کنند: هر انسانی با انتخاب‌هایش شناخته می‌شود.

نوشته‌هایی که عشق، زندگی، مبارزه، رقص، مرگ، شور، تفکر، شادی، اندوه، دلتنگی، عصیان، آرامش، تهاجم، سکوت، عزم، رزم، محبت، دل‌نوشته، شعر و ترانه را در جامعیتی انسانی و اجتماعی درهم می‌آمیزند. واژه‌هایی که گواهی می‌دهند مفاهیم‌شان در مجاهدین زیسته و تجربه شده است.

 

کتیبه‌های همیشه روبه‌رو؛ شناسنامه‌ی پنج نسل مجاهدین

محمد تقوی، اسفند ۱۴۰۴: «آن‌جا که رژیم درمانده با ماهیت ارعابی‌اش “میل بقا” را به گروگان می‌گیرد، زمان روی آوردن به رویکردهای تهاجمی و “بیابیا!” گفتن است.»

 

از وصیت‌نامه‌ی فاطمه مصباح، ۱۳ ساله، ۲۶ شهریور ۱۳۶۰: «با پذیرش ایدئولوژی توحیدی سازمان مجاهدین خلق، تصمیم گرفتم برای نابود‌ کردن استبداد و مرتجعین، جان و مالم را در چنین راهی رها کنم، حتی خونم را بر سنگ‌فرش خیابان‌ها جاری کنم تا در سراسر خیابان، گل‌های آزادی سر بلند کنند. به مرتجعین هم می‌گویم تاریخ را عبور کردم و مرور کردم، اما جنایات شما فجیع‌ترین جنایات است که در تاریخ دیده نشده و خلق انتقام یک‌چنین خون‌هایی را خواهد گرفت. من این راه پر پیچ‌و‌خم را انتخاب کردم و علیه استبداد می‌جنگم و عاشقانه شهادت را در آغوش می‌گیرم و از نسل انقلابی آینده می‌خواهم که راه من و دیگر همرزمان را ادامه دهند.»

 

از نامه‌ی گیتی‌السادات جوزی به مادرش در لحظات قبل از تیرباران، شهادت ۲۸ شهریور ۱۳۶۰: «مامان! به همه بگو که من با کمال افتخار و سربلندی در این راه رفتم، با این امید که شاید جان ناچیز من فدیه‌‌یی باشد در راه آزادیِ همه‌ی‌ محرومان دنیا. انشاءالله روزی که حداقل شما نظاره‌گر آن جامعه‌ی قسط توحیدی باشید.

مامان! حجت‌الاسلام آشوری هم جزو ماست، پسر گلزاده‌ غفوری هم هست. این آقای آشوری داشت “ولنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله وانا الیه راجعون اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئک هم المهتدون” را در نماز می‌خواند؛ من صبر کردم نمازش تمام شد، آن‌وقت تمام آیه را برایم گفت و معنی کرد.»

 

از نامه‌ی ثریا ابوالفتحی به همسرش، شهادت مهر ۱۳۶۰: «یک عنصر مجاهد، فراتر از عواطف فردی به هر آن‌چه که به زندگانی دیگر انسان‌ها گرمی و فروغ می‌بخشد و تکامل و تعالی جامعه را شتاب می‌دهد و عشق‌ها و زیبایی‌ها را برای خلق به ارمغان می‌آورد، دل بسته است. درست به‌همین دلیل برای پیرایش زندگی جمع و پالودگیِ زندگی از هر چیز بیهوده و کج‌بنیان و شرارت‌بار، عشق و عاطفه‌ی فردی خود را فدا کرده، مبارزه را با تمام رنج‌ها و مصائب و فراق‌هایش پذیرفته و ققنوس‌وار تن و جان به شعله‌های سوزان و پاک‌کننده‌ی انقلاب و رزم و ایثار می‌سپارد.»

