در روزها و هفتههای پس از قتل عام، کیفیت تحولات ایران بسیار با قبل از آن متفاوت است. این تفاوت، هم در حاکمیت و هم در اپوزیسیون رخ داده است. جوهر این تفاوت با شرایط قبل از قیام دی، سرنوشتساز بودن مواضع و فعالیتهای طرفین در کوتاهمدت است. این سرنوشت برای حاکمیت میتواند به تسریع سقوط آن بینجامد.
آنچه که از اهمیت فوقالعاده برخوردار است، اتخاذ مواضع و کنش حاکمیت در پساقیام میباشد؛ حاکمیتی که با حداکثر کشتار و قتل عام سر پا مانده، دیگر نمایندهی یک ساختار حکمرانی نیست، بلکه موقعیت یک راهزن قاتل و دزد سر گردنه را دارد که نه از پشت سر اطمینان دارد، نه از روبهرو، بلکه خود را مدام در معرض حمله و نابودی حس میکند.
این موقعیت مدام در هراس حاکمیت ولایت فقیه، باعث شده که در دو سه هفتهی اخیر زندانها را صدها برابر بیشتر از گذشته، در یاریرساندن به حفظ نظام پر و لبریز کند. خامنهای همهی جانورهای درونش را بهخدمت گرفته تا در زندانها پشتههای زندانی دستوپا کند. جانوران درندهی درون خامنهای مدام نهیبش میزنند که زندانها را حتی از پارههای تن نظام هم بینباند.
ولی فقیه دریافته است که دیگر حکمرانیِ متعارف هم کارساز نظام نیست؛ آن هم نظامی با اقتصاد فروپاشیده، سیاست جنایتآلوده، محاصره در خشم متحد ملی و انزوای بینالمللی. بهراستی که برای خامنهای جز جانورهای درونش و نوالهخورهای ناگزیر، سرمایهیی نمانده است.
محورهای فوق، نمونههای بارز موقعیت بسمتفاوت پساقیام دی با قبل از آن هستند. یعنی که قانونمندیِ مرحلهی کنونی را باید از روی فروپاشیِ حکمرانیِ متعارف نظام ملایان و توسل به انباشتن زندانها و پیادهنظام چیدن در خیابانها شناخت.
این قانونمندی میگوید در ایرانزمین، جز مقولهی سرنگونیِ حاکمیت، هیچ امری دیگر میان جامعه با آن وجود ندارد.
در چنین شرایطی، هرگونه توهم تعدیل یا بازگشت به تعادل پیشین، انکار واقعیت عینی جامعهی ایران است. حاکمیتی که بقای خود را صرفاً در انباشتن زندانها و استقرار دائمی نیروهای مسلح در خیابانها تعریف میکند، عملاً اعلام کرده است که نظام به مرحلهی پایانی عمر سیاسیاش پای گذاشته است.
در این مرحله، فاصلهی میان جامعه و حاکمیت نه قابل پر شدن است و نه قابل مدیریت. این فاصله، شکافی ساختاری است که هر روز عمیقتر میشود و هر کنش سرکوبگرانهی نظام، دامنه و عمق این شکاف را گسترش میدهد. انباشت خشم اجتماعی، حافظهی زندهی کشتار و زندان و تجربهی عینیِ اجتماعی، جامعه را وارد کیفیتی برگشتناپذیر کرده است؛ کیفیتی که در آن ترس، جای خود را به آگاهی از قدرت جمعی داده است.
از همین رو، آیندهی نزدیک ایران در تداوم و تعمیق شکاف میان مردم و حاکمیت رقم خواهد خورد. بهگونهیی قانونمند، هرچه نظام بیشتر به ابزارهای سرکوب توسل جوید، زمینههای مهیای انشقاق درونی و بیرونی را گسترش میدهد. تحقق این روند از منطق مرحلهی کنونی گریزی ندارد.
پساقیام دی ۱۴۰۴، نقطهیی شده که مطالبات آزادیخواهانهی تاریخ معاصر ایران را در خود متبلور نموده و بدین صورت، جامعهی ایران را هم وارد فصل تصمیم نموده است؛ فصلی که در آن، نه حاکمیت توان بازتولید خود را دارد و نه جامعه حاضر است به عقب بازگردد. در چنین بزنگاهی، تنها نیروی تعیینکننده، ارادهی سازمانیافتهی مردم برای پایان دادن به حاکمیتی است که دیگر حتی ادعای حکمرانی را نیز از دست داده و کرباس بقای غریزیاش را چنگ میزند.