 

 

از نامه‌ی مسعود شکیبانژاد، شهادت ۵ مهر۱۳۶۰: «سلام، سلامی گرم و آتشین، سلامی غم‌بار و دردآگین، سلام آخرین. غرضم از نوشتن این نامه در واپسین ساعات عمرم، تشریح انگیزه‌های حرکتم بود، وقتی خلق همهٔ درها را به‌روی خویش بسته می‌بیند و هر‌ فریاد اعتراض و مخالفتی با اسلحه سرکوب می‌شود، پس زنده‌باد مبارزه مسلحانه رهایی‌بخش، زنده‌باد برابری و عدالت. همه شاهدند که سازمان چقدر سعی کرد حتی از آخرین قطره‌های دموکراسی در این میهن استفاده کند تا این خونریزی و کشتارها نشود. آری، این‌ها همه برای آزادی است، آزادی، آزادی؛ این خون رگ‌های هستی، این آوای خونین همیشه‌ی تاریخ. چه‌باک! اگر صد جان می‌داشتم راضی بودم که هر کدام را زیر شدیدترین شکنجه‌ها بدهم، برای خدا، برای رهایی خلق، برای این‌که دیگر دعواهای زن‌ها با مردهایشان برای نبودن خرجی خانه نباشد و برای مرگ بچه‌ها روی دست پدران و مادران از گرسنگی و فقر و بیماری.»

 

داریوش حنیفه در مسیر راهرو قتل عام در تابستان ۱۳۶۷: « الا ای صبح آزادی! اگر باید سرود صلح و آزادی ز نای خونی ما برکشد آواز / قدومت را به خون گرم خود هر دم پذیراییم /  بیا کاین قلب‌هامان فرش راهت باد!»

 

امیر عبداللهی، شهادت در قتل عام تابستان ۶۷: «هرکس پدیده‌ی مرگ را بشناسد، رفتنش آسان می‌شود. ممکن است فردی فقط ۱۸سال عمر کند ولی تمام وجودش خیر و برکت برای خود و دیگران باشد.»

  

اشرف فدایی، دقایقی قبل از اعدام در تابستان ۶۷: «اگر امروز اعدام‌مان کنند، بر آگاهی مردم نسبت به جنایت‌های رژیم خیلی مؤثر خواهد بود.»  

 

از نامه‌ی امیرمهران بی‌غم به خانواده‌اش در ۱۴فروردین ۱۳۶۶: «اگر اين دلبستگي و علاقهٌ من و تو يا فاميل در همين حد باقي بماند و نتواند ريشه‌هاي تنومندش را در مزرعه‌ی مستعد حيات اجتماعي بگستراند و اگر نتواند مرهمي بر مصائب و آلام ديگران باشد، جز ابزاري كم‌مصرف و زودگذر نيست... ما بهاری جاودان در پیش رو داریم؛ در آن ایام، دیگر گل‌های معصوم لاله پژمرده نمی‌گردند، مرغ سحر از نغمه نمی‌ا‌فتد و پرنده‌ی روح، آزاد بر بلندای هر شاخسار خدایی بساط عیش می‌گستراند.»

 

 زهره عین‌الیقین، شهادت در قتل عام تابستان ۶۷: «فکر می‌کنم هرکس در صحنه زندگی نغمه خود را می‌خواند و می‌رود ولی آنچه می‌ماند انسانیتی است که پاک و بی‌شائبه هم‌چنان پابرجاست.«

 

یوسف عمادزاده، در برابر هیأت مرگ در تابستان ۶۷: «اتهامم مجاهد است و به آن افتخار می‌کنم. همان‌طور که حنیف کبیر گفته این خون‌های ما شرط آزادی مردم است.«

 

رضا محمدی بهمن‌آبادی در آستانه‌ی قتل عام تابستان ۶۷: «بدان، آن که شرافت و انسانیت خود را حفظ کرد برای همیشه جاودان خواهد ماند... به امید روزی که شادی‌ها دوباره در بکوبند.»  

 

محسن واعظ‌زاده، شهادت در قتل عام تابستان ۶۷: «هر چند زندگی زیباست و هر لحظه حیات با تپش تند خود قلبم را به وجد می‌آورد، اما من به میهنم ایران خیانت نخواهم کرد.»

 

بهروز بهنام‌زاده در آستانه‌ی قتل عام تابستان ۶۷: «انسان گاهی اوقات احساس می‌کند بار مسئولیت این انقلاب و خوشبختی مردم بر دوشش است و کمترین کوتاهی در آن، آزادی مردم را به خطر می‌اندازد.»  

 

نیایش عاشقانه‌ی فروزان عبدی پیش از قتل عام تابستان ۶۷: «خدایا! فروزانم کن، چون عبدی در راه تو بمیرم.»

 

از نامه‌ی محمدرضا سعادتی، زندان اوین: «وقتی که چشم‌انداز آینده برای ما روشن باشد، وقتی به اصالت خود و به اصالت مکتب خود معتقدیم و ماهیت تمامی جریان‌های ارتجاعی را و سرنوشت‌شان را می‌شناسیم، دیگر چه باک! تمامی نیروهای جهان بسیج شوند، نمی‌توانند اراده‌ی یک مجاهد را برای برگشتن از راهی که در پیش گرفته است، بشکنند.»

 

حجت زمانی، شهادت ۱۸ بهمن ۱۳۸۴: «احساس کردم اولین جوانه‌ها از عشقی وافر به رهبری در درونم سر برمی‌آورد. این عشق، راهگشا و حلال بسیاری از مسائلی بود که فکر می‌کردم هرگز قادر به حل آن نخواهم بود. با درکی جدید که به‌دست آورده‌ام، می‌فهمم خیلی از آن‌چه که بن‌بست می‌پنداشتم، ساخته‌های ذهنی‌ام بود.»

 

ولی‌الله فیض مهدوی، ۲۷ فروردین ۱۳۸۵، زندان رجایی‌شهر: «هموطنان و دوستان عزیز! من در طول مبارزاتی که داشتم، آموختم که برای یک فرد مبارز، اهمیتی ندارد که حتماً خودش به هدف نهایی‌اش برسد، بلکه مهم‌تر، تداوم مبارزه و رسیدن به هدف است. معتقدم که عدالت و آزادی و دموکراسی مثل تنفس برای هر انسانی حیاتی و لازم است. به‌همین دلیل از شما می‌خواهم که در مقابل زورگویی‌های رژیم آخوندی حاکم بر ایران، دست از مبارزه‌تان نکشید. به سرکردگان حکومت می‌گویم که ما هرگز تن به ذلت و تسلیم در مقابل شما نخواهیم داد و به حکومت دیکتاتوری شما به قیمت از دست دادن جان‌مان هم آری نخواهیم گفت.»

 

علی صارمی، تهران، خاوران، شهریور ۱۳۸۶: «ملت ایران تا زمانی‌که مقاومتش را انسجام نده، این فاجعه تکرار خواهد شد. راه تجات ملت ایران،حمایت از مقاومتش است.

از نامه‌های ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ به‌مناسبت سالروز تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران: «۴۵ سال فعالیت مستمر و خستگی‌ناپذیر برای رسیدن به دموکراسی، آزادی، عدالت، پیشرفت و ریشه‌کن کردن فقر و بی‌سوادی، مجاهدین خلق ایران را تا قلب مردم ستمدیده و آزادی‌خواه ایران برده است.  تاروپود میهنم از نیازی حکایت دارد که در دستان شما یافته‌ام. دجالان روزگار تلاش کردند که شما را از ما بگیرند ولی ما به ‌صخره‌یی چنگ زده‌ایم که هیچ توفانی را یارای کندنش نیست.»

 

جعفر کاظمی، ۱۲ مهر ۱۳۸۹: «من برای هدف‌مند بودن مبارزه‌ام و با تجربه‌ای که از مسیر مبارزات گذشته ملت‌مان برایم ثابت شده است، در چارچوب یک نیروی انقلابی و با تجربه و البته موحد که اصالت خود را در سرفصل‌های بسیار صعب مبارزاتی از خود نشان داده است، شکل داده‌ام؛ یعنی وصل به مجاهدین خلق ایران...رژیم بی‌پایه و اساس خمینی که ثمره ۱۴۰۰سال ارتجاع سفیانی‌ست، بی‌گمان رفتنی است و آنچه که پایدار و ماندنی است، حقیقت روشن فردا است.

 

از نامه‌ی غلامرضا خسروی، ۲۰ مرداد ۱۳۹۱ ـ بند ۳۵۰ زندان اوین: «آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی / دست خود ز جان شستم از برای آزادی. راه رهایی، راه خدا و خلق، راه تکامل و تعالی و نیل به جامعه‌ای آزاد و رها، جز با فدای حداکثری میسر نمی‌گردد. فدایی مستمر و مداوم؛ پروازی با چشم‌اندازی وسیع و پهناور تا هماره تاریخ.»

 

بابک علی‌پور، ۲۱ اسفند ۱۴۰۴: «در این ایام تاریخ‌ساز، تعهد می‌دهم که برای پاسخگویی به مسئولیت‌های این دوران که جنگ جنگ‌های ما با ارتجاع و استعمار است، بیش از پیش جامه عمل بپوشم و از فدیه‌ی جان ناقابلم دریغ نکنم، با تهاجم حداکثری، به مقاومتم در زندان استمرار بخشم، سر خم نکنم و حاضر به یراق برای جنگ صد برابر در چند جبهه برای سرنگونیِ فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران و برقراری جمهوری دموکراتیک نوین باشم.»

 

اکبر دانشورکار، زندان فشافویه، ۷ مرداد ۱۴۰۴: «بهروز احسانی و  مهدی حسنی! مسیر راهتان پیش روی من است. پرچمی که در دستان محمد حنیف‌نژاد بود و دست‌به‌دست به دستان شما رسید ــ که بر زمین نیفتاده ــ اکنون در دستان من است. رژیم برای مرعوب کردن و ترساندن توده‌ها، نیاز دارد تا دست به اعدام بزند. مجاهدین توانایی سازماندهی را دارند و رژیم از این می‌ترسد. همه‌ی ما دانسته و جان برکف و استوار، آغاز کردیم و شک ندارم که با اعدام من، نه تنها خللی در عزم و اراده کانون‌های شورشی ایجاد نمی‌شود، بلکه بر اراده و بر تعداد آنان افزوده می‌شود. من از سربه‌داران سر موضع دهه۶۰ هستم. من و ما، سالهاست که به براندازی رسیده‌ایم.»

 

پویا قبادی، ۱۱ مرداد ۱۴۰۴، پس از شهادت بهروز احسانی و مهدی حسنی: «درود بر آن‌ها که با عزم پولادین خود تا آخرین لحظه استوار ماندند و درس ایستادگی و مقاومت به ما آموختند. بهروز شیرمردی بود که در عین صلابت در مواجهه با عوامل رژیم، در اوج تواضع و خاکساری به همه‌ی هم‌بندیانش خدمت می‌کرد. من مجذوب مقاومت، فروتنی و صفای باطنش بودم و هستم و خواهم بود. هنوز زنگ صدایش را در گوش دارم که می‌گفت: "به خدا قسم لحظه اعدام، ضربان قلبم حتی یک تپش هم بالا نخواهد رفت.” عجبا که دژخیمان رژیم پس از سال‌ها قتل‌عام مجاهدین هنوز این را نفهمیده‌اند که اعدام امثال مهدی و بهروز، جز بر ایمان ما نخواهد افزود. جز بر جسارت و جنگندگی ما نخواهد افزود.

 

وحید بنی‌عامریان، قزل‌حصار، ۱۸ اسفند ۱۴۰۴، نقشه مسیر ۱۴۰۵: «یادم می‌آید آن روزها فضای اجتماعی سیاسی خیلی با امروز متفاوت بود؛ کسی دم از انقلاب و قیام نمی‌زد، جز مجاهدین. من فقط می‌دانستم که نمی‌توانم با دنیای رایج ارتجاع و استعمارزده کنار بیایم. می‌دانستم تنها چیزی که به زندگی‌ام معنا می‌بخشد، بودن با مجاهدین و استشمام ارزش‌های انسانی آن‌هاست. هیچ درکی از آزمایشاتی که قرار است در مقابلم قرار بگیرند، نداشتم. امروز اما دنیای‌مان به‌کلی متفاوت از آن روزهاست. آزمایش آزمایشات همه‌‌ی ماست. باید بجنگم و می‌جنگم تا مبادا حقوق خلق‌مان را و خون و رزم سالیان برادران و خواهران‌مان را به یغما ببرند.»

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/eb1eb564-fd71-4a41-882c-859db9238d9f"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